تبليغاتX
قصه ی آدم

قصه ی آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

دختر بچه ی پنج ساله ی زیباییست که موهای فراوانِ سیاه مجعد دارد و صورت گرد سفید و چشمهای  تیره اما درخشان، و در همه حال به حفظ آرایش موها و زیبایی لباسش اهتمام تام دارد. به اش چند تا خودکار و مداد داده ام سرش به نقاشی گرم شود و من هم به کارم برسم. چه بکشد خوبست؟

به قول خودش، یک عالمه کلاغ وحشی که همه جا را گرفته اند و همه چیز را غیب کرده اند. حتی یک جوجه و مادرش را (این عاطفی ترین تصویر در تمام پهنه ی خیال اوست). فقط از رنگهای سیاه و قرمز استفاده کرده. و اصرار دارد بگذارمش رو به روی تختم تا هر شب قبل خواب نگاهش کنم. به نظرش مهم است آدم همیشه چشمش به کلاغهایی باشد که همه چیز را غیب میکند. البته اجازه میدهد به چشمهای سرخشان خیره نشوم. میگوید میفهمد که زیادی ترسناکند و نمیخواهد زورم کند. اما به هر حال حق ندارم از واقعیت آنها غافل شوم.


+ نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:4  توسط سولماز شریفی  | 

نوروز امسال تجربهً بدی داشتم که باعث شد متوجه نکته ی جدیدی بشوم.

ماجرا از این قرار بود که با اقوام رفته بودیم جنگل عباس آباد، تاب درختی سوار شویم و آش بخوریم. بودیم دور هم، که دو تا ماشین زدند کنار و چند نفر از آنها پیاده شدند، شروع کردند به رقصیدن در جاده ی میان گذر. اوّل پسرهای جوانی به نظر میرسیدند که از میانگین زیباتر و ظریف ترند، اما بعد یکی به آنها اضافه شد که اول روسری داشت و بعد روسری اش را برداشت و خط ریش داشت و خلاصه مذکر بود و حجّت  را بر حاضران تمام کرد که اینها گرایش جن/س.یشان یک جور دیگر است و همین بر تعداد مخاطبانشان افزود. جمع شدند به عکس و فیلم گرفتن و متلک پراندن و مسخره کردن. اما رفتار حاکی از انزجاری ندیدم. حتی یک عدّه که منصف تر بودند مدام ذکر میکردند که اینها حسابی خوشکلند و خوب میرقصند و بامزه اند، تا اینکه رقص کم کم به حرکات جن/س.ی آمیخته شد. یکی تیشرتش را که زد بالا، لباس زیر زنانه پوشیده بود و آن یکی ها جلوی ماشین ها را میگرفتند و مردها را میبوسیدند و... این شد که آقای تاب دارِ آش فروش وارد عمل شد و مقادیری بد و بیراه گفت که بگذارند بروند، امّا پاسخش را با بد و بیراههای غلیظ و رکیک دادند و او و به گمانم یک نفر دیگر شروع کردند به سنگ پرانی... تا یکی از پسرها زخمی شد و گذاشتند رفتند.

خیلی دلم میخواست میشد از آنها دفاع کرد امّا عملاً محال بود. نه به این دلیل که امکان ندارد مردم را کمی با هم./-جنس/گرایی همدل کرد، بلکه چون رفتار آنها به شدّت جن/س.ی بود. مردم خوش ندارند در محیط عمومی شاهد رفتار جن/س.ی دیگران باشند. فرق نمیکند که این رفتار از یک روسپی زن باشد، یا زوجی که تماس فیزیکیشان از حدّی که بنا به عرف آن جامعه عاطفی خوانده میشود خارج شده، و یا یک زوج هم./-جنس/گرا. در ایران دست هم را گرفتن یا دست روی شانه ی هم انداختن عاطفی تلقی میشود، امّا بوسه خیر. ممکن است جای دیگری بعضی بوسه ها عاطفی تلقی شود و بعضی خیر. امّا چیزی که واضح است اینست که همه جا رفتاری هست که جن/س.ی –و نه عاطفی- تلقی شود،و چنین رفتاری خوشامد مردم نیست.

متأسفانه اتفاقی که در جامعه ی ما افتاده اینست که گی هایی که دیده میشوند، اغلب روسپیانِ جامعه ی هم/جنس..گرایانند (در افواه گشتن "پارک دانشجو" را از خاطر بگذرانید). کسانی که مجبورند نوع کشش جن/س.ی شان را با شدیدترین رفتارها و متفاوت ترین نوع آرایش و پوشش فریاد بزنند (همانطور که روسپیان زن). به علاوه هستند کسانی که فقط برای پارتنر پیدا کردن و وارد شدن به جامعه ی گ..ی ها از این نوع پوشش و آرایش استفاده میکنند، در حالی که آن را خوش ندارند و مایلند مردانه لباس بپوشند. و اینطور است که گ..ی ها در ایران اولاً نه به عنوان انسان، بلکه با گرایش جن/س.یشان دیده میشوند، و تو گویی س..ک/:س مجسم اصلاً. و اگر مردم از آنها بدشان میاید، نه به دلیل نوع گرایش جن/س.یشان، بلکه به همان دلیل است که از روسپیان (کار ندارم که حالا مثلاً اصلاً نفرت از روسپیان موجه هست یا نه).

