تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     همه چیز گذرا و طبیعی شده. تا آمپر به ته میچسبد و می آیم که شرایطم را برای خودم بازتعریف کنم و بعدش فکر کنم تنها چیزی که برایم ترجیح دارد اینست که بمیرم، گیرنده هایم خاموش میشوند و یخ میکنم و میروم توی رختخواب. بعد که بیرون می آیم چراغها سبز است. قبلاً هم نبودم، اما حالا دیگر مطلقاً هیچ چیز نیستم.نه شاد، نه غمگین و نه افسرده و علاقمند و هر چیز دیگری که میشود بود. حتی گرایشی هم که بتوانم به سبب آن تعریفی از خودم داشته باشم ندارم. همه چیزم "سلبی" میگذرد، بی آنکه خبری از "ایجاب" باشد. بادیگارد خودم شده ام. هوایم را دارم. حتی شده خودم را هل میدهم توی جوب که تیر نخورم! و فقط به همین خاطر است که هنوز چیزهایی وجود دارد که بهشان نیاز داشته باشم. یک مثال دیگر هم میتوانم بزنم! مثلاً مرا انگار کنید یک تیر خورده، که پشت سرش یک کروکدیل است و جلویش هم باتلاق. ترجیح میدهم بروم بالای درخت و از خونریزی بمیرم؛ تا خفه بشوم یا اجازه بدهم کروکدیل از هر جا که دلش خواست گاز بزند. اگرچه که تا به حال از هیچ درختی بالا نرفته ام، و اصلاً در پی این نبودم که بالا کجاست و پایین کجا.

     خیلی چیزها هم "اولین بار" است. مثلاً اینکه برای اولین بار از تمام آدمهایی که از ذهنم رد میشوند و به نوعی، روزی ارتباطی بینمان برقرار شده بیزارم. یا اینکه حتی دلم میخواهد خیلی ها بمیرند، و خیلی ها له بشوند! حتی طی روزگار نوجوانی و جوجه نهیلیستی و"I Hate" بازی هم در این حد نبودم! به خاطر همین ها در مجموع برای اولین بار به این نتیجه می رسم که "موفقیت" هم چیز مهمی است، و بالا رفتن. و برای من هیچ چیز شدنی تر از موفقیت نیست. ناسلامتی آدم خیلی مستعدی هستم! البته به شرط آنکه روزی 100 بار با خودم تکرار کنم : "فرو نرو، فرو نرو، فرو نرو..." و یادم بماند که تا به حال در مورد اینکه "بعضی ها از بعضی ها آدم ترند" گه خورده ام.

     من برای اینکه به بالای درخت پناه ببرم نیاز دارم فکر کنم آنچه دور و برم پرسه میزند کروکدیل است، نه یک بچه سوسمار لطیف، با خطاهای کم و بیش های بخشودنی. البته مطمئنم "اسب نجیب" و "سگ وفادار" و اینجور چیزها هم نمیتواند باشد.

[بی ربط: قول میدهم کاملاً بنویسم که در آسایشگاه چه شد]

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 4:28  توسط سولماز شریفی  | 

     دلم آری، دستم نمی رود به نوشتن. کاهلی که شاخ و دم ندارد. نیمه نیمه تر شده همه کارم. پیشتر هر چه بودم دیگر کتاب نیم خوانده نداشتم؛ حالا دارم. به همین خاطر به جای اینکه برایتان تعریف کنم چه شده که فکر میکنم آدم نباید زیر یک مانتوی دکمه پرسی تاپ دکولته بپوشد، به ذکر این دلیل جزئی بسنده میکنم که ممکن توی مترو یکی شما را هل بدهد و شما اعتراض کنید و او بدون هیچ گونه درگیری کلامی بیاید توی صورتتان دست بیاندازد به یقه تان و از ابتدای درز مقنعه تا منتها الیه شکمتان هر چه لباس بود بدرد. شما هم که حواستان نیست و تمام تمرکز و نیرویتان را گذاشته اید برای خفه کردن طرف با روسری، به اش بگویید "عقده ای عوضی" و او به یقه تان اشاره کند و بگوید " توام حتماً ج... ای که زیر مانتوت لختی". اینجا اگر هوش هیجانی تان مثل من در حد خزه های صحرایی باشد، با دید آسیب شناسانه به بررسی خودتان میپردازید و تا بیایید بفهمید چرا ممکن است ج... باشید، صورتتان پر از چنگه میشود.

     حالا هم به جای اینکه سعی کنم پست قبلی را ادامه بدهم، شماره های تابستان و پاییز 82 ی مجله ی "شعر" (۱) را جلوم باز می کنم و در حالی که لذت میبرم، دنبال چیزی برای کپی کردن می گردم. میفهمم که "ابوالفضل نظری" شعر خز و خیل "گیرم که بمیرم" را اولین بار اینجا چاپ کرده و من قیافه ی عجیب "آنا آخماتووا" را اولین بار اینجا دیده ام. بعد در حالی که دارم فکر میکنم این مجله که شماره های قدیمش انقدر خوب بود، چرا حالا به افتضاح کشیده شده و یک سال و نیم از آخرین باری که خریده ایدش می گذرد، به عکس خاتمی بر میخورم : "رئیس جمهور در هشتمین کنگره ی شعر جوان...". فوراً تصمیم میگیرم حتما در انتخابات مجلس شرکت کنم و یکی- دو شعر از این مجله و یک شعر به نسبه بی خود هم از خودم بچسبانم توی وبلاگ.

