تبليغاتX
قصه ی آدم

قصه ی آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

بر روانش رحمت، هم او که گفت: ما به ابتذال نیاز داریم

-دیروز- صبح که بیدار شدم دخترِ شادی بودم و بعد از ۱۰۰۰ سال دست والدینم را گرفتم رفتیم پارک قوها و خرگوش ها و لاکپشت ها را نگاه کنیم. من خوشحال ترین لباسهایم را پوشیده بودم و پیشاپیششان راه میرفتم و میخندیدم و گاهی میچرخیدم! البته لاکپشت ها را ندیدیم اما یک دست دل و جگر زدیم که نشان از صمیمیت داشت چون پیتزا نبود.

عصر دوست دوران ابتدایی ام را ملاقات کردم و با هم رفتیم پاساژِ محل خرید عید نکنیم، چرخ بزنیم.  اتفاقی بود، آنکه یک روسری هم خریدیم و شاد شدیم. بعد آمدیم خانه، قهوه خوردیم، راجع به پسرها حرف زدیم، عکس دیدیم، خندیدیم. این دوست من یک حسن خوبی که دارد خوشکل است و من پوستش را خیلی دوست دارم.

شب هم با برادر مربوطم و دوستم رفتیم خیابان بازی و ماشین سواری، با موزیک بلند و سیگار. بعضی ها هم سیخ سرکج داشتند که با مزه بود و ما عمراً به آن بامزگی نبودیم. یک آقای ریشو هم بود با همسرش،دماغ، که بسی ما را نفرین کرد، لیکن آنها به خودش بر خواهد بگردد ان شاءالله، ما که با محرممان بودیم. سپس دوست مربوطه را گذاشتیم خانه اش تا شوهرش نرسیده باشد؛ و اینگونه بود که نیازمان را به ابتذال ارضا نمودیم.

 

آن خواب که دیده بودیم تعبیر شد

مضحک است آدم با درصد عفاف خودش خیلی حال کند، از آن جهت که در زندگی فقط عاشق یک مرد بوده است؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 14:44  توسط سولماز شریفی  | 

 ((مجله... به سیاست و فرهنگ پرداخته بود... پر بود از صورت. چیزی نبود غیر از صورت... بسیاری از نویسندگان شناخته شده نبودند و عکسهایشان را میشد به  منزله ی اطلاعات مفیدی تلقی کرد، اما چگونه میشد پنج عدد عکس رئیس جمهور را که همه ترکیب چانه و دماغش را از بر بودند توجیه کرد؟... از صفحه ی اول تا آخر، اگنس 92 عکس شمرد که هیچ چیز غیر از صورت نشان نمیداند؛ چهل و یک عکس صورت به علاوه ی بدن؛ نود صورت در بیست و سه عکس گروهی و فقط یازده عکس که افراد در آنها نقش فرعی داشتند یا حواسشان کاملا به عکس نبود. کلاً 223 صورت در مجله بود.

-فرد دیگر به خودش تعلق ندارد، بلکه به صورت اموال دیگران در میاید... قبلا اگر میخواستی از کسی عکس بگیری از او اجازه میگرفتی اما یک روز دیگر از کسی اجازه نگرفتند و حق دوربین از حقوق دیگر برتر شد و این همه چیز را تغییر دارد، به طور مطلق همه چیز را... اگر تو دوعکس مختلف را کنار هم بگذاری چشمت به دنبال آن تمایزاتی است که چهره ای را از چهره ی دیگر متمایز میکند، اما اگر 223 صورت کنار هم داشته باشی ناگهان در میابی که همه ی اینها یک صورت هستند در حالتهای بسیار گوناگون، و چیزی به نام فرد هرگز وجود نداشته است.))

((سالوادور دالی ... و همسرش گالا...خرگوشی داشتند که با آنها زندگی میکرد...

=>بقیه در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 21:17  توسط سولماز شریفی  | 


ماه خیلی بزرگ شده.

ماهِ خیلی بزرگِ نارنجی شده  

                      تمام ِ بزرگراه را رها نمیکند

 

چشمهای قرمز من به صندلی تکیه داده اند

 و سعی ها هم

که  میکنم کوچکتر نشوند از این

 درد و ماهِ خیلی بزرگ

               نارنجیش هم دلالتی ندارد

                          (به آدم گرگی های عزیز که مرا دوست ندارید)

 

یک ماهِ بزرگِ نارنجیِ لک زده

                     تمام بزرگراه مرا دنبال کرده است

و حتی که از پشت شاخه ها رد شود هم زیبا نیست

 تا مرا نکشد

                      (آدم گرگی های نارنجی که از آخرین بار مرا دریده اید یادم نمیاید)

 ماه در سایزهای مختلف هم.

 

شاخه ها تمامِ بزرگراهِ نارنجی

ماه را دریدند

گوشتهای جرّ من جرزِ دندانِ آدم گرگی ها را

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 21:45  توسط سولماز شریفی  | 

 

دل که مرده بود

من

       زیر پاش میلرزید.

من گریه نمیکرد

خسته و تبدار،

                          هنوز

 از هیمنه اش میترسید

"خون ریخته نذر شاه چراغ!"

چراغ دود نمیزدُ

                   فانوس ِ کور...

 

عکس ِ معجزه ای بود    نور در شبِ بد:

مثل درد میرقصید.                 

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 18:39  توسط سولماز شریفی  | 

امتحانات بودند.

*

هیچ وقت عادت ندارم زیاد موفق بشوم. همه چیز به اندازه اش خوب است. جلوی خودم را میگیرم اگر احساس کنم نزدیک است بیست بشوم.

از خودم احساس خوابالودگی میکنم؛ سعی میکنم دلتنگی بگیرم؛ معده ام را میسوزانم؛ نظم سنگ های فریبرز را تغییر میدهم؛ تمرین میکنم با بخار کف شیر درست کنم؛ به یک دوست پسر قدیمی زنگ میزنم؛ رمان دست میگیرم؛ لازانیا میپزم؛ آدمهای بد را طبقه بندی میکنم؛ رجا نیوز میخوانم؛ ناخنهای پایم را گرد میکنم؛ خلاقیتم میگیرد؛ داروهایم را توی قفسه میچینم؛ به آب انار گرفتن احساس نیاز میکنم؛...و اگر هیچ کدام جواب ندهد عاشق میشوم یا مریض.

در اپوخه-اپوخه ی زیستم عاشق بوده ام یا مریض. (کسی من را وقت کنکور یادش هست؟)

 **

موفق شده ام تنم را از ساعت خواب داشتن برکنار کنم. در برابر خواب نه حدسی دارم نه انتظاری. میتواند در هر لحظه ای بیاید و هر قدر طول بکشد. او دیگر به کلی نسبت به من غیر است. با نور و خستگی و نیازهایم هیچ ارتباطی ندارد. و پس اصلاً شاید نیازی نباشد. او تنها مهاجمیست که در مصالحه ای به شرطِ عدمِ جرحِ تن،  به اش تن -را- داده ام. جواز داده ام که از در راهش بدهند شیشه خرد نکند.

زهدم که میگیرد جوازش را پاره میکنم. / رنجیدگی که از حدم بگذرد به هم نشینی اش میخوانم.  

گاهی میزند پاره پاره ام میکند، اما مهمانی دوست دارد و به ندرت رد میدهد.

خواب در قرائتش به "غیر"، پدیده ی مهربان تری به نظر میرسد. (بعضی چیزهای دیگر هم همینطور.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 1:30  توسط سولماز شریفی  | 

یافتم!

چرا آدمهایی که از چیز خواندن لذت میبرند زودتر از بقیه پیر میشوند.

آن آقای رابینزِ روانشناس که حوالی سال 2000 در ایران خیلی مشهور بود و من خنگ بودم و یک چیزهایی ازش میخواندم، برای حفظ ظاهر و جوانی بیشتر از همه چیز روی تنفس تأکید داشت؛ حتی بیشتر از آنکه روی تغدیه و ورزش. و در کتابش آموزش نفس کشیدن داده بود و به جز نفسِ مناسبی که هر آن آدم باید بکشد، روزی چند بار هم "برنامه ی نفس" داشت که باید منظم اجرا میشد.

حالا...این بار که داشتید یک رمان با حال میخواندید دقت کنید. در آن لحظاتی که آدم با قسمتهای تحسین برانگیز مواجه میشود و نویسنده دم دست نیست که بگیرد ماچش کند، و در لحظاتی که ذوق میکند و کسی گیر نمیاید که بشود هیجانش را با او به اشتراک بگذارد؛ چون نمیداند چه کار کند، هنگ میکند. و نفس آدم هم هنگ میکند. یعنی-خیلی شیک و طبیعی- مدت قابل توجهی نفس نمیکشد. این آزمایش را میتوانید با کتابهای مورد علاقه ی دیگرتان هم انجام بدهید. با مثلاً یک فیلسوف لعنتی که ناگهان چیزی میگوید و انگار نصف بدبختی هایتان را حل کرده است. با یک وبلاگِ اتفاقی، که تصویرآدمی خارق العاده است. شما میتوانید این آزمایش را با مسائل منطق و فیزیک هم انجام بدهید، وقتی موفق میشوید خوشکل حلشان کنید. این بستگی به خودتان دارد، و نقطه ی ذوق ذهنتان. و ممکن است خودتان به تنهایی برای آزمایش کفایت کنید، وقتی یک شبی/روزی یک نخود کشف میکنید که میتواند سوراخی را در نظام ذهنتان کیپ کند.

بله، میبینید که. کاملاً طبیعیست ماها زود  پیر بشویم؛ و خب کاملاً طبیعیست که به درکِ اسفل.

تفاوت اساسی

من خیلی چیزها را با خیلی چیزها قاطی میکنم. قهوه ی ترک را با فرانسه، نسکافه را با ترک. خامه و شکلات و شیر و قهوه؛ پودر شکلات فندقی با کافی میکس و آب؛ و کلاً هر چه را با هر چه. این بستگی به محتویات کمدِ کافئین خانه مان دارد، و خودم که فاز چه چیزی را گرفته باشم؛ اما دیروز فهمیدم که کارم خیلی هر چی با هر چی هم نیست:

هیچ وقت چای را با قهوه یا نسکافه مخلوط نمیکنم. با اینکه شیر-چای هم دوست دارم، حتی از ذهنم هم نگذشته که چای را با قهوه بخورم. وخیلی وقتها قهوه و شکلات سوزانده ام؛ اما یاد ندارم چایم جوشیده باشد یا سماور خشک کرده باشم. دیگر آنکه بر آنم اختراع چای کیسه ای از کثافت کاریهای دور از اخلاق آدم است، چیزی در حد اختراع سلاح میکروبی مثلاً -که البته ضرورت استفاده از هر دو را ایجاب میکند-. و نباید چای سرد را با آن مارکهای تجاری مضحک توی قوطی های فلزی خرید. نباید توی لیوان یک بار مصرف به مردم فروختش.

درکل،      چای در طبقات اساطیری ذهنم جا دارد. با چای نمیشود یله و بی بند بار رفتار کرد. چای را نمیشود کنار هر چیزی قرار دارد و با هر چیزی آمیخت.  و با کسی که محبتی به اش نداری نباید چای بخوری؛ به اش نسکافه بده، کوفت بده. آخر چای چیز دیگریست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 15:40  توسط سولماز شریفی  | 

نمیفهمم جنبش سبز دارد چه کار میکند. دیگر نمیفهمم.

فکر میکردم قرار است برایمان فایده ای داشته باشد، در راستای احیای حقی. فکر میکردم این بار دیگر قرار است تشکل های مدنی به پشتوانه ی قدرت جنبش سبز اهدافشان را متحقق کنند. فکر میکردم هر تشکلی، سندیکایی، و صنفی که مطالبات زمین مانده ای دارد به ما خواهد پیوست و به خواست هایش خواهد رسید؛ و اینچنین هم او قدرت خواهد گرفت و هم چیزی از نیروی جنبش سبز نمایان خواهد شد. فکر میکردم این دو در نیرو دهی به هم، در دور سازنده ای خواهند افتاد و هر یک دیگری را قوی خواهد کرد؛ تا آنجا که از جای کندن هیچ مانعی محال نباشد.

اما خیر، نشد. و حتی به عکس، جنبش پوششی ساخت برای انحراف افکار عمومی از حقوقشان. جنبش ما، با ادعاهای بزرگش، و شعارهای شکوهمندش، دیگر به اجزای حقیر سازنده اش اهمیت نمیدهد. اهمیت نمیدهد که ماده ی 23 لایحه ی حمایت از حقوق خانواده (بخوانید مردان خانواده) دوباره در دستور کار قرار گرفت و در کمسیون مربوطه به تصویب رسید.

=>بقیه در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 18 دی1388ساعت 15:1  توسط سولماز شریفی  | 

سابقه ی تاریخی

سه سال پیش سرنوشتم به خوابم آمد، در هیئت نوزادی.

من مادر شده بودم و...

{شرحش نمیدهم}

آن تعبیری که از پی اش آمده بود، شد. با تمام جزئیات. با تمام کیفیات.

حالا دوباره...

دیشب در خوابم که قدم میزدم، و در کوچه ای قدیمی بودم و بازار مکاره ای در انتهایش دایر بود؛ مادری را دیدم که نوزادش را سر راه گذاشت. مثل تمام مادرهایی که در کارتونها بچه هایشان را سر راه میگذارند، جوان بود، قشنگ، فقیر و رنجور. سعی میکرد تا حد امکان صورتش را با چارقد مندرسش  بپوشاند، و موهای سیاهش را باد –پریشان نه- شلخته میکرد. چشمهایی هم داشت که سیاه بودند و بیقرار، و همینطور که دو-دو میزدند، باری روی من افتادند. مطمئن نیستم مرا دید و به ام توجه خاص کرد یا امیدی بست یا نه؛ اما مطمئنم نگاهش را از من رد کرد، و بچه را گذاشت و رفت.

من بچه را برداشتم. یعنی بچه را پذیرفتم.( به این نشانه توجه کنید.)

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 16:37  توسط سولماز شریفی  | 

اسمش را نمیدانم. در خبر به اش میگویند: زن میانسالی در خیابانهای تهران- که حتماً باید مرده باشد- ؛ و در رمانی که بعدها نوشته میشود: زنی با صورت چین دار و لبهای کبود، که در سه کنجِ درگاه خانه ای از پا افتاده است، و مانتویی مشکی دارد به بلندی مانتوهای دهه ی 60،و از آنها حتی گشادتر. من تسبیحش را اضافه میکنم، و آن دانه ی سُرخورده-سُر نخورده ی شفاف و رنگی را، که نشانِ ذکرِ ناتمام است. شما میتوانید بچه هاش را اضافه کنید، یا نوه ی به حرف نیافتاده اش را، که حالا وقتش برای صدا کردن "مادر جون" تمام شده است . و دیگر این را که زن، پرستار مادر پیرش بوده است، یا داغدار شوهرش، یا عاشق شوهرش. اما جز اینها، چه فرقی میکند زن میانسالِ تسبیح به دستی که  ظهر عاشورا در سه کنج درگاه خانه ای افتاده است -و بعدش هرچه- "وجود داشته باشد" یا نه؟  مهم اینست  که میدانیم این روزها او به راحتی "میتوانسته وجود داشته باشد". چنان که "هر کسی" در آن ظهر عاشورا، "میتوانسته وجود داشته باشد": در سه کنج درگاه خانه ای، از پا افتاده، وبعدش هرچه.۱

اسم این یکی را هم نمیدانم. "یحیی" شاید باشد. از محاسن فقط سبیلش را دارد. و کت هایش را همیشه از پارچه های طرح دار میدوزد: برفکی، راه راه، چهارخانه....

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 4:9  توسط سولماز شریفی  | 

همسایه ی جدیدی دارم دیوار به دیوارم، که سر و صدا میکند و تلفنش زیاد زنگ میخورد و دقیقاً انگار که توی مغز من قرار گرفته است. گاهی از خواب که میپراندم، طول میکشد تا بفهمم مال ما نیست و به من ربطی ندارد و میتوانم دوباره بگیرم بخوابم. اول متوجه نمیشدم عصبانی هستم یا نه، اما بر آن بودم که علی القاعده  باید باشم و پس میشدم.

از چند سال پیش ها که آقای بردبار مرد، صدایی نبود از دیوار بیاید. فقط سالی یک بار بچه هاش بودند که میامدند و صدایشان فقط درباره ی املاک و سند و وکیل بود، و تلفنشان هم اغلب بیشتر از اینها زنگ میخورد و صدایش هم بلند تر بود. ضمناً به زنگ گوشی من هم بسیار شبیه بود و سخت بود که بفهمم کی نباید گوشی را بردارم. و تمام دردسر من در این زمینه به همین حد خلاصه میشد.

این یکی آدم صدایش درباره ی چیزی نیست، اما نخراشیده است. بعد از یک ماه هنوز ندیدمش، لیکن باید دختر نوجوان خانواده باشد. این را از چیزهایی که گوش میکند حدس میزنم و همان نخراشیدگی. دخترهای نوجوان وقتی پسر دور و برشان نباشد همین صدا را از خودشان در میاورند. هر هیجان بی سر و سامانی را که دارند از حنجره شان در میکنند. تازه این گاهی آواز هم می خواند. و در اوج که باشد روی میزش ضرب هم میگیرد. خدایا... کاش لااقل جلوی موهایش را احمقانه چتری نکرده باشد و پشتش را که خیلی بلند است توی کلیپس نپیچانده باشد. اما متأسفانه به یاد دارم که بوت هایش را یک بار دم در دیده ام و با در نظر گرفتن آنها به احتمال زیاد باید همانطور باشد که حدس زدم. در این صورت ممکن است مفصل های دست و پایش هم خیلی بزرگ باشد و آن وقت من دیگر نتوانم کیفیت روابطم را با اتاقم حفظ کنم. حالا دیگر فقط یک امید برایم مانده است:  من هم از این به بعد مثل او دائم چیزی گوش بدهم و صدایش را بکنم توی گوشش. مطمئناً گوش کردن چیزهایی که من گوش میکنم برای او سخت تر است، تا شنیدن دامبال دیمبو های او برای من. آنوقت شاید اتفاقاً او هم پای قرارداد بیاید و دورادور توافق کند که صدا درنیاورد تا درنیاورم؛ و دیگر به وسیله ی آن صداها، احمقانگی موهایش و درشتی مفاصلش را توی چشمم نکند.

انتظار ندارم شما این چیزها را بفهمید اما، -با احتمال خوبی لابد- میدانید که حیات آدم تا کجا توسط اینجور کیفیت ها حد میخورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 22:50  توسط سولماز شریفی  | 

دو روز پیش

برای خودم نوشته بودم :  همیشه انگار موجودی بوده ام به این میانه، که دارد چیزها را میکشاند تا به هم برساند. یک ملغمه ی حسابی. هیچ وقت با امری همراه نشده ام، آنطور که سزاوار همراهیست. و بین ضدین دست  به انتخابی نزده ام. یعنی دست کم در نظر این کار نکرده ام، و حتی اگر عملاً در بازه ای به سویی رفته باشم، در بازه ای دیگر جبران مافات کرده ام.

نوشته بودم: نمیدانم این اقتضای طبیعت من است، در اثر استیلای برج جوزا؛ و یا ثمره ی مجاهدت شخصی ام برای ثقلِ آن نقطه ی عدل شدن، که میگویند جای خوبیست. چیزی که به خوبی میدانم اینست که اغلب و –علی الحساب همین حالا- در حال جر خوردگی ام.

نقطه ی "جر خوردگی" نقطه ی دقیقی است. مثل نقطه ی جوش میماند، مثل آن حد از گرماست که واکنش ها –و حتی واکنش های گرماده- به آن نیاز دارند. این طرف و آن طرفش آن اتفاق شایسته نمیافتد. و هر کسی برای آن هست که آن نقطه بشود، تا هر جا که بتواند. میتواند صرفاً جر بخورد؛ میتواند مجاهدت ناکرده خود را بمیراند و به اصطلاح قربانی بشود، و شاید هم بتواند هم مجاهدت کند و هم در نقطه ی معهود تکه تکه. به هر حال آدم برای نقطه شدن باید حجم و امتدادش را از دست بدهد. آن وقت...

چیزها حول نقطه جمع میشوند: مثل آدمهایی که در یک دعوای دست جمعیِ بیهوده، ناگهان یکی را ناکار کرده اند و حالا دورش جمع شده اند و ابعاد واقعه را بررسی میکنند. آنها که سرشان را توی هم کرده اند و پچ پچه میکنند و هستی گسترده زیر پایشان را بیش از همیشه به مثابه ی امری واحد، موضوعِ شراکت میکنند. امور متقابل به قربانی و به هم میرسند. رسانندگی انجام میشود.

دیشب

به زهرا فرستادم: قلبم سنگین است. نمیفهمم چرا در معرض این اندوه بیهوده ام.

نمیفهمیدم. علتی و علت هایی تراشیدیم که دو-سه ساعتی خواب بیاید.

صبح مشکی پوشیده بودیم. او بیشتر. و چشمهای من جوری بود که میگفتند انگار گریه کرده ای. قطعاً نمیفهمیدیم چرا.

خبر رسید، آیت الله منتظری...

گزاره های مرتبط را مرور کردم. مَرد برایم در ماجرای تاریخ حضورش به شکل  با شکوه "اَبَر رساننده" ای صورت شد. اشکی هم ریختم شاید. که از شوق تصویر بود و نه چیز دیگر.

امشب

هنوز نمیتوانسته ام  بخوابم. شاید از شوق تصویر است. شاید هم چیز دیگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 1:28  توسط سولماز شریفی  | 

دست چیز خیلی مهمی است که آدم دارد. زبان هم یک چیز خیلی مهم است.

 آدم آدم است/شده، چون دستهایش مرغوب است. چون دست دارد، و دستش برای ایستادن نیست؛ و تازه انگشت هم دارد، حتی انگشتِ شصت.*  شصتش با بقیه ی انگشتها زاویه ای و تعاملی دارد که میتواند چیزها را بگیرد، شکل کند.  دست آدم نیرو را درست وارد میکند، له نمیکند. و عصر سنگ و آهن، عصر دست های آدم است که بلد بود ابزار بسازد و با تقریب خوبی آدم بشود. دست آدم چیزها را درست میفهمد.  دست آدم خیلی شعور دارد.** من سعی میکنم ردّ این  شعور را لای خطهای کف و فرم انگشتها و ناخنها بزنم.

زبان آدم را هم که همه میدانند عجب چیزیست و ارسطو هم گفته و چامسکی هم یک چیزهای قشنگی میگوید که در ضمنِ قشنگی، کشکی هم نیست و من خیلی دوست دارم. آن حرفی که زبان خودش همه چیز است و بیرون چیزی نیست که آدم دنبالش بگردد را هم خیلی دوست دارم. من دارم سعی میکنم این حرفها را بفهمم.

در کل، اگر این دو تا چیز را در زیست جهانم  پیدا نمیکردم که هی*** دوست داشته باشم، و سعی ای داشته باشم که به مناسبت آنها بکنم، خوف غم انگیز میشد احوالاتم.


*مارها و مرغ ها دست ندارند. دست بزها فقط به درد ایستادن میخورد (حتی پا نیست که لگد بزند). فریبرزها انگشت ندارند، گوریل ها هم انگشت شصت به درد بخور.

** و این از خوشحالی های من است که این بخش از شعور آدمها را میشود توی دست گرفت.

*** کاندینسکی و کیشلوفسکی و تارکفسکی و داستایوسکی و رنگ و چاله و بوی کاج خیس و عرق معشوق و کلاً قشنگی را هم خیلی دوست دارم، اما اینها قید "هی" را ندارند، هرچند که همش هستند.

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 23:42  توسط سولماز شریفی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 13:29  توسط سولماز شریفی 

*

ماجرایی

رفته ایم موزه و نقاشیهایی دیده ایم و لذت برده ام: از نقاشی دیدن و از دیدنِ دیدنِ او، و دیدنِ لذتِ دیدن او و نشانه های دیگری که باعث میشود امیدوار باشم با دیدِ او هم دیده ام. از همان وسطهای بازدید هوای شکلات به سرم زد. بی قرار بودم که زودتر نقاشی ها تمام بشوند و برویم بیرون با هم شکلات بخوریم. حالا نقاشی ها تمام شده اند و در پارک مجاور موزه ایم و شب هم هست. هیچ فلشی ارجاع صحیحی نداشت و بوفه ای و شکلاتی پیدا نشد. تاریکی و درختها و سنگفرشها، گربه ها و نبودِ آدمها، نیمکتها و بادها، همه، محاطمان کرده اند و به عبارت دیگر فضا بر ما سوار است. شاید هم گم شده ایم که من میگویم:

از معدود مواقعی که فک میکنم آخه چرا تو دختری و چرا من با دوست پسرم نیستم، الآنه که شبه و اینجا باریکه و این درختا اینجورین و کمی هم سرده و... کسی نیست که یه پک از سیگارش بم بده.

حرفم برایش مثل اس.ام.اس های سر کاری میمانده و انتظار پایان دیگری را داشته و خنده اش میگیرد. میگوید این را جایی بنویسم. من هم اینجا مینویسم.(به صیغه ی ماضی: نوشتم.)

**

این نیاز عجیب...

نیازی جدی دارم به "در تاریکی با کسی حرف زدن". تند و پراکنده حرف زدن، مثل مست ها. آسمان ریسمان بافتن، به سرعت  از مقدمه ای به نتیجه ای و نتایجی منتقل شدن، طنازی کردن و... .  این فقط یک نیاز روانی نیست. یا دست کم اثراتش صرفاً روانی نیست، جسمی هم هست. مثلاً در صورت براورده شدن اشتهای کاذبم از بین میرود. دمای بدنم تنظیم تر ، و نیازم به خواب کمتر میشود. اینکه در تاریکی چه چیز را به چه کسی بگویم اهمیت زیادی ندارد، در حالی که حضور فیزیکی مخاطب برایم بسیار مفید است. و مجموعه ی اینها اصلا خوب نیست. مثلا ممکن است کسانی را به خلوتم راه داده باشم که مناسب نبوده باشد و چیزهایی را گفته باشم از آن هم نامناسب تر. ممکن است کک به تنبان بچه ای انداخته باشم، که دارد با گزاره های دینی و اخلاق عرفی زندگیش را سر میکند. ممکن است کاری کرده باشم که آن بچه دست آخر نتیجه بگیرد "خدام جاکشیه واسه خودشا". ممکن است من دو شب پیش واقعاً این کار را کرده باشم.

***

از مزیت های من

-میدونی اصلاً؟ واقعیت اینه که من یه جور اختلال دو قطبی دارم. از وقتی یادم میاد همینجور بودم. یا خیلی ذوق دارم، یا افسردم.

-خب برو پیش یه روانشناس

-چی؟! اینو تو داری میگی؟ یعنی به کاری که روانشناسا میکنن باور داری؟ علم اونام علم ه واسه خودش؟اصلا مگه من گفتم این بده؟ حتی وقتایی که حالم عادیه انگار زندگی نمیکنم. نمیفهمم آدمایی که اینجوری نیستن  چرا فک میکنن دارن زندگی میکنن...

-میدونم. منم از حسودیم گفتم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 14:8  توسط سولماز شریفی  | 

لطفاً به دیالوگ زیر توجه کنید!

دوستم: فقط به دوختن اون نیست که، از تغییر حالت دهانه ی رحم و اینام میفهمن.

من: اون کارا رو پزشک قانونی میکنه لابد. اگر پای جرم و اینا در میون باشه. اگر نه خانواده ها –هر چه قدرم احمق و سنتی باشن- همون یکی واسشون کافیه.

دوستم: نه دیگه. نیست. عمه ی خود من عروس جدیدشو برد نمیدونم اسکن چی چی.

من: خب عمه های تو دیگه اسطوره های بلاهتن.

دوستم: فقط اونا نیستن که...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 12:23  توسط سولماز شریفی  | 

 ایمان برای من هر روز بیشتر "قصدیت" ش را از دست میدهد.  یعنی دارم به این باور میرسم که ایمان چیزی نیست که قرار باشد حتما به چیزی باشد. ایمان یک حالت روانی یکتاست  که بسته به ترجیحاتی به چیزی تعلق میگیرد؛ اما به چیستی آن چیز ربط زیادی ندارد. این ترجیح منطقی نیست، روانیست. بسته به آن است که زیست آدم در چه بافتی بوده باشد. بسته به خصوصیات خلقی و ژنتیکی آدم است.البته منظورم این نیست که مقصدش تعیّن ندارد، اما بالاخره "یک چیزی" هست. نه. برای من این جک نیست که که یکی بگوید: "من ایمان دارم اما نمیدونم به چی". و باز هم نه اینکه ایمان دارد به یک چیزی ولی صرفاً آن را نمیشناسد. آدم میتواند ایمان داشته باشد، همانطور که درد دارد، و همانطور که به چیزی درد ندارد.

نمیخواهم به این سمت بروم که پس این جور چیزی که دارم میگویم به چیزی نیست، چیست؛ و یا ...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 9:48  توسط سولماز شریفی  | 

نشسته است لای یک مشت تور و پارچه و چه و چه. برق میزند. بیش از همه  گوشت شیرینش. و لبهایش... لامصب همیشه صورتیست. بی رنگش هم، قهوه ایش هم.

من -با کمی زاویه- روبرویش نشسته ام. روی یکی همان صندلی هایی، که باقی مهمانها.

اشاره میکند بروم در عکسش بنشینم. بازوهایش را -با همه گوشت شیرین کم حجم- دورم حلقه میکند و میفشارد که خوبم باشد.

پسره :معلومه که دوستای خوبی بودین.

من:آره، تو اینطوری فک کن.

از هر درزی بادی در جهتی سالن را در مینوردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:6  توسط سولماز شریفی  | 

جز از آن جهت که دسترسی مناسب به اینترنت نداشته ام، علت دیگری هم داشت این دیر نوشتن: مرض. هفته ها بیماری بلعیده بودم و هرچه مینوشتم از آن برکنار نمیتوانست باشد. و میخواستم که باشد تا مشتی گزاره ی تکراری -از آن جنس که در دیگر پست ها بود- بازگو نکنم. آن دیگر چیزها هم که ویژه ی اینبار بود -مثل هر بار که مثل هیچ بار دیگر نیست-، دخلی به گزاره ها نداشت. لیکن حالا حالات مرضی رها کرده و مانده پس مانده ها، که آنتی بیوتیک انداخته اند به جانشان و به جانم. و آن لطفی خفی در حقم کرده تا اینجا: تلقینی داده است ام برای توجیهی بر تاریخ ساخت استعاره/مجاز "تلخ کامی".

در سنت ادبیمان و در کنایات و امثالمان، تلخ کامی (درمقابل شیرین کامی)، به نامرادی، غم زدگی، ناراحت شدن از پیشامدی، و... دلالت میکند. فکر میکردم این کشش ذائقه ی قدما به طعم شیرین را میرساند. برای القای بسیاری از مفاهیم مثبت، وصف پیشامدهای مطلوب، و حتی اشارات به زیبایی؛

"شکر"، "عسل"، "حلوا" و... به کار رفته است...

=>بقیه در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 2:38  توسط سولماز شریفی  | 

     (۱)هر قدر هم زمینه فراهم، آدم هیجانهای فروخورده زیاد دارد. ما -همه قطعاً- لحظاتی را از دست داده ایم، که شوقی داشته ایم و میلی، و اگر ممکن شده بود ارضایش، سعادتی آنی در بر می کشیدمان. ناکامی های میل به تلمّس، بخش بزرگی از این "از دست دادگی" (۲)ها را تشکیل  میدهند. قسمی از این ناکامی ها  از آن جهت ایجاد میشود که تماس در ذات خود دو جهت دارد و شوق هر طرف همیشه باید دیگری را هم در نظر بگیرد.(۳) فردیّت هر طرف، خود به تنهایی برای طرف دیگر محدودیت ایجاد میکند؛ و اگر محدودیت های عمومی هم افزوده شود، مصیبت دو شده است. ما از این محدودیت ها فراوان داریم.

     شاعر میگوید: "حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون"، و شما خودتان دیگر تا آخرش را بخوانید! این از دست دادگی ها هرگز با چیزی جایگزین نمیشود. حالت ذهنی آدم فرق میکند، هماهنگی فرق میکند، هوا فرق میکند. اینکه آفتاب بزند یا باران فرق میکند. باد از موهای آدم رد بشود یا نشود فرق میکند. فرق میکند که "سقف" باشد یا نباشد. اغلب فکر میکنیم این محدودیت ناشی از حاکمیت دینی است، اما شاید بخش بسیار کوچکی از مشکل این باشد...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:35  توسط سولماز شریفی  | 

     این را حالا که مینویسم، فریبرز سر سنگی -نشسته- مرده است؛ و من نا امیدانه منتظرم صبح که بشود، شاید دستی/پایی جنبانده باشد، و یعنی زنده باشد. اگر زنده نبودچه؟ محتویاتش را خالی میکنم و لاکش را نخ میکنم، میاندازم گردنم. سعی میکنم به چگونگی "خالی کردن محتویات" فکر نکنم اما میکنم. فکر میکنم باید چاقو بیاندازم و گوشت و پوست و همه ی چیزهای نرم دیگرش را تکه تکه بیرون بکشم. مگر نه اینکه من تشریح جانور ها را دوست دارم؟ اما این را خودش را دوست داشته ام. میشود بکنمش لای خاک، و چند ماه بعد که باکتری های تجزیه کننده و آنزیم های بدن خودش و موجودات دیگر کارشان را کردند، لاک خالی اش را در بیاورم. من غمگین هستم، اما حس از آن حیث که حس است، در لحظه اتفاق میافتد، و استمرارش در گرو قضایای کلی است که بتواند آن حس را توجیه کند. من هیچ وقت در توجیه اینکه "آدم در از دست دادن ها غمی میشود" موفق نبوده ام.

     اولین مواجهه ام با "از دست دادن" (۱) در 9 سالگی بود...

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 3:17  توسط سولماز شریفی  | 

روزگاری(۱) گذشته است، که چون گذشته است، پس لابد الزامی بوده که "باشد" و سپس بگذرد؛ اما به هر تقدیر، انکار نمیکنم: "شادم که میگذرد".

سکس خیلی مهم شده بود. من نوجوان بودم و خوب یادم هست. مشارکت در جمع های مختلط مهم بود و غمناکی، رنجوری، خودکشی، لائیسیته. 

=>بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 15:54  توسط سولماز شریفی  | 

این یک تصنیف عامیانه ی افغانی است که با تمبک همراهی میشود. تمبکش را تصور کنید و این را از رو بخوانید و حال کنید، تا بعد بگویم که چه.

:

آن مرغک را ندیدی؟

کدام مرغک؟

همان مرغکِ دم  بِلندِ بال سفید، سینه پلنگی، و بام باغچه رَضایی*

سرِ دالان پریده، باغِ زاغان چریده

 

آن شَغال را ندیدی؟

کدام شَغال؟

همان شغالی که مرغک را برده بود

کدام مرغک؟

همان مرغکِ دم  بِلندِ بال سفید، سینه پلنگی، و بام باغچه رضایی

سر دالان پریده، باغ زاغان چریده

 =>بقیه در ادامه ی مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 17:16  توسط سولماز شریفی  | 

*

میگویند زمین

یک زم دارد

یک این

که روی هم یعنی

                "جای سرد"

 

و میگویند بترسید از این نفتها

-اگر هی بسوزند-

                   از گرما

لیکن ای بابا!

کدام بحران؟

میلیونها سال است آدمها

               چیزها را میسوزانند

                                         زمین،

گرم نمیشود که نمیشود.

**   

مظلوم نمایی کافیست. مظلومیت بوده، اما دیگر نمایش ندهیم بهتر است. خشونت عریان بر آنان که باید، محرز شده؛ و بازخورد هیجانی  مطلوبش را هم ایجاد کرده است. حالا وقت آنست که مردم فکر کنند برای سبز شدن در معرض تهدید نیستند؛ و هزینه هم اگر هست، آنقدر است که بشود پرداخت. پدر من نباید تصورش از روز قدس، "ما" باشد در مقابل نظامی هایی که روی زانو نشسته اند و مردم را به رگبار میبندند. ما به آرامش نیاز داریم، و البته نشاط. چهره ی سبزها نباید چهره ی آدمهای عصبی باشد. خونی که چشممان را گرفته بود، وقتش است کنار برود.

 مردم عادی را فریاد عصبی میکند، خون عصبی میکند، حتی اگر در فیلم باشد. دیگر خوبست کلیپی هم اگر ساختیم، عاری از صحنه های خشن باشد. به جای استفاده از "خون" در القای هیجان، میشود از "کف زدن"استفاده کرد! از ما که داریم کف میزنیم و یار دبستانی میخوانیم. از ما که واگن های مترو را سر کیف آورده بودیم دیروز. از ما که مردم میگفتند "میشه همینطوری که دارین دس میزنین من "ده لو خوشگله" بخونم؟!". و از بچه ها که برایشان بادکنک سبز میخریدیم.

دو روایت هم دارم  از آدمهای بی طرف دیروز. ببینید این هم یعنی همان که من گفتم یا نه:

روایت اول=> در واگن زنانه ی مترو دختری -عصبی- شعار میداد "شکنجه، تجاوز، دیگر اثر ندارد" و واگن های دیگر هم همراهی میکردند. خانمی اضافه کرد: "یه دفه بگید ایران شده جنده خونه دیگه! ینی چی یه دختر بگه تجاوزم اثر ندارد؟!"

روایت دوم=> اولی: امروز پدرشونو میکنیم تو ماتحتشون.

دومی –از دور-: دیوانه ها! فعلا که چوب اونا تو ماتحت مردمه. انقد سر به سر بذارید تا سرشم بشکنن همون تو بمونه!

***

تکلیف از آدم ساقط میشود وقتی ادا کنندگان واجب کفایی کفایت کنند. من سیستمم زیاد نمی خواند با این کارها. یعنی مثلاْ...

اَوَلَم نَنهکَ عَنِ العالَمین؟ !                    

شاید راهپیمایی دیروزی، آخرین مشارکت سبزم  بوده باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 18:19  توسط سولماز شریفی  | 

 راسکلنیکف از صحنه ی جنایت به خانه اش برگشته. شوریده است. با لباس و کلاه به رختخواب میرود.

"اگر کسی میامد چه فکر میکرد؟ که مستم. اما..."

آیا دیگران هم او را همانطور میبینند که خودش میتواند تصور کند؟ آیا مشاهدات هر کس با دیگر کسان یکی ست؟ ذهن دیگری هم مثل ذهن او کار میکند؟ هرگز مسلم نیست.

خودش را بررسی میکند. لباسهایش را، چیزهایی را که دزدیده، خونی که ممکن است جایی خشکیده باشد. میکوشد هر چیز را به حالت عادی برگرداند، اما حالت عادی چیست؟ هر آنچه به ذهنش رسیده انجام داده است، اما آیا باید مطمئن باشد؟ میتواند یقین داشته باشد آنچه را که یک بار دیده و خونی رویش نبوده، بار دیگر هم اگر ببیند خونی نخواهد بود؟

این ابتدای بخش دوم است، از شش بخش؛ اما از همینجا میتوان دانست که گریزی نیست از مکافاتِ جنایت. راسکلنیکف سر بزنگاه، در چاله ی یقین نظری گیر کرده است. ممکن است او آنچه را میبیند درست ببیند، ممکن است دیگران هم همین را ببینند، اما این قطعی نیست. این هرگز قطعی نیست، لیکن تا وقتی دلهره ای در میان نباشد فهمیده نخواهد شد. باید با اضطرابی به شدت اضطراب یک جانیِ از جنایت برگشته درگیر باشی، تا یقینت از امکان هر یقینی سلب شود. کلاس منطق دکتر عالمی هم البته میتواند کمک کند، اما اگر انتظار دارید بی خون و خونریزی تر از راسکلنیکفی عمل کردن باشد اشتباه میکنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 4:12  توسط سولماز شریفی  | 

در خانواده ما ژنتیکی است گویا. مهدی هم لبه ها را دوست داشت. همیشه ماشینهایش را از لبه ی فرش راه میبرد، دوچرخه اش را، و خودش را هم از لبه ی جوی. از جاهای زیادی افتاد و با آبهای زیادی در جوی رفت و اگر عابران اقدام نکرده بودند میرفت که میرفت. او تاوانش را داد و آدم شد؛ من اما نمیشوم.

تا آنجا که میدانم همیشه در سابقه ی فکری بشر برای اجرام آسمانی حرکت دورانی قائل بوده اند. خواه زمین را مسطح فرض گرفته باشند، خواه گرد؛ و خواه چیزی به دور زمین بگردد، یا زمین به دور چیزی. این دوران از تکرار نتیجه شده. از "بارها دیده شدن"ها. و دوران نا امید کننده ترین چیزی بود که من در ابتدای زندگی عقلانی ام با آن مواجه شدم.

کاملاً کودک بودم که دریافتم تحول حقیقی وجود ندارد و هر تغییری تنها دورانیست بر مسیری واقع روی دو نقطه ی فرضی، که اساساً دو تا هم نیستند و یکی اند. اولین موردی که کنکاشش چنین نتیجه ای میداد احوال هیجانی خودم بود. اینکه استحاله ام اولاً: همیشه تکرار میشود؛ و ثانیاً: روند آن قابل حدس است. زندگی تماماً زیر سنت "ان مع العسر یسرا" واقع شده است، ولو سختی واقعی باشد و آسانی اش ذهنی. هر سختی شمشیری است که بر فرقی کوبیده میشود، و فرق، آماس کرده، برای تحمل شکافتن نهایی آماده میشود. فرق شکافتگانی که اینطور قمه میزنند معترفند هرگز دردی احساس نکرده اند. نقطه ی مقابل این ماجرا نیز همینطور است، چنانکه هیچ کس تصویری سراسر آسان و امن از زندگی اش ارائه نمیکند. اما خروجی ارزشی چنین وصفی از صحنه ی زیست انسانی چه میتوانست باشد؟ منِ کودک هر فعل و انفعالی و هر استحاله ای را ماسکی میدید، که ایستاییِ عریان را میپوشاند و فاعل و مفعول را از بیهودگی مبری میکند.#2#

سعی ها کردم که کودک نمانم! یک نظریه "حلزونی" پروراندم، که در آن –علی رغم تصاویر تکراری-  مسیر تکراری نیست، و هر بار در سطحی بالاتر رخ میدهد، و -خود آگاه و ناخودآگاه- کارم شد جمع آوری و طبقه بندی مصادیق تجربی برای توجیه این نظر! آیا این مصداق جمع کردنها –که هرگز تمامی ندارند- خود یک ماسک دیگر نیست؟ برای پرهیز از دور تا هر جا که ظرفیت روانی ام اجازه داد به این سوال پاسخ منفی داده ام، و متمرکز شده ام بر یافتن لبه ها. آن چیزهایی که سطح را بالا میبرند؛ آن چیزهایی که گسست از نقطه ی بدوی را ممکن میکنند؛ و حال...

من دائماً دارم از لبه هایی که پیدا کرده ام پرت میشوم! لبه ی "عشق" را مثال میزنم. عاشق شدن را به مثابه ی یک استحاله ی حقیقی پذیرفتم؛ امری که برایم با تغییر عمیق ظرفیتها همراه بود و در هر گام مرا با چیزی از خودم مواجه میکرد که انتظارش را نداشتم. خودم را واگذاشتم به این گامها. گذاشتم تا هر چه دارم از من بیرون بکشد. من اجازه دادم آنقدر درد بکشم که ببینم چه قدر درد میکشم که درد کشیده باشم و یعنی در لبه باشم! و آنچه اکنون با آن دست به گریبانم اینست: مواجهه با عشقی ایستا، که از فرط ارزشمندی تغییر  نمیکند! تغییر کند عشق نیست، و نکند من در دورانی دور خودم آواره ام! #3#

من عجالتاً در دورانی دور خودم آواره ام.


1-این به هیچ وجه یک تحلیل فلسفی نیست و به عکس، حتی میتواند یک بازی زبانی باشد و اگر در چهارچوب منطقی برود معنایش را از دست بدهد. ضمناً، صادقانه ترین پست وبلاگ نیز هست؛ با عواطف بدوی و تأملات ناجویده، و بدون –حتی- فیلتر زیبا شناختی.

2-اینکه این بیهودگی کاملاً عادلانه قسمت شده است، چیزی از بدی آن نمیکاهد. به قول دوستان مثل عادلانه قسمت کردن فقر است!

3-میتوانید در این سطور به جای "عشق"، هر لبه ی دیگری –مثلاً ایمان- را بگذارید. شاید بشود گفت عاشقی (علایم عشق) میتواند تغییر کند، بی آنکه دامان خود عشق تر شود، اما من به هیچ وجه نمیتوانم ایده ی عشق را سوای عاشقی بفهمم و ساحتی جدا به آن بدهم.

بی ربط۱: بیایید با هم به محمد رضا جلایی پور افتخار کنیم، که سرانجام بازجویانش را ناکام فرو گذاشت و رهید. میگویند جنبش سبز، جنبش نازپروردگان است و لذا راه به جایی نمیبرد. محمد رضا روی کاغذ تمام ویژگی های یک نازپرورده را دارد، اما  "سلول موتور خانه" هم از او معترف نساخته است. این میتواند خیلی از تحلیل های آقایان را به هم بزند. این که منِ غمگینِ از حادثه بازامده/نیامده –همزمان- خودش را بین امر خصوصی و عمومی شیفت میکند  هم خودش از آن لبه های درخور بررسی ست!

بی ربط۲:پستی داشتم به اسم "آبیدر"، که ادامه اش داده ام و به یک داستان کوتاه تبدیل شده است. اگر کسی بخواهد آن را بخواند و نقدی رویش بگذارد، ممنون میشوم اطلاع بدهد و ایمیلش را در نظر خواهی بگذارد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 5:31  توسط سولماز شریفی  |