در این شعر، به غیر از شاعر، تابلو، نقاش و مدل هم حرف میزنند.
1- مرگ تابلو
نه پشت پلکهایت پیداست
نه شانهای که نمیخواستی خیسش کنم
نه نقطهای از دورترینهای تنت
که تمام منحنیهای سراسیمه را سیرابم نکرد
با سفید چه بگویم با گونههاش؟
بهترین کار این است که با پشت انگشتهات لمسشان کنی
از کش کشیدنت تا نِو نوشتنت خی خیلی فاصله است
با بایزید نشستهایم و ترانههایی با ریتم شیش و هشت نوشتهایم برقص
فقط چند دقیقه تکانشان نده
چند خط فقط مانده تا شانههات
کافی است با اشارهی کارد لمسم کنی نرو
سطح بریدنیام زنم
فاصلهای ناچیز تا دیوارم بزنم!
با سر نه! لطفن
زیاد اهل قرمزی نیستم
سرد کار میکنم سبکن
یادته احمق؟
یادته میگفتی همهی دردت یه چاردیواریه؟
واسه چی سهتاشو ول کردی چسبیدی به یکیش؟
نه، با کارد اونطور که باید از هم نمیدری
رنگت نمیپره
فندک بزن آقا چه کام میدهد پوست سوختهاش
زرد زرد زردم
دوده ام به دیوارم
شعلهاش را بگیر نوک پستانهام یابو
میخواهم بلرزم از سایش گرماش
فرقی نکرده است
همانی هنوز
هنوز هم هیچ نمیفهمی و فقط
پیشانیام سیاه میشود از چرا رفتیات
2- مرگ نقاش
خط خط که شانهاش
خط خط و گردنش
نقطهای طه طهای و مثلث ناف و سینهاش
باز با بازوهای نرم و نبوسدش؟!
با زمزمهای از سینه و از قوسِ ننوشدش؟!
گازش نگیرد از سرخِ گونههاش
چشمش نگیردش اشاش نمیردش
ای کاشکی نمردمش به چشم این الاغِ هیزِ حرومزاده
بوم سادهای هستم شرکتی
70*100 و نه خیلی مرغوبم
به رنگم زنم به دست-لمسِ رگم رگ گردنت
هوا خرابم میکند
رطوبت؟ رنگ عوض میکنم از گونههاش و خشک
پشیمان شدهام آقا نمیآرمش
عکسش از روی عکس بکش خودش نیست
خودم مینشانمش روی چارپایه
8 مگاپیکسل از تنش بدون صورت
گونههاش را اما از خودش از از خودِ لبش بکش
من تن نمیشوم چشمم
بدون لب و سرخِ گونههام تن-من نمیشود
تن-بدون دست تن-بدون تو
بغلم کن!
به قیافت میاد که همه غلطی بتونی بکنی
این طرح و رنگ کذاییت رو هم خودت بکش
من به فکر یه گور انتزاعیام
3- مرگ مدل
با چشمهایت به من نچسب با پا نبین
با شکم تحسینم نکن
با دست تصویرم را از نخاعت بیرون نپاش
من کِیف مسطحام با لرز زانوهات با سلولهای مغزت لیزم نکن
حالا تا دیوارها کار میکنند نمیخوابی
هیچ دایرهی سیاهی روی شیب گونههات نمیلغزد
نمیرقصی رنگت نمیپرد
سانتیمترهای سفیدیام درد میکند
پسزمینهام سوت میزند بلند شو بچرخ
ابعاد جنازهات بر فضا ماسیده است برقص
چارپایه فریبت داده است دختر کنارش نزن
شما خندهاش را تصور کن تو نخند!
چشمها به هیچجا نگاه نمیکنند بخواب!
فرض کن چیزی شنیده و خوشش آمده
فرض کن نمیخواهد ابرازش کند
در این شرایط خاص که مدام زرزر میکنی
و این زن روی چارپایه خوابش برده مرده
آخرسر تصویر فاحشهای را کامل میکنم
که آخرین شعرت را برایش خواندهای
گلو که پاره شود نه، داد نمیزنم
گلو که پاره شود یک بمب دستی استوانهای
انگار استخوان شکستهی ساق پات
گلو که پاره شود از هیچ زنی نمیشود گفت
شعر نمیشود گلو که پاره شود
هیچ صدایی از کنار استخوانت رد نمیشود
من با کپسولهای رنگ خوشگل میشوم
تو روی دستهایت نوسان میکنی
تو سیگار میکشی
من با زن قصههات لزبین میشوم
و در سکانس پایانی
تو با کفشهای کثیف توی رختخواب من غلت میزنی