* مردی که کشته شد

اگر من و او

در قهوه خانه ای قدیمی یکدیگر را دیده بودیم

شاید با هم مینشستیم

و نوشیدنی ای با هم میخوردیم

اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده

رو در روی هم قرار گرفتیم

به روی هم آتش گشودیم(۲)

 

من به او شلیک کردم

و در جا او را کشتم

او را زدم و کشتم زیرا

دشمن من بود

آری البته که او دشمن من بود

و این مثل روز روشن بود

اما...

 

او هم شاید چون من

به اجبار وارد ارتش شده بود

و حتی از سر بیکاری

تمام وسایل زندگی اش را هم فروخته بود.

جنگ چیز عجیب و غریبی است

به کسی شلیک میکنی

که اگر جایی قهوه خانه ای وجود داشت

او را به آنجا دعوت میکردی

یا با قدری پول به کمکش میرفتی.

-توماس هاردی-

*سگ تازی

پرسش برانگیز است رفتار سگ تازی

می جهد که پاره پاره ام کند

یا دوستم گردد

اصلاً نمی فهمم که قصدش چیست

یا به زبان و یا به دندان

به سمت دست های خالی من خیز بر میدارد

 

اینجاست که می ایستم

تا که چه پیش آید!

-پنوسیلوانیا رابرت فرانسیس-

*مستند

ما از تاریخ میفهمیم

که بشر اول تبر ساخت

                  بعد تیر را

و آن وقت بود که توانست

سوزن را سوراخ کند

و چون جوراب ِ سوراخ نداشت

تور ماهیگیری دوخت

در نتیجه گوسفند اهلی شد

                     و حتی سگ

و اگر چه هم قایق داشت

                هم سورتمه،

هم چنان تیر ساخت

و تفنگ

 

گرچه ما می پذیریم

خیلی چیزها از تاریخ نمی فهمیم اما

باید بگوییم در این مورد به یقین رسیده ایم که آدم

قبل از همه ی اینها

مویش را شانه می کرد.(۳)

-سولماز-


1- انتشارات "سوره مهر"

2- ترجمه ی خوبی ندارد این شعر. ترکیب "آتش گشودن" از خطاهای رایج زبانیست. چون منبع را ذکر کرده بودم نمیشد تغییری داد.

3- ترتیب اختراع این ابزار توسط بشر تقریباً همان است که گفتم. اختراع "شانه" هم به هفت تا ده هزار سال قبل از میلاد مسیح بر میگردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 18:18  توسط سولماز شریفی  | 

     عمه جلوی در حمام مرا به یکی میسپارد و میرود. توی رختکن که میروم "یک بویی" می آید و این بار شدیدتر. یک راهرو ی باریک ته رختکن است که به حمام وصل میشود و حمام معلوم نیست. کمی صدای آب میاید، و صدای یک نفر که با اصواتی شبیه کر و لال ها اعتراض میکند و جیغ میزند. خانمها لباسهایشان را عوض میکنند و تاپ و شلوارک یا چیزهایی مثل پیراهن خواب نخی میپوشند. من آن وسط دو به شک مانده ام. به ام میگویند که گرم است و درش بیاور راحت باش. پالتو را در می آورم.

     اولین نفری را که شسته اند بیرون می دهند، و بلا فاصله 2-3 تای دیگر را. لباسها به تفکیک توی 4 تا بقچه ی بزرگ است: شلوارهای نخی، پیراهن های نخی گشاد، ژاکت یا پلیور، و روسری. البته نه مثل بیمارستان که لباسها یک جور باشد. اهدایی هستند و هر کدام به شکلی و رنگی. 2-3 نفر اول را نگاه میکنم و روش کار دستم می آید: از جلو شلوار پایشان میکنند (از لباس زیر هم خبری نیست) ، بعد پیراهن و ژاکت، و آخر روسری. البته شلوار پوشاندن تقریباْ یک کار تخصصی دو نفره است چون روی اکثراً روی ویلچر هستند و اگر بتوانند هم ما تحت را از روی صندلی بر نمی دارند. یکی باید کمر را به جلو هل بدهد و دیگری بکشد بالا. خیلی وقتها نمی توانند تا بالا بکشند و پیراهن را میکشند روش و رها میکنند. بعضی ها اعتراض میکنند. بعضی ها هم گیر میدهند که شلوارشان را حتماٌ تا زیر سینه بالا بکشی. با این وجود روسری سر کردن اصلا سخت به نظر نمیرسد. البته اگر حواست را پرت کنی؛ چون موی چندانی در کار نیست و سر بعضی ها هم لک و خشکی و پوسته و چیزهای دیگر دارد. سعی میکنم آدم باشم و سفت یا شل گره نزنم، کناره ها را هم بادست تو بدهم که مرتب به نظر برسد، و حتی الامکان جلو بکشم که سرما نخورند. البته مثل خانم های دیگر حوصله ی حرف زدن ندارم و تا آخر خوش و بش را در حد یک لبخند وجدانی (لبخندی که نه به زور باشد و نه اور دوز!) نگه دارم.

     نفر چهارم-پنجمی همان خانمی است که جیغ و داد میکرد. اول فکر کردم حتماْ باید یک جور ناجوری باشد و میترسیدم نگاهش کنم؛ اما نه لال است و نه مریض. حتی ویلچر هم ندارد و روی پای خودش است. اگرچه که بدنش تماماً استخوان است با یک لایه پوست خیلی تیره، و خیلی چیزها ندارد: دندان، سینه، ابرو، لپ، و یک سوراخ بینی. وسط سرش هم خالیست اما کناره ها موهای سفید بلند دارد. خانم های دیگر به اسم میشناسندش و حالش را میپرسند. اعتراض دارد که امروز تمیز نشستندش. بعد هر که را که لباس تنش کرده ماچ میکند و چند "الهی دورت بگردم" ِ کش دار میگوید. سوزنش گیر میکند و به تکرار می افتد. دور میگردد و هر که به دستش برسد ماچ و میکند. دنبال سوراخی میگردم که قایم شوم. بالاخره شهین خانم از دور دعوایش میکند و میفرستدش بیرون.

     از سوراخم که بیرون می زنم و میروم سر پستم، دارند یکی را روی برانکار لباس پوشانده اند و هلش می دهند طرف من...

-شرمنده. همچنان ادامه دارد-


¤  این هفته ۳ شب و ۴ روز با یک شیزوفرنیک زندگی کردم. قبلاً فکر میکردم شیزوفرنیک ها جالب ترین روانی ها باشند، اما حالا میگویم لج-در-آر ترین و مسخره ترینند. البته این از انوع تیزهوشش نبود ولی به هر حال دلیل نمیشود اصلاً جالب نباشد و برجسته ترین توهمش ترس از دستگاه بخور من باشد و هر جا که پفکها یم را -که قوت غالبم هستند- قایم کنم، پیدا کند بخورد. راستی خرناس شدید ترسناک هم از عوارض شیزوفرنیست؟

 ¤¤  برای شعر گفتن باید عاطل و باطل بود، در حالی که لازمه ی نوشتن زندگی کردن است. اگرچه  شعر را و شاعر را دوست تر دارم، باید گفت که نویسنده به مراتب محترم تر است. و اگر چه مثل منی دخلی به هیچ یک از این دو گروه ندارد و این جملات قصار را صادر کرد که صادر کرده باشد، به زودی در این مکان شعر نصب  خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:27  توسط سولماز شریفی  | 

     عمه از وقتی بازنشسته شده کارهای جدیدی میکند و یکیش اینست که چهارشنبه ها می رود آسایشگاه کهریزک. این چهارشنبه من هم رفتم.

     سرویس دارند. صبح که رفتیم سر ایستگاه خانم های دیگر هم بودند. چادرهایشان خیلی جلو است و زیرش خیلی لباس پوشیده اند و ساق دست و کفشهای مشکی تخت ساده دارند. روی حساب دوستی عمه با من هم سلام و لبخندی رد و بدل کردند؛ اگرچه برای پنهان کردن ساختگی بودنش تلاشی نمیکردند. پشت ایستگاه یک هنرستان دخترانه است و زنگش می خورد و دخترهایی که هنوز بیرونند به صرافت می افتند. یکی از از خانم ها -که بعداً فهمیدم معاون مدرسه است- نگاهی به شان می اندازد و می گوید: "نگاشون کن تو رو خدا. خدا ذلیلشون کنه. من که خودم هر چی کردم حریف نشدم آرایش نکنن یا لاقل ابروشونو ور ندارن. حالا کاش لااقل یکی لنگه ی خودشون نصیبشون بشه پسرای ما رو از راه بدر نکنن. پسر یکی از دوستام افتاد دنبال یکی از همینا، گرفتش، ولی آخرم طلاقش داد..."(۱) سرویس می آید.

     علی رغم اینکه از قبل تمام سعیم را برای موجه بودن کرده ام حالا خیلی از ظاهرم راضی نیستم. خانم های توی سرویس هم شکل همان خانم ها اند. به جاده که میرسیم از هر دو طرف زمین برف گرفته است که کش آمده، و جاهایی تک و توک درخت، و یک بار بند چپه ی نیسان، که تا نیمه زیر برف است. آفتاب برف همه ی زمین را بخار(۲) میکند. اولش از شدت منگی و کم خوابی به نظرم می رسد دود است. 4-5 ثانیه ای طول میکشد تا مغز رفلکس بدهد و بفهمم قضیه چیست و بعدش از خودم خنده ام میگیرد. همه ی راه تا رسیدن همین شکلی است. جلوی در ورودی آسایشگاه روی تابلویی 3-4 بند نوشته اند که من فقط دوتاش را میرسم بخوانم:

      از دادن هر گونه خوراکی به ساکنین آسایشگاه بدون اطلاع مسئولان بپرهیزید./ دادن پول نقد به ساکنین ممنوع بوده و باعث رواج تکدی گریست.

     میرویم توی اتاق "نیکوکاران". سماور روشن است . چای دم کرده اند یک سفره ی خالی هم پهن. خانم های یک سرویس دیگر، و 10-12 نفر دیگر هم با ماشین خودشان می آیند. آخری ها بهجت خانم و دوستش هستند که از قزوین می آیند. بهجت خانم یک پالتوی کرم پوشیده و موهایش را مش کرده ریخته بیرون. اتاق دیگر جا ندارد و همه پشت به پشت نشسته اند. هر کس صبحانه اش را در می آورد و می خورد. مال یکی کنجد و گردوی آسیاب شده است، و شیره انگور. ضمن تعارف از همه می خواهد از قند مصنوعی پرهیز کنند. چای را که میخورم بینی ام باز میشود و تازه متوجه می شوم که همه جا "یک بویی" میدهد.

     صبحانه تمام میشود و شهین خانم معلوم میکند که هر کس کجا برود. قد بلند و چهار شانه است و صدای رسایی دارد. جا ی عمه را هم معلوم میکند و میگوید: "اگه میری حمام ام. اس ی ها نبرش. جوانِ، دلش چیز میشه. اگه خواست بره حمام سالمندا روسری کنه. فقط زیاد توی بخشا راه نره. جوانِ..."

     بعداً میفهمم مفصل های ام. اس ی ها خشک است و برای شستن باید به زور بکشند که باز شود. اکثراً هم زخم بستر دارند و وقتی به این بخش می آورندشان، یعنی نهایتاً 3-4 سال دیگر میمیرند. بالاخره قرار میشود بروم حمام سالمند ها روسری سرشان کنم...

-ادامه دارد-


1-حرف های این خانم را بی کم و کاست، و با ترتیب بیان خودش نقل کرده ام.

2- اصطلاح درستش "تصعید" است که برای تبدیل مستقیم جامد به گاز به کار میرود! ( "بخار شدن" تبدیل مابع به گاز است.)

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 16:56  توسط سولماز شریفی  | 

     مادرش ساعت 10 شب لای استفراغش از خواب بیدار شد. خودش را تمیز کرد، شیر را گرم کرد و ریخت توی لیوان. آمد بالای سرش، شیر را گذاشت روی میز تخت، بوسیدش و رفت. صبح که خواست برود مدرسه دید هنوز توی اتاقش خواب است. وقتی هم برگشت هنوز خواب بود و بیدار نشد تا شب، که باز یک لیوان شیر گرم آورد، بوسیدش و رفت خوابید.

     فردا که برگشت دیگر خواب نبود. رفته بود توی آشپزخانه و در را بسته بود. بازش که کرد گفت: "نه مامان جان تو نیا تا این تموم شه." داشت سیگار میکشید و هود را روشن کرده کرده بود و پنجره را باز، که هم بوی غذا بیرون برود هم بوی سیگار. نهار را که میاورد دوباره مامان خوشکلی شده بود. وقتی دوستهاش مادرش را میدیدند یا به خانه تلفن میزدند بیشتر میفهمید که مادرش جذاب است. دوستهاش جلوی مادرهای بقیه اینطوری دست و پاشان را جمع نمیکردند و لفظ قلم حرف نمیزندند. حتی پسرهای بزرگتر مدرسه که دوست دختر داشتند و از بقیه پروتر بودند، سعی میکردند جلوی مادرش ادا در بیاورند و حرفهای جالب بزنند. تازه دست پختش هم خیلی خوب بود. هیچ وقت غذای کهنه یا حاضری جلویش نمیگذاشت. به همین خاطر شبش که عید هم بود، وقتی او و پدرش را گذاشت و تنهایی رفت سینما خیلی تعجب کرد. به پدرش اصرار نکرد، اما از او خواهش کرده بود با هم بروند و او گفته بود نمی آید. یک لحظه دیده بود که چشم مادرش اشکی شد، بعد رفت خودش را خوشکلتر کرد و رفت بیرون و در را کوبید به هم و 11 شب برگشت. حتی برایش شیر هم نبرد. مستقیم رفت توی اتاقش و بین راه لباسهایش را کند. بعد پهن شد روی تخت و صورتش را به بالش مالید و قرمزی ها و سیاهی ها و اشکهاش ملحفه را کثیف کرد.

     امروزکه مادرش توی مطب دکتر پوست پیش من نشست، انگار فقط برای گفتن از او بود که سر حرف را باز کرد. از درس نخواندن هاش که شروع کرد، لحنش مثل بقیه ی مادرهای شاکی بود؛ اما خیلی زود اینها را رد کرد و گفت: "ولی خیلی دوسم داره". گفت خرید هایش را میکند و حتی برای کامپیوتر روشن کردن هم ازش اجازه میگیرد. بعد یک عکس 4*3 اش را نشانم داد و من چون خوابم میامد لبخند نزدم و نگفتم "آخی! پسر قشنگیه "، یا اینکه "معلوم ِ که مهربون و مسئول ِ". به همین خاطر سراسیمه شد و گفت که البته این عکس برای 2 سال پیش است و گوشی اش درآورد و 2 تا عکس دیگر نشانم داد. سراسیمه گی کار خودش را کرد. من آناً به یک مخاطب دلسوز تبدیل شدم، و او به آدمی که روان پاشیده اش دیده شده و دیگر دلیلی نمانده که بعضی چیزها را نگوید. مثلاً شوهرش را که 21 سال از خودش بزرگتر است، چون وقتی 12 سالش بوده پدرش مرده و تا 24 سالگی که زن این شده، دلش بابا می خواسته. البته یک بار هم گفت که اصلاً فقط چون بچه می خواسته شوهر کرده. نمیدانم. به هر حال 9 سال است اتاقش را از شوهرش سوا کرده و شبهایی هم که پیشش میرود، برای خواب نمی ماند. این را هم گفت که خیلی سیگار میکشد. مضطرب که باشد یک پاکت کامل هم میشود، ولی از بوش متنفر است و هی باید لباس عوض کند و به خودش عطر بزند. بعد در حالی که لباسهای نیمه مندرسش را نشان میداد گفت "ولی کدوم لباس؟! پول میگیرم لباس بخرم، ولی میدم به معلم خصوصی که براش گرفتم. آخه باباش نمیدونه." و گفت که وقتی دیده جغرافی 8 گرفته غش کرده و بردند به اش سرم زدند. بعد هم که به هوش آمده اعصابش خراب بوده و آنقدر همه چیز را به هم زده که به اش مرفین زدند و قرص دادند. آن وقت سه روز را فقط خوابیده و تنها چیزی که یادش میاید اینست که شیر قبل از خواب پسرش را به اش میداده.

     امروز که مادرش برود خانه، از مدرسه آمده، نهارش را خورده و خوابیده. بیدارکه بشود با پرهام قرار دارد. باید برود و با هم یک گیم جدید نصب کنند. به مادرش نمی گوید که فردا امتحان دارد. این را هم نمی گوید که به نظرش درس خواندن هیچ لزومی ندارد، چون حتماً غصه می خورد. ولی امیدوار است این بار که گند زد، برای مادرش عادی شده باشد. و امیدوار است مادر برای اینکه پدرش را راضی کند باز هم مدرسه ی غیر انتفاعی برود، دردسر زیادی نکشد. هنوز به ذهنش نمی رسد مادرش میتوانند به جای همه ی این کار ها، یک بار که رفت سینما دیگر بر نگردد، حتی اگر 41 سالش باشد. شاید چون خودش هنوز 13 سالش است. شاید هم چون هیچ مادری نمی گذارد برود سینما و برنگردد، مخصوصاً اگر 41 سالش باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 0:25  توسط سولماز شریفی  | 

     گاز محله مان قطع بود. خانواده برای خواب رفتند خانه ی عمو؛ من درس داشتم، رفتم خانه ی قدیمی مان که هنوز طبقه ی پایینش را اجاره نداده ایم. ظهرها بابا می رود آنجا، نهار می خورد و استراحت میکند.

     زمانی طبقه ی من بود. اتاق بالایم را که دوست نداشتم جمع میکردم می آمدم پایین. یک گوشی تلفن و یک دست مبل پذیرایی قرمز داشت به اضافه ی تلویزیون، vcd ، یک دکوری کوچک، اجاق گاز و کابینتهای سفید-قرمزی که انتخاب خودم بود. یکبار ناگهان یک دست رختخواب زدم زیر بغلم آوردم پایین و -تا وقتی که همسایه بغلی گود برداری کرد و دیوار ما ترک خورد و کج شد، و فهمیدیم که خانه مان خیلی قدیمی شده و باید عوضش کنیم- اقامتم دائم شد. کم کم میز کامپیوتر و دفتر-دستک و چند تایی کتاب هم آوردم به مرور زمان که جا می افتادم امکاناتم را تکمیل میکردم. به طبع سختی هایی هم داشت. مثلا ممکن بود بخواهد برای نهار مهمان زیاد بیاید و مامان کله ی صبح از خواب بیدارم کند جل و پلاسم را بریزد بیرون. دستشویی هم بیرون بود و 6 ماه از سال دردسر داشتم: زمستان ها از سرما و تابستان از ترس سوسک. اما روی هم رفته برای زندگی جای مرغوبی بود و اصلاً اصولاً روزهای مرغوبی بود.

     بعضی روزها دوستی قدیمی ای - کسی را میاوردم دور هم بودیم. بعضی شبها تنهایی فیلم ترسناک میدیدم. بعضی ظهر ها آیدین زنگ میزد. خیلی شبها چت میکردیم و هنوز موهای خوبی داشتم: بلند و زیاد و براق. مگر آدم دیگر چه میخواهد؟ آن وقتها هنوز میشد لب های خیلی کوچک داشت، رژ خیلی قرمز زد، موها را فرق باز کرد و گذاشت از پشت مقنعه بریزد بیرون و چشمها را با ریمل ضد آب مرغوب خیلی سیاه کرد و رفت مدرسه و ناظم را سرکار گذاشت که: دیدین پاک نمیشه؟ مال خودشه! تنهایی میرفتم، تنهایی هم می آمدم. اول ها بر و بچ سر کوچه ها "مِمُل" صدام میکردند. بعد هم شدم "ممل تنها"، تا اینکه حوصله شان سر رفت و دیگر صدا نکردند. آن وقتها هنوز برنزه کردن کشف نشده بود و زنها نباید دمبل-هالترمی زندند که سفت بشوند. تاپ سفید که میپوشیدی شانه هات را دوست داشتی. آیدین از وب کم که میدید میگفت برق میزند. میگفتم روبروی مهتابی نشستم. اما الان که برنزه گی ها رفته، جلوی مهتابی هم که نشسته باشم دیگر برق نمیزند. ترقوه ها هم آن حجب نرم شان را ندارند. پدر سوخته شده اند. به اش چه میگویند؟ ورزیده! به هر حال امشب همینم که هستم و باید به همین شکل بروم و همانجا که معلوم نیست الآن چه شکلیست بخوابم.

     خانه هوا نداشت. بخاری توی آشپزخانه بود و خیلی کم. زیادش کردم اما برای گرم شدن باید همانجا میخوابیدم . جل و پلاسم را پهن میکنم و دنبال چای میگردم. نصف خانه را ابزار بابا اشغال کرده و فرش ندارد و باید با دمپایی توش راه رفت؛ نصف دیگر را هم 4 تا یخچال ( ! یک فریزر صندوقی خیلی قدیمی، 2 تا یخچال و فریزر پارس، و یک یخچال فسقلی، از آنها که به درد خانه های مجردی و مغازه ها میخورد) و گونی های برنج و کیسه های نمک و روغن و رب، که برای نذری محرم خریده اند. کابیتنها هم پر از ظرف یکبار مصرف و استیل و کارتن لوازم برقیست. نهایتاً موفق میشوم یک بسته چای عقاب نشان و یک چای کیسه ای احمد نارنجی پیدا کنم و بزنم تنگ هم و دم کنم. روی رختخوابم مینشینم و برای گوشی یک profile جدید میسازم تا چای دم بکشد. چای میریزم و کتاب را جلوم باز میکنم. حس نشاط و آرامشی توام به ام دست می دهد. ناگهان هر چه که میخواستم دارم: جای تنگ، چای، سکوت و گرما. همیشه جای تنگی که خودم را با خودم حبس کند دوست داشتم. دلخواه ترین بازی کودکی ام خانه ساختن بود و اگر مامان غر نمی زد 3 تا پشتی را با دیوار چهار گوش میکردم و یک چادر هم میکشیدم روش که بشود سقف. البته وقت تو رفتن همیشه دردسر داشتم. حتی گاهی کل خانه خراب میشد؛ مگر اینکه یک هم بازی داشتم و کمک میکرد. البته در آن صورت نفس بازی زیر سوال می رفت چون من خانه ای میخواستم که مال خودم تنها باشد! ایراد دیگرش هم این بود که همه باید "یک کاری" میکردند و هیچ کس نمی فهمید میشود توی این چهار گوش فقط نشست و کیف کرد.

     یک چیز هایی میخوانم و احساس میکنم که اگر سرم را بگذارم خوابم میبرد. سرم را میگذارم اما ذوق زده تر از آنم که خوابم ببرد. Mp3 player را آتش میکنم. دلم یک چیز راحت میخواهد. یک ریتم تکرار شونده. موسیقی پاپی که قبلاً هم 100 بار شنیده باشی. یک چیزی که که فقط صدا بدهد. چرخ چرخی میزنم و یک چیزهایی گیر میاید: چند تایی ستار و داریوش قدیمی، افتخاری (افتخاری هم پاپ است. همین که گفتم!)، فرامرز اصلانی و آخر هم یک چیز راضی کننده: عقرب زلف کجت با قمر قرین ِ/ تا قمر در عقربه کار ما چنین ِ/ .../ ای پری بیا در کنار ما جان خسته را نلرزان/ از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان/ کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه...

     چرت کوتاهی میزنم. sms دارم. درس-تلفن-جیش- سرما- چای- تنها- چای- جیش. گرسنه ام. هیچ یخچالی چیزی ندارد. چند تا گردو پیدا میشود و یک شیشه ی نوشابه ی خالی برای شکستنشان. سیر میشوم. دیگر چیزی نمی خواهم. می خوابم.

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 21:53  توسط سولماز شریفی  | 

 

هی!

با توام آسمان!

بردار کلاهت را!

دارم سان میبینم

 

صدایی بر نمی خیزد

 

جهان گوش گنده اش را

گوش پر ستاره ی پر کنه اش را

بر روی دست گذاشته است

خفته است.

  

 

          -مایا کوفسکی-

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 15:37  توسط سولماز شریفی  | 

      صبح روز عید غدیر است.

      از یک هقته پیش تر صدا و سیما اعلام برنامه ی ویژه کرده است. 15 فیلم در 4 روز از 5 شبکه! اعلام برنامه را هم نشنیده باشی مهم نیست. گل هایی که برای تمام استودیو های تمام شبکه ها خریده شده کافیست تا حدس بزنی چه خبر باید باشد. تا شب همه ی مجری ها بیش از همیشه ادای خوشحالی در میاورند. مسابقه های تلفنی با اجرای ویژه برگزار میشوند و به زور هم که شده همه را برنده میکنند تا در پایان شرکت هر نفر بتوانند تاکید کنند : "چون عید بود..."

       خاله نرگس و بقیه خاله ها و عموها و پدر بزرگ های جنگ های کودک از چند روز پیش برای بچه ها گفته اند که چرا باید فکر کنند که امروز عید است؛ و جز آن بچه های گنده گویی که با ارائه ی اطلاعات مذهبی به خانواده هایشان مورد تشویق قرار میگیرند، تقریباً هیچ کس چرایش را متوجه نشده، اما انتظار دارند که چیزهای خوبی اتفاق بیافتد. دارد "فیتیله" پخش میشود. موزیک شش و هشت و آوازهای شاد، بعضاً با اجرای حرکات موزون، که گویا در این چند سال برای بچه ها به حلیتش فتوا داده اند. عمو قناد ضمن اجرای نمایشی بچه ها را از خوردن آجیل و شیرینی بیش از حد بر حذر می دارد. یعنی واقعاً خود این آقا نمیداند که ایرانی جماعت فقط سه جور آجیل میشناسد؟ آجیل عید نوروز، شب یلدا و مشکل گشا؛ که آخری هم اغلب به بچه ها نمیرسد و ویژه ی مراسم خاله زنکی ست. برای بچه هایی که تا شب باید در خانه بمانند و همین برنامه ها و کارتون های نه چندان دلچسب را رصد کنند و مشق های اضافه ای که به حکم یک روز تعطیلی نصیبشان شده را بنویسند و هی منتظر باشند که عید به زودی بشود ، آجیل و شیرینی بیاید و خوش بگذرد، متاسف میشوم.

      شبکه ی خبر از همه بهتر میتواند صفرا-زرداب صبحگاهی آدم را امتزاج کند. به لطف تکنولوژی های گران، از اروپا و امریکا تا چاله درق ممسنی علیا را تحت پوشش زنده قرار میدهند تا از دهان همه در همه جا همان چیزی را که خودشان هم گفته اند بیرون بکشد، حتی شده به زور ترجمه غلط و مونتاژ و قیچی و چسب و بلکه هم تف. با مرکزخوزستان و بعد از آن سیستان و بلوچستان ارتباط برقرار میکنند. میشود حدس زد استان های بعدی هم باید کردستان و آذربایجان باشند. پروژه ی تکراری نمایش وحدت ملی در سایه ی فرهنگ دینی. فصل مشترک گزارشات ارسالی از هر دو استان نور افشانی هاییست که این چند ساله باب شده و توسط یگان های بسیج و سپاه انجام و جشن مردمی جا زده میشود. گذشته از آنکه آیا این حرکت نسبتی با اعیاد مذهبی دارد یا نه، و اینکه مواد آتش بازی با چه هزینه ای از روسیه و دوبی وارد میشوند؛ آیا کسی هست که با آتش بازی ای که کیلومترها دورتر برگزار میشود اندکی احساس شادی کند؟ رفت و آمد عادی مردم را در بازار به تصویر میکشند تا از حربه ی "نمایش تحرک عمومی نمایش شادی است" هم نگذشته باشند اما آیا کسی برای عید غدیر خرید ویژه ای میکند؟ در یکی از گزارشها یک خیابان را که چند ریسه با لامپ زرد معمولی کشیده شده سه بار نشان میدهد و آقایی را که زیر یک داربست چای و شیرینی پخش می کند، ۲ بار. جالبتر آنکه صدای روی تصویر مولودی خوانی یکی از مداحان معروف است که جز در تهران و با دستخوش فی بالا و در مکان های خاص جای دیگری نمیخواند. مجری مرکز از برپایی جشن توسط مردم سخن میگوید و رسوم(!) بومی استانش را در این عید فرخنده بیان میکند که جز برگزاری جشن های ازدواج، بقیه اش را به سختی میتوان باور کرد. مثلاً اینکه مردم در این روز به دید و بازدید میپردازند، به چیزی جزتعطیل بودن این روز برمیگردد؟ آیا خانم ها روز شهادت امام ششم که تعطیل است خانه ی مادرشان نمی روند؟ کوچکتر که بودم گاهی میدیدم که کسانی سری به خانه ی سادات میزنند اما حالا خیلی وقت است این مورد را هم ندیده ام.

      از خانه که بیرون میزنم هم اوضاع به همین منوال است: پارچه نوشته های تبریک عید که زیرشان نام ارگان نصب کننده هم قید شده؛ اتوبوسهایی که بلیط نمیگیرند، گیتهای مترویی که عبور آزادند و عیدی که... خودش بلد نیست داد بزند عید است. که مثل شب یلدا ساعت 1 نیمه شب آدم را در ترافیک ماشینهایی که از شب نشینی بر میگردند گرفتار نمیکند؛ که مثل نوروز از آب و هوا و به طبیعت دریافته نمیشود؛ که مثل فطر چیزی در درون آدم تکانی نخورده؛ که فقط یک وقتی یک چیزی شده، که حالا باید فکر کرد چه خوب شده، و چون خوب شده پس عید است. فطر را گفتم که به ملی گرایی بازی متهم نشوم، اما چه کسی ست که نداند، این روزها هوای اعیاد ملی را هم انگار، هوای بعضی ها میخواهد مصادره کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 3:15  توسط سولماز شریفی  | 

 خیلی ها رفته اند. خیلی وقتها خیلی ها میروند.

خیلی وقت ها خیلی ها بر می گردند. خیلی ها خیلی کم برمی گردند.

خیلی ها میروند و برمیگردند و میروند و...

بعضی خیلی ها بر هم که بگردند دیگر همان خیلی نیستند.

و گاهی خیلی ها هیچ وقت بر نمی گردند.

و بعضی هیچ وقتها خیلی پدر آدم را در می آورد.

و خیلی بعضی ها هیچ وقت

و خیلی وقت بعضی...

بگذریم. هیچی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 0:52  توسط سولماز شریفی  | 

نقل است

           بچه که بودم انگشت

                    به سوراخ هر پارچه ی نیمداری میکردم و انگولک

                                                                  تا جر میخورد

 

دیگر آنکه عادتم است

هر پوسته ای را بکنم.

میخواهد از دسته ی لاستیکی این صندلی باشد

                                       یا گوشه ی ناخن

                                              خشکی لب

 زورم به چوب ها نمیرسد

                        و لب را

                        میگذارم خوب خشک شود

اما حالا به تاوان تمام پارچه های دنیا

زورم هم نرسد باید تو را

خیس خیس بکنم

بیندازم آب

              -هم نمی برد-

دکتر گفته طبیعیست

عضو بریده

می گندد.

"من"


سال ها از تو می گذرد

سایه ات را با خود برده ای

سال ها از میگذرد

رفته ای برای دیگری پرده ات کنار

از میگذرد

حتی صدای توله سگ هات هم به گوش میرسد

و سال ها از تو.

 

آمدی

درازتر از تو بود سایه ات

نشستی

سینی ات پر از گند میداد ندیدم

برخاستی

زمین جارو میکشید بینی ات نفهمیدم

رفتی

سال ها و سال های از تو میگذرد گذشت

نبودی

نمی گذارد که بخوابم

 

امشب سایه ات را سگ ها دنبال کرده نمی گذارد

به خوابم بلند می شوم

خودم با سایه ات به قول قدیمی ها به حیاط می برم

روی سال ها از تو میگذرد آب میگیرم که خوابم بگیرد به خوابم شاید.

"ابولفضل پاشا"

-بر گرفته از شماره ی شهریور و مهر مجله ی "عصر پنج شنبه"-

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 22:9  توسط سولماز شریفی  | 

 

اول

    آدم اگر آدم باشد، کمی که بزرگ شد و حیرت کودکانه اش در برابر جهان ماده به ته رسید؛ میفهمد تمام آنچه را که انسان در چهارچوب طبیعت "میخواهد" را به انگشت میشود شمرد. آدم تر که باشد از اینجا تا آخر همیشه سوالی نفس را سخت میکند: "خوب که چه؟" و همین آدم گاهی، گاه و بی گاهی دارد که در آنها "خوب که چه" محو میشود. آدم پر تر از خودش، سر میرود، چکه میکند: اشک.

    و هست گاهی که از خودت کنده ای، ریخته ای توی روزهات، سالهات، و ناگهان گاوی لگد میزند میریزدش؛ و تازه میفهمی در چه طویله ای ایستاده ای. "خوب که چه؟". بعد دوباره باری، یکی از همان گاهی ها برت فرود میآید: میبخشی. گاو و خودت را، و با طویله داری ات کنار میآیی. فارغ از آنکه دوام این گاه ها تا کی و کجاست؛ از همین گاه ها اما، نباید پرسید: "خوب که چه؟"

 

دوم

    در فیزیک کلاسیک ابعاد فضا سه تا بود. از قرن بیستم به بعد بیشتر شد. انیشتین بعد زمان را نیز بر این ابعاد افزود: زمان یک بعدی، که بر هر بعد مکان موثر است تا آنجا که آن را به "جایی دیگر" تبدیل میکند. بعد برای فضا ابعاد دیگری نیز تعریف شد تا بتوان نظریه ای واحد ارائه داد که نظریه ها الکترومغناطیس و گرانش را تواماً دربربگیرد. تا امروز بهترین نظریه مطرح شده فضا را 10 بعدی میداند. این نظریه ریسمانهای تمام جهان را متشکل از ریسمانهای انرژی یک بعدی میداند که در 9 بعد مکانی و یک بعد زمانی در حال ارتعاش هستند. یکی دیگر هم به این ابعاد مکانی افزودند تا نظریه قابل تعمیم شود: "نظریه M" مشتمل بر 10 بعد مکانی و یک بعد زمانی.

    حالا "کامران وفا"* یی "نظریه F"** ای را مطرح میکند که به جای افزودن به ابعاد مکان، بر ابعاد زمان یکی افزوده. بر طبق نظریه F میشود علاوه حرکت طولی در لحظه -میان گذشته، حال و آینده- در ارتفاع آن نیز حرکت کرد. یعنی یک لحظه اگرچه فقط "یک" لحظه ست، اما میتواند خیلی باشد! تمرکز انرژی آنچنان عظیمی که بتواند بعد زمانی اضافی و درهم پیچیده این نظریه را پوشش دهد بسیار دشوار است. به همین دلیل هم برخی فیزیکدان ها معتقدند تنها نقاطی در جهان ما که امکان ظهور آثار این بعد اضافی در آنجاها وجود دارد، قلب سیاهچاله ها هستند.

 

 تجمع انرژی حول یک سیاه چاله - عکس از ناسا

سوم

    و سیاهچاله ها  جاهایی هستند که اگر "یک چیزی" جلویشان را نگیرد، همه چیز را میگیرند.

 

 

*: فیزیکدان مشهور ایرانی دانشگاه هاروارد

**: این نظریه به خوبی شکافهای منطقی ریاضی در نظریه ی M را پوشش میدهد و بسیاری از مسایل را که تاکنون پاسخی نداشته اند حل میکند؛ اما هنوز از مرحله ی اثبات تجربی نگذشته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 2:44  توسط سولماز شریفی  | 

 

        قرار بود سور متولد شدن پسر جدید "ریحانه" باشد. دو-سه سال از من بزرگتر است. کوچک که بودیم و دمخور، از بچه چندشش میشد. بچه ی قبلی یک سال و شش ماهه است هنوز. این یکی ناخواسته بوده. اول که فهمید در راه است ناراحت بود. بدش نمیامد پنهان کند تا در اسرع وقت بتواند کلکش را بکند. عید که دیدمش گفتم: "صورتت ورم کرده. سرما خوردی؟" و بعدها عمه گفت آن شب که رفتند خانه ریحانه گریه کرده که: "سولماز فهمیده!" من نفهمیده بودم. کم کم خودشان جریان را به اطلاع عموم رساندند و فرضیه های امیدوار کننده ای هم ضمیمه شد: "اینجوری دو تاشون با هم بزرگ میشن. واسشون بهتره. ریحانه هم زودتر راحت میشه." حتی خود عمه از دخترهاش میخواست تا هنوز دست و پا و حوصله ی بچه بزرگ کردن دارد بعدی ها را بیاورند. این را میشد پذیرفت. قبلی ها را خودش داشت بزرگ میکرد. مهمانی هم خانه ی خودش بود.

        وقتی رسیدیم خواسته بود اجاق پلوپز چهار پایه ای که رویش برنج آبکش کرده بود جمع کند؛ افتاده بود و ضلعی از چهارچوب داغش توی موکت فرو رفته بود. با دم دری ها سلام و احوال پرسی مختصری کردم و پیچیدم توی نزدیکترین اتاق خواب. آنجا هم دخترهای آن یکی عمه بودند و بچه هایشان و... 7-6 نفر در یک اتاق 14-15 متری. بچه ی یکی داشت ونگ میزد. گرسنه بود، مادرش هم رو در بایستی داشت نانی، چیزی بگیرد و به بقیه توضیح میداد: "آخه برنج هنوز دم نکشیده" و همانطور که