امّا چه میشود کرد؟ در ایران که هیچ، امّا در جامعه ی ایرانیان خارج از کشور شاید. فکر میکنم نیاز خیلی جدی وجود دارد که آدمهای موجهی که از نظر جن/س.ی دگرباش هستند بیایند این را اعلام کنند. خصوصاً آدمهایی که از مدتها پیش به خاطر فعالیتهای علمی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... شناخته شده اند، و همه چیز در زندگی آنها گواه اینست که گرایش جن/س.یشان –مثل همه ی ما- فقط بخش بسیار کوچکی از زیستشان است. آدمها برای همدلی کردن به این "مثل همه ی ما" خیلی نیاز دارند. و این مثل هم بودن در مفاهیم نیست که تعیین کننده است. ما عموماً به سر بریدن "حیوان ناطق" دل نمیسوزانیم، امّا هر "هیأت" انسانی خونالود غمگینمان میکند. گوشت و خون و شمایل انسان داشتن به مراتب از ناطق بودن مهم تر است اینجا. همانطور که اسم و رسم یک آدم را داشتن مهم است. کماکان کشته شدن "ندا آقا سلطان" تأثیر گذارتر است از این جمله در تیتراژ اخبار که "در اعتراضات 30 خرداد 88 دست کم بیست نفر شدند".

آقای عزیز جذابی که کت و شلوار میپوشی و ابروهایت پرپشت است. آقایی که تحلیل های اجتماعیت رو-دست ندارد. که دوتا دکترا داری. که مادرت را خیلی دوست داری. و انقدر مهربانی که چشمهایت همه اش برق میزند و دو تا دست داری و هر دستت پنج تا انگشت دارد و درکدام اگر بریده شوند، خون میایند. شما! از این ایرانیان خارج نشینِ بی کمالات، از این سیاسیهای فسیل شده ی دگم نترس. بیا اسمت را بگو. اینجا خیلی ها دارند عذاب میکشند و به چندتا اسم نیاز دارند که از هیولا (=آنچه صورت ندارد) به بشر تبدیل شوند. خودت را به ما نشان بده.

پ.ن: اگر این پست به طور خاص به مسئله ی گی ها میپردازد به آن دلیل است که مشکل آنها در ایران چه به لحاظ اجتماعی و چه حقوقی حادتر است و لزبین ها به ندرت درگیر مسائلی مثل انگشت نما شدن هستند. امّا پذیرش اجتماعی آنها هم  به طور مشابه به جلوه ی عمومیشان و شناخته شدن عدّه ای از زنان پرنفوذ و سرشناس به عنوان" مصادیق" لزبین بستگی قابل توجهی دارد، خصوصاً از طرف آدمهای نزدیکتری مثل افراد خانواده.

پ.ن دو: برای مشاهده ی مستند شدت چنین تأثیری فیلم میلک با بازی شان پن توصیه میشود.

پ.ن سه: خدا عاقبت این صفحه را به خیر  کند. گمانم ریسک مطلب خیلی بالاست.

+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط سولماز شریفی  | 

این انصاف نیست. افلاطون باید یک جایی میگفت که دیالکتیک همیشه هم شیک و تر-تمیز نیست. این درست نیست که حتی برده اش آنقدر آدم است. درست نیست که آن وقت ها شبکه ی اجتماعی نبوده و ملّت برای مسحور کردن دااااااااف فطرتشان را زیر پا نمیگذاشتند و حق را باطل جلوه نمیدادند تا شکست ناپذیر بنمایند. سوفسطاییان دست کم انگیزه های انسانی قابل درکی برای این کار داشتند. و سقراط در خلاء و بی تفاوتی محض رها نمیشد. ناظران سرانجام در دادگاهی داعیه ها را درست و حسابی میشنیدند و حکمی میدادند، ولو به مرگ. و پایان سقراط نباید آنقدر شورمند و تراژیک میبود. سقراط باید آخر سر از دست یک بزی سرش را میکوبید به یکی از همان ستون های معروف معماری آتنی و از شدت خونریزی میمرد. واماندگی و ناتوانی سقراط باید در جایی از تاریخ ثبت میشد. باید ثبت میشد...


به این نمونه توجه کنید مثلاً. توجه کنید که خرمگس بازی آدم راه به کجا میبرد. ببینید که این زمانه و قالب های دیالکتیکش چگونه از هر سقراطی بی نیاز است.

این فقط پاره هایی از اواخر دیالکتیک ماست:


عزیزم اینکه من بگم "جمع نقیضین محال است" الآن مطلقه یا نه؟ بعد اگر روی همین مبنا قواعد استنتاج منطقی رو سوار کنم و استدلال های دیگه رو روی اون، باز استدلالم مطلق هست یا نه؟ 
این مبنای من. جواب بده تا بریم جلو.
runy keyMay 17, 2012
:)
من تاکیدی به جلو رفتن ندارم ها
کلا تاکیدم روی بحث کردن نیست 
وقتی روی معنی مطلق با هم اختلاف داریم کلا چه کاریه ؟
هدف که نباید فقط بحث کردن باشه
Solmaz ShMay 17, 2012Edit
من تأکید دارم اصلن! ببین آخه یعنی چه که من و تو، دوتا آدمِ بالغِ به ظاهر بی تعصب نتونیم یک بحث ساده ی منطقی بکنیم؟ ضمنن بحث ما "معنا" نیست و "منطق" ه. و معنا متأخر از منطق ه و به هرمنوتیک ربط که به ما مربوط نیست. من یک سوال ساده ی صریح دارم:
با قاعده ی "جمع نقیضین محال است" موافقی یا نه؟
runy keyMay 17, 2012
تو میرزا قاسمی بدون سیر دوست داری؟
Solmaz ShMay 17, 2012Edit
+1
آها. الآن بهتر شد.
نه دوست ندارم.
واین معنی نمیدهد :بله دوست دارم. یا شاید دوست دارم. تو هم جز "نه، دوست ندارم" نمیفهمی، مگر آنکه غرضی داشته باشی.
منطق دو ارزشی هم یعنی همینکه یک گزاره یا صادق است یا کاذب. و البته این به آن معنا نیست که به راحتی میشود ارزش صدق یا کذب را به هر گزاره ای نسبت داد. بعضی گزاره ها را باید به عناصر تجزیه کرد. در جایی هم که نشود صدق یا کذب منطقی لحاظ کرد صدق و کذب فلسفی (مثل به فرض پروژه ی کانت) یا علمی (مثل تمام نظریه پردازی ها) به میان میاید که البته در گونه ی علمی آن نوعی احتمال پذیرفته شده (در بین بیزگرایان و نه همه) که آن هم دیمی و نسبی و بسته به نظر اکثریت دانشمندان نیست روش خودش را دارد. جامعه شناسی و حقوق با روش علمی نزدیک ترند و اخلاق به روش فلسفی.
اما به هر حال آن نسبی که شما به اش معتقدید جز در میان غرضمندان و عوامی که قدرت تفکر ندارند و اول هر گزاره یک "شاید" میگذارند بلکه حرفشان درست در بیاید، خریداری ندارد.
صدق و کذب وجود دارد آقا.
طفره نروید انقدر.
runy keyMay 17, 2012
حرفت رو نمیپذیرم . چیزی که از دید تو کذب باشه از منظر دیگری میتونه صادق به نظر بیاد مگر اینکه شما خودت رو در مقام دانای کل وارد هر بحثی بکنی و مدعی بشی که اشراف مطلق داری به مسائل و هر چیزی رو مطلقش رو میتونی تشخیص بدی 
اینها طفره رفتن نیست دوست من 
اینها اصول اولیه تفکر کردن پیرامون مفاهیمه که شما پهن هم بارش نمیکنی 
بدیهیه که من با شما ی نوعی و هر کسی که قالب ذهنش رو به مفاهیم تحمیل میکنه و نمیتونه ذهنش رو در حد قالبهای مفاهیم و تنوعشون بسط بده وارد بحث در باره اصول نشم چون صرفا وقتم رو تلف کردم
هر وقت از روی چوب مطلق گرائی و مطلق بینی تونستی بیای پائین اونوقت یه سری به من بزن شاید وقت گذاشتم باهات صحبت کنم / البته شاید :))))
Solmaz ShMay 17, 2012Edit
آه
مصایب سقراطی.
چرا افلاطون هیچ وقت اشاره نکرده بود که ممکن است محاوره به اینجا بکشد؟
    شوکران منصفانه تر است واقعن

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:33  توسط سولماز شریفی  | 

از صبح که بیدار شده ام احساس میکنم روزه بوده ام! 

به سیاق هر روز قهوه و کیک شکلاتی نمیخواهم . تاریکی میخواهم، و نور لامپ صد، و ربنّا و اذان موذن زاده ی اردبیلی، که اشتهایم باز شود، و بعدش یک کاسه حلیم دارچین دار.


+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:20  توسط سولماز شریفی  | 

"ممکن است از طریق یک فعل الزام آور یک الزام برای من مطرح شود. مثلاً بچه دار شدن یک فعل الزام آور است که والدین از طریق آن الزامی را به عهده میگیرند. اما من معتقد نیستم که به موجب فعل بچه دار شدن، فرزندان نسبت به والدین خود الزامی داشته باشند زیرا نفس موجودیت (یعنی اینکه فرزندان توسط والدین به وجود آمده اند) الزام نیست (زیرا موجود بودن فی نفسه سعادت نیست بلکه بر عکس برای بدبخت بودن، باید انسان وجود داشته باشد) بلکه صرفاً نگهداری کردن والدین از فرزندان است که برای آنها الزام به بار میآورد"

درس گفتارهای فلسفه اخلاق کانت

به ترجمه ی صانعی دره بیدی


+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:36  توسط سولماز شریفی  | 

حتی این طالع بین احمق هم که تمام پیشگویی های جدیدش بی ربط است فهمیده، (دارد ما را به پایمردی و ایستادگی و پاسداشت رسم عاشقی و اینها توجه میدهد)

فهمیده که آن تن شستنت زیر آبشار چه شکوهمند و خدای گون، چه وسوسه انگیز است.



تیتر از یکی از شعرهای اینجا

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:42  توسط سولماز شریفی  | 


عکسِ دلخواه من همیشه همان اولیست.

سبیل قهوه ای و یک جفت چشم تیز مثلاً. با کفشهای عاج دار و شلوار گشاد. پوست سالم. خودش سالم. سالم خیلی مهم است. هوش مهم نیست. سالم. و یک جور اعتماد به نفس. فوران اراده. با مهربانی که اندک امّا عمیق به نظر میرسد. و رسوباتِ کهنه ی گونه ای تنهایی.

شاید ما تک-پارتنرها  تمام طول رابطه هامان را وقفِ به چنگ آوردنِ یک، و فقط یک تصویر میکنیم، از نوع ثابتش؛ چه آنکه پذیرش تحرّک یعنی پذیرش شرک در تصاویر، که عشق نیست. نگاه ما به معشوق و کاوشِ ویژگی هاش فقط نوعی خیرگی به یک قاب ثابت است. ما حاضریم به "همان" بهتر نگاه کنیم و او را لایه لایه بکاویم، مادام که "غیر" نشده باشد. پس میکوشیم که او را منجمد کنیم، و از اینجا متهم میشویم به کوشش برای تغییر دیگری. به دست اندازی به اختیار دیگری و حتی مآل اندیشی در تصرفِ دائم او. به اینکه نمیتوانیم بدون تصور آینده ای عشق بورزیم. اما تمام ماجرا افزودن  لایه های بینهایت به یک قابِ ثابت است. و زمانِ نامحدود اولین شرط تحققِ این لایتناهیِ متجلی شده در فرد. ما نه خودخواهیم و نه حسابگر. ما موحّدانِ کوشنده ای هستیم که تمام نیرویمان و عشقمان صرف کاستنِ همه چیز به واحد میشود، و حتی فرد به واحد... و اینکه اما ما اصلاً روی زمین چه میکنیم؟ ما باید نقاشی کنیم. (فیلم نه) عکس بگیریم. عبادت کنیم. فلسفه بخوانیم. کشاورزی کنیم. تا بمیریم. بمیریم اصلاً. پیش از هر چیز، دستمان اگر رسید بمیریم.

ما فقط باید بمیریم...


+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:53  توسط سولماز شریفی  | 

Der Wanderer an den Tod

Auch zu mir kommst du einmal,

Du vergißt mich nicht,

Und zu Ende ist die Qual,

Und die Kette bricht.

Noch erscheinst du fremd und fern,

Leiber Bruder Tod.

Stehest als ein kühler Stern

Über meiner Not.

Aber Einmal wirst du nah

Und voll Flammen sein.

Komm, Gelibter bin ich da,

Nim mich, ich bin dein!

Herman Hesse

به آن امید که امیر بیشتر ما را به بزم هسه ببرد. 

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:18  توسط سولماز شریفی  | 

Now and then I think of when we were together
Like when you said you felt so happy you could die
Told myself that you were right for me
But felt so lonely in your company
But that was love and it’s an ache I still remember
 

You can get addicted to a certain kind of sadness
Like resignation to the end, always the end
So when we found that we could not make sense
Well you said that we would still be friends
But I’ll admit that I was glad it was over

But you didn’t have to cut me off
Make out like it never happened and that we were nothing
And I don’t even need your love
But you treat me like a stranger and I feel so rough
No you didn’t have to stoop so low
Have your friends collect your records and then change your number
I guess that I don’t need that though
Now you’re just somebody that I used to know

I remember all the times you screwed me over
Part of me believing it was always something that I’d done
But I don’t wanna live that way
Reading into every word you say
You said that you could let it go
And I wouldn’t catch you hung up on somebody that you used to know.

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:24  توسط سولماز شریفی  | 

بالاخره تمیز نگه داشتن جای دو تا جوجه ی ریقو لوازمی میخواهد.

از صفحه های "جام جم" و "ایران" بیشتر است دیگر؟ نه؟

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1391ساعت 13:59  توسط سولماز شریفی  | 

اینها که میگویند هر دراگی را گذاشته اند کنار فقط مشروب میخورند و احساس کار درستی و چیرگی بر نفس و اینها هم دارند.


+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1391ساعت 15:26  توسط سولماز شریفی  | 

ببینم؟ به نظر شما اشکالی داشت که پادشاه شاهزاده کوچولو بنا به طبیعت هرچیز برَش حکم میراند؟ بله خب. کمی رقّت بار بود وضعش امّا چه عیبی داشت؟ 

به نظر میرسد ما چاره ای نداریم جز اینکه تولید کنیم. و این مجبور بودن شاید حتی خوب هم باشد. و البتّه داخلی و خارجی برای من معنای محصّل ندارد، امّا تولید چرا. هرکس خوبست تولید کند. حالا چون هرکس داخل یک جایی هست بالاخره تولیدش میشود تولید داخلی یک جایی که ممکن است از قضا پادشاه آنها هم به همین حکم داده باشد! بد است این؟ میروید لوگوی گوگل با آفتابه و لنگ درست میکنید به عنوان تولیدات ملّی نشان میدهید؟ توی خانه هایتان میگردید میگوید فقط چسب زخمم ایرانی بود، هار هار هار؟ بعد خودت چیزی تولید کردی در زندگیت؟ و بعد از این وضعیت راضی هستی؟ هار هار هار؟ 

من شخصاً دارم به گلِ شاخه بریده و خیار درختی فکر میکنم. اگر بتوانم تا دو-سه ماه دیگر نیسان راه ببرم...


+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1391ساعت 1:28  توسط سولماز شریفی  | 

کریستینا لوگن

برگردان: مهشید شریفیان 


ولی من راستش خیلی بیشتر مایلم
همراه با یک مرد مسن فرهیخته
به طرف دفتر کار خالی زیر شیروانی‌ای
راه بیافتم
وقتی ساعت ضرباهنگ نیمه شب را می‌زند

من راستش خیلی بیشتر می‌خواهم
رها در دست باد، به زیر باران
بر فراز آلپی متعصب و ممنوع گردش کنم
سایه به سایه مردی فرهیخته

 حالا من می‌خواهم که بیایی !
من می‌خواهم که تو فورا، همین حالا بیایی!

تو، که از دست خماری و بواسیر
دچار حواس پرتی دایمی نیستی
از طرفی حوصله و وقت، برای شنیدن داری :
عقل سالم و تیزهوشی طبیعی روستایی
در آمیخته‌ای جذاب

تو ، که فکر نمی‌کنی اشکالی دارد
که من در کنترل آرایش موها و حیوان‌های خانگی دیوانه‌ام

که مرتب با سیاهی‌هایی که به هر سو می‌خزند، مشکل دارم
وقتی که نمی‌توانم بخوابم
و شروع به جویدن سوراخ‌های زشتی روی ملحفه‌های سفید قشنگم می‌کنم

تو، که فکر نمی‌کنی طرز غذا خوردنشان مریض‌گونه است
و وقتی با گرسنگی وحشتناکشان زوزه‌کشان، نالان و گریان به طرف تخت قیمتی‌ام*
که ـ با امید برای روزهای بهتری نگاه داشته‌ام ـ می آیند،
 وحشتناک بوی بد می‌دهند

اگر تو می‌توانی مرا آن طور که هستم بپذیری
و با فکر به میگرن و لباس‌های زیرم خودت را آزار ندهی
اگر می‌توانی وقتی کمک‌رسانی ست، هر جایی دستت می‌رسد کمکی بکن
و اگر مرد خوش لباسی هستی
با اخلاقی خوش و هوش زنده
 عیبی ندارد اگر
کمی نقص
مشکل ارتباط اجتماعی، وظیفه تامین معاش فرزند، فرورفته‌گی فک، بیماری لثه
 هپاتیت و ناسازگاری معده داشته باشی
مهم این است که تو مهربان باشی و بتوانی از خطراتی
که در شیرهای آب و کمد شیشه‌ای به اقساط خریده از مادرم،
تکثیر می‌شود،
مرا حفظ کنی

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1391ساعت 0:49  توسط سولماز شریفی  | 

آقای خط و خداش

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1391ساعت 18:18  توسط سولماز شریفی  | 


شرمسارم. احساس بلاهت و گیجی میکنم، که بعد از اینهمه بهار، تازه دارم میفهمم درخت اول توت میدهد، بعد برگ؛ همانطور که اول شکوفه میکند و در ابتدای میوه گی قرار میگیرد، و بعد سبز میشود. سرافکنده ام که نفهمیده ام بار از خود درخت میبالد، و برگها تنها جوانب آن میشوند و کمکش. متأسفم که شکوه و هیبت بار دادن آنی را نفهمیده ام. . و به روند های طولانی و فرساینده اعتماد بیشتری داشته ام. بروم روی ظرفیتم برای پذیرش امر والا کار کنم...بروم...


+ نوشته شده در  دهم فروردین 1391ساعت 17:37  توسط سولماز شریفی  | 


باغ است و بهار و سرو عالی، ای جان

ما می نرویم از این حوالی، ای جان


بگشای نقاب و در فرو بند ای جان

ماییم و تویی و خانه خالی، ای جان!


+ نوشته شده در  دوم فروردین 1391ساعت 2:47  توسط سولماز شریفی  | 

این کمپین های "من از عید متنفرم" که راه میافتد، من احساس پیری میکنم، چون این دوره ها را به سالیان قدیم طی کرده ام. آن وقت که عقلانیتِ نقادّم تازه راه افتاده بود و هر منسک و آیینی را به عناصر تجزیه میکرد و میکاوید و ارزیابی میکرد. آن وقتها که اجزای زمان برایم ارزش یکسان داشت و هر روزِ خاص تعیین کردنی را قراردادی بی محتوا میافتم. آن وقت که فرم مناسک را متشکل از چند ایده ی غیر خلاق و سطحی میافتم، و محتوایشان را شعارزده و کودکانه. و میدیدم که آدمها با چه موذیگری خودشان را زیر بیرق همین چهار تا شعار جا میکنند و بلاهتشان را میپوشانند و انگیزه های مسمومشان را جلا میدهند. آن وقتها که از هر بزرگی و شکوهِ فوق بشری بیزار بودم و شک نداشتم که در دریافت و پرداختِ هر امر والا، یک سوء فهم اتفاق افتاده و ظرایفی –اغلب اخلاقی- قربانی شده اند.

حالا اینطور نیست. دیگر آنقدر پیر شده ام که خودم را در خاطره ی جمعی  بشر شریک بدانم و این خاطره ی جمعی را به عنوان محتوایی مرغوب برای هر آیینی ارج بگزارم. و آنقدر دنیا دیده، که بفهمم به همین راحتی ها نیست که یک چیزی قرارداد بشود و قرارداد بماند، و اگر مانده، دلایل خوبی برایش وجود دارد. که نمیشود آدم ها را به راحتی دور هم جمع کرد و به توافق رساند و همدل کرد، و این همدلی و توافق به خودی خود بزرگترینِ آمال است، فارغ از آنکه بر سر چه بوده باشد. و از طرف دیگر، آنقدر رشد کرده ام که بتوانم از –به قول شلر- کین توزی مدرن به هر امر والا خلاص شوم و به ارزشهای بزرگی که پیشتر مشتی شعار میپنداشتم، عشق بورزم . به خدایان، قهرمانها، نمادها، وعده های بزرگ، عیدها. و دیگر میدانم که عشق را نهایتی نیست، و عشق به خدا و شکوه و زیبایی، چیزی از عشقِ به زمینِ مادی و بشرِ دردمندِ میانه حال کم نمیکند، و انگیزه های اخلاقیِ انسان مدارانه ی آدم را کم نمیکند.

امروز رفته ام گل خریده ام. هزارتا گل. انقدر که دستهایم درد گرفته. در خانه تکانی هم مشارکت جدی داشته ام. دلم میخواست سمنو هم بپزم که نشد. و روزهاست که با خیالِ چیدن یک هفت سین زیبا سرگرمم. با پدر بیست و چند روزیست قهرم. در نظر دارم روز عید آشتی کنم و روبوسی کنم و کینه ها را به فراموشی بسپارم فقط چونکه عید است و عید یک اتفاق است و با وقتهای دیگر فرق میکند! حتی. حتی خوب که تصور میکنم دلم میخواهد عید دیدنی هم بروم و بیایند. دلم میخواهد روز اول عید سرخاب سفیداب بمالم –حتی شاید کوتاه آمدم و لباس نو هم پوشیدم!- بروم خانه ی این و آن لبخند بزنم بگویم "عید شما مبارک". حتی نه "سال نو مبارک"، چون که به نظرم این اصطلاح مدرن است و به تقویم و کمیت های آن اشاره دارد، نه کیفتِ عید بودن. دلم میخواهد عیدی بدهم. عیدی بگیرم. خوشی کنم. اما. اما. نقّادی را نهایتی نیست. و میدانم که در تمام این روند با من خواهد بود. و بعد از دو-سه روز مثل سگ خسته و عصبی خواهم شد و همه ی آن ظاهر سازی ها و جلوه گری ها به نظرم پلید و گمراه کننده خواهند آمد. و عبور از مدرنیته ممکن نیست. و تنها چیزی که میتواند سبک زندگی بشود همینست که هست. و عید و عاشورا و حج و چهارشنبه سوری عملاً هیچ وقت هیچ چیز را عوض نخواهند کرد و بشر را از محاسبه در روزمرگی اش گریزی نیست. و اینکه ما خیلی بدبختیم. اما به هر حال عید خوبست. و من عید دوست دارم. 


+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:4  توسط سولماز شریفی  | 

اگر یک ترانه ای را دوست داشته باشم میگذارم بی نهایت بار تکرار شود. دقیقاً بی نهایت بار. و دلزده هم نمیشوم، تا اینکه باری به عادتِ مألوف و بر طبق این عقیده ی عمومی که "تکرار آدم را خسته میکند" با چیزی جایگزینش کنم. یعنی نه اینکه خسته بشوم و جایگزینش کنم، بترسم که خسته بشوم و جایگزینش کنم. یا کسی غر بزند که دیگر شورش درامده و جایگزینش کنم. یا اینکه حتی خودش گم و گور بشود و یک مدتی نشود شنیدش. بعد از این انقطاع، وای به روزی که باز بخواهم بشنومش: در کمال حیرت میبینم که هیچ هم خوب نیست و قطار نقصهایش را از نظر میگذرانم و خودم را نسبت به اینکه چرا در در برابرش منفعل شده ام و از آن لذت برده ام، روانکاوی و سپس سرزنش میکنم. 

به طریق مشابه، بودن با آدمها هم همینطور است. کسی را که بخواهم، نزدیک و مدام و بیشتر و بیشتر میخواهم. خستگی ناپذیر و شدید و همواره پرشور. اما وای به روزی که کمی دور شود (دوری فیزیکی مد نظرم نیست. همینکه حس کنی با تو نیست). و انقطاعی در حضورش رخ بدهد. و این دوری اجازه بدهد او را از بالا و در ارزِ موجودات دیگری ببینی و ارزیابی کنی... آن وقت است که هر چه پیشتر بوده در هاله ای از آیرونی و ابتذال خودنمایی میکند و تمامِ خواست و شور و کشش تو را به ضعفی نسبت میدهد که باید به سرعت برطرف شود. و چه مصیبتی ست بازسازیِ رابطه و عشق به آدمی که باری از "انکه باتوست" به "دیگری" تبدیل شده... مصیبت است واقعاً. مصیبت است...


+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:26  توسط سولماز شریفی  | 

برگردان: م.رها

نگارنده: عمر آدام سيفو (Omar Adam Sayfo)
برگردان: م رها

روزى حافظ اسد ( پدر بشار اسد) مى خواست از حمص ديدن کند. وزير دفاعش دستور داد هنگام ورود به فرودگاه به افتخار وى 21تير شليک شود. يکى از سربازان حمصى از او پرسيد: " سرکار اگه بتونم با تير اولى بکشمش، باز بايد بيست تاى آخرى رو حروم کنم؟".

اکنون که حمص زير شديدترين ضربه هاى نظامى است اين جوک مزه اش را از دست داده است. با افزايش سرکوب هاى يازده ماهه تصور عمومى نسبت به شهرت مردم سومين شهر بزرگ سوريه در حال دگرگونى است. سده هاست که از قهوه خانه هاى شهرهاى دمشق، حلب و حاما صداى قهقه مردم از جوک هاى حمصى که درجه هوش آنها را به تمسخر مى گيرد بگوش مى رسيد اما اين تصوير بکندى رنگ مى بازد.

جوک هاى حمصى معمولا در اين مايه اند:

يک حمصى به مردى نزديک مى شود و مى پرسد: " آقا به بخشيد. اون طرف خيابان کجاست؟" مرد با انگشتش آنطرف خيابان را نشان داد. حمصى ميگه: " ترا خدا راست مى گيد؟ وقتى اون طرف خيابون بودم بمن گفتند اينطرف".

اما چرا به حمصى ها گير مى دهند؟ شايد به اين علت باشد که آنها هميشه در برابر قدرت هاى حاکم نافرمانى نشان داده اند. در تمام تاريخ حمصى ها در بافت اجتماعى و سياسى سوريه جايگاه ويژه اى داشته اند که ملغمه اى از ناباورى و ريشخند نسبت به آنها بوده است و حتى در مواردى خشم همسايگان آنهارا نيز برانگيخته است. جوک هاى حمصى بازگو کننده رقابت ميان ارزش هاى اخلاقى، مرزهاى ناپايدار اجتماعى و نيز رقابت در ساخت قدرت در جامعه سوريه چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ است.

حمص به خاطر موقعيت استراتژيکش بارها به مرکز تدارکات دودمان هاى شورشى در آمد است و داستان هاى اهانت آميز از اين جنس بر سر زبان ها افتاده است: جهيز (( Jahiz نويسنده و شاعر قرن نهم مى نويسد:

" در يکى از خيابان هاى حمص راه مى رفتم. گله بزى را ديدم که شترى بدنبالشان مى رفت. رهگذرى پرسيد: " اين شتر و بزها با هم فاميلند؟ " دومى گفت " نه. اين شتر يتيم بوده به فرزندى قبولش کرده اند".

برخور منفى و قالبى ((stereotyped به حمصى ها در سده يازدهم شدت يافت و آن زمانى بود که دودمان مى دسيد (Midasid) شهر را تصرف کرد و مردم را مجبور کرد به مذهب شيعه بگرايند. حمصى ها بزودى قربانى مشاجرات ميان روحانيون شيعه و سنى شدند. جاوزى (Jawzi) روحانى مشهور سنى مذهب داستان هاى کنايه آميز بسيارى در باره عادت هاى عجيب رهبران مذهبى حمصى ها و حماقت فرضى پيروان آنها نگاشته است.

حمص همواره مرکز مقاومت بوده است. در زمان جنگ هاى صليبى به دژ مستحکم مسلمانان در برابر اروپاييان در آمد و سپس پناهگاه فرماندهان سلطان مملوک در جنگ عليه مغول ها شد. اما اين قهرمانى ها نتوانست حمصى ها را در غلبه بر ننگى که به آنها نسبت مى دادند يارى رساند. در برابر بسيارى، پيروزى آنها را به "بى مغزى" آنها نسبت دادند.

بنا بر لطيفه اى ريش سفيدان دروازه هاى شهر را به روى دشمن گشودند. سپاهيان مغول وارد شهر شدند و ديدند که ساکنان شهر لباس وارونه به تن کرده اند و عقب عقب راه مى روند. فرمانده مغولان انديشيد شايد ساکنان شهر بيمارند و دستور عقب نشينى داد تا از بيمارى سربازانش پيشگيرى کند.

اما تاريخ واقعى شهر خلاف اين جوک را نمايان ساخت. پس از آنکه دودمان مملوک سقوط کرد، شهر به دست عرب هاى باديه نشين غارت شد و رونقش را از دست داد. در سده شانزدهم در زمان عثمانى ها حمص جايگاهش را دوباره بعنوان مرکز اقتصادى بدست آورد و به کانونى براى مبادله ابريشم، روغن زيتون و چهارپايان در آمد. در سده نوزدهم دفتر نمايندگى انگليس اين شهر را بخاطر اقتصاد شکوفا و صنعت بافندگى پرورونق، منچستر سوريه ناميد.

دوران طلايى شهر با اضمحلال امپراطورى عثمانى رو به افول گذاشت. پس از جنگ جهانى اول سوريه زير قيموميت فرانسويان در آمد و حمص بخشى از استان دمشق شد. حمصى ها در سال 1925 بعلت افول اوضاع اقتصادى به سرعت عليه فرانسويان به انقلاب پيوستند. يکى از فرماندهان اين انقلاب نيز از حمص بود.

پس از آنکه در سال 1932 تنش ها فروکش کرد فرانسوى ها دانشسراى نظامى شان را از دمشق به حمص منتقل کردند که تا سال 1967 يگانه دانشسراى نظامى کشور بود.

حافظ اسد نيز يکى از فارغ التحصيلان اين دانشسرا بود اما سال هاى اقامت در اين شهر سبب نشد که او رابطه اى عاطفى با اين شهر برقرار کند. اين رئيس جمهور علوى توانست با بندوبست با سنى هاى دمشق و حلب پشت سنى هاى حمصى را خالى کند.
از اينروى ايفاى نقش احمق ها در جوک هاى قهوه خانه اى به حمصى ها واگذار شد. در جريان جنگ 1973 جوک هاى معمولى از چنين مضمونى برخوردار بودند:

روزى يک سرباز حمصى با نارنجک بازى مى کرد. دوست سربازش به او گفت: " مواظب باش ممکن است منفجر شود." سرباز پاسخ داد: " نگران نباش يکى ديگه دارم."

اکنون در تاريخ پرفراز و نشيب اين کشور نگاه ها به حمص دوخته شده است بشار اسد به سرکوب وحشيانه در اين شهر ادامه مى دهد و ساختن طنز تلخ عليه حمصى ها در دستور کار هوادارانش قرار گرفته است. يکى از آنها در توئيتر مى نويسد:

مى دونيد چرا حمصى ها ياغى شده اند؟ چونکه از جوک هاى حمصى کلافه اند.

اما اينبار ديگر کسى به اين جوک ها نمى خندند.


برگرفته از جرس

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1390ساعت 23:14  توسط سولماز شریفی  | 

من واقعاً نمیفهمم غرض این رسانه های فارسی زبان بیگانه (!) چیست، از سه روز پوشش لحظه به لحظه ی واکنش ها به خبر تصادف یک اتوبوس بچه مدرسه ای در سوییس و مرگ 8 نفر از آنها.

میخواهید بگویید ما اینهمه با اتوبوس راهیان نور و تور در جاده های نمور تلف میشویم، دنیا و مسئولین با ربط و بی ربط و ایضاً ملت به تخمش است؛ اما در سوئیس و بلژیک ماشالّا همه از ما برابرترند و هرکی هر چیش بشود همه قزل قورت میکنند و عزای عمومی اعلام میشود و وزیر و وکیل به غلط کردن میافتند و اصلن چنانکه تو گویی عالیها سافلها؟ مرسی آغا. ما خودمان ملطفتیم عنیم. شما خوب. بس کنید.

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1390ساعت 22:54  توسط سولماز شریفی  | 

از حسین ایمانیان


در این شعر، به غیر از شاعر، تابلو، نقاش و مدل هم حرف می‌زنند.

 

 

1-                 مرگ تابلو

 

 

 

نه پشت پلک‌هایت پیداست

نه شانه‌ای که نمی‌خواستی خیسش کنم

نه      نقطه‌ای از دورترین‌های تنت

که تمام منحنی‌های سراسیمه را        سیرابم نکرد

 

با سفید چه بگویم      با گونه‌هاش؟

 

بهترین کار این است که با پشت انگشت‌هات لمسشان کنی

 

از کش‌     کشیدنت      تا نِو        ‌نوشتنت     خی       ‌خیلی فاصله است

با   بایزید نشسته‌ایم و       ترانه‌هایی با ریتم شیش و هشت نوشته‌ایم         برقص

 

فقط چند دقیقه تکانشان نده

چند خط فقط مانده تا شانه‌هات

 

 

 

کافی است با اشاره‌ی کارد لمسم کنی       نرو

سطح بریدنی‌ام       زنم

فاصله‌ای ناچیز تا دیوارم       بزنم!

با سر نه!    لطفن

زیاد اهل قرمزی نیستم

سرد کار می‌کنم سبکن

یادته احمق؟

یادته می‌گفتی همه‌ی دردت یه چاردیواریه؟

واسه چی سه‌تاشو ول کردی چسبیدی به یکیش؟

نه،       با کارد     اون‌طور که باید از هم نمی‌دری

رنگت نمی‌پره

فندک بزن آقا      چه کام می‌دهد پوست سوخته‌اش

 

زرد     زرد     زردم

دوده ام     به دیوارم

 

شعله‌اش را بگیر نوک پستان‌هام      یابو

می‌خواهم بلرزم از سایش گرماش

 

فرقی نکرده است

همانی هنوز

هنوز هم هیچ نمی‌فهمی و فقط

پیشانی‌ام سیاه می‌شود از چرا رفتی‌ات    

 

 

 

 

 

 

  

 

2-                مرگ نقاش

 

 

 

خط خط    که شانه‌اش

خط خط      و گردنش

نقطه‌ای طه طه‌ای و مثلث ناف و سینه‌اش

 

باز   با    بازوهای نرم و       نبوسدش؟!

با زمزمه‌ای از سینه و از قوسِ      ننوشدش؟!

گازش نگیرد از سرخِ گونه‌هاش

چشمش نگیردش    اش‌اش   نمیردش

ای کاشکی نمردمش      به چشم این الاغِ هیزِ حرومزاده

 

بوم ساده‌ای هستم          شرکتی

70*100 و            نه خیلی مرغوبم

به رنگم زنم      به دست-لمسِ رگم       رگ گردنت

هوا          خرابم می‌کند

رطوبت؟        رنگ عوض می‌کنم از گونه‌هاش و           خشک

 

 

پشیمان شده‌ام آقا        نمی‌آرمش

عکسش      از روی عکس بکش      خودش نیست

خودم می‌نشانمش روی چارپایه

8 مگا‌پیکسل از تنش          بدون صورت

گونه‌هاش را اما از خودش    از    از خودِ لبش بکش

 

من تن نمی‌شوم       چشمم

بدون لب و سرخِ گونه‌هام          تن-من نمی‌شود

تن-بدون دست        تن-بدون تو

         بغلم کن!

 

 به قیافت میاد که همه غلطی بتونی بکنی

این طرح و رنگ کذاییت رو هم خودت بکش

من به فکر یه گور انتزاعی‌ام

 

 

 

 

 

 

 

3-                 مرگ مدل

 

 

 

با چشم‌هایت به من نچسب        با پا نبین

با شکم تحسینم نکن

با دست       تصویرم را از نخاعت بیرون نپاش

من کِیف مسطح‌ام         با لرز زانو‌هات       با سلول‌های مغزت لیزم نکن

 

حالا     تا دیوار‌ها کار می‌کنند       نمی‌خوابی

هیچ دایره‌ی سیاهی روی شیب گونه‌هات نمی‌لغزد

نمی‌رقصی        رنگت نمی‌پرد

 

سانتی‌مترهای سفیدی‌ام درد می‌کند

پس‌زمینه‌ام سوت می‌زند         بلند شو بچرخ

ابعاد جنازه‌ات بر فضا ماسیده است       برقص

چارپایه فریبت داده است دختر        کنارش نزن

 

 

شما خنده‌اش را       تصور کن                  تو نخند!

چشم‌ها به هیچ‌جا نگاه نمی‌کنند                 بخواب!

فرض کن چیزی شنیده و خوشش آمده

فرض کن نمی‌خواهد ابرازش کند

 

در این شرایط خاص که مدام زرزر می‌کنی

و این زن روی چارپایه خوابش برده     مرده

آخر‌سر تصویر فاحشه‌ای را کامل می‌کنم

که آخرین شعرت را برایش خوانده‌ای

 

گلو که پاره شود      نه، داد نمی‌زنم

گلو که پاره شود    یک بمب دستی استوانه‌ای

انگار استخوان شکسته‌ی ساق پات

گلو که پاره شود       از هیچ زنی نمی‌شود گفت

شعر نمی‌شود         گلو که پاره شود

هیچ صدایی از کنار استخوانت رد نمی‌شود

 

من با کپسول‌های رنگ خوشگل می‌شوم

تو روی دست‌هایت نوسان می‌کنی

تو     سیگار می‌کشی

من با زن قصه‌هات لزبین می‌شوم

و در سکانس پایانی

تو      با کفش‌های کثیف     توی رخت‌خواب من غلت می‌زنی


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:12  توسط سولماز شریفی  | 

این روزها اندوه غریبه ای زیر پوستم میدود

                                           که گمانم

به تبار بریده ی تو برسد

                         از وطنی

که هرگز نداشته ای

ملکه ات

زبان مادری ت

و  یاران و معشوق گانی که صدها سال پیش

به زبان دیگری

نوشته اند وساخته اند و نواخته اند و رفته اند


این روزها اندوه غریبه ی رمانتیکی را در خود حمل میکنم که جهت التفاتی عشقش 

به جبر جغرافیایی 

از تاریخ بیرون افتاده


و اندوه آشنایی را

که میداند این آپارتاید از آنهاست

                             که هرگز دانسته نخواهد.


تکرار میکنم که من با این بیگانه ام. و تنها واسطه ی آشنایی ام بوی تند اندوه است.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:1  توسط سولماز شریفی  | 

فعلاً تمام دغدغه ام بارش باران است.


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 16:24  توسط سولماز شریفی  | 

حسرت میخورم که چرا عاشقش نشدم.

او تنها مردی بود که میتوانست عکس مرا شبیه خودم بگیرد. او که شوق و سر-رفتگی ها، و زیباییِ احتمالیِ مرا، آنجور که بود قاب میکرد. مثل حدس خودم از چهره ی مثالی ام،که صادق و موجه است. 

او تنها کسی بود که به درستی دوستم میداشت.


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 16:9  توسط سولماز شریفی  | 

نمیفهمم مردم چرا انقدر دلفین ها را دوست دارند. کوآلا ها را که دیگر به هیج وجه


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 15:22  توسط سولماز شریفی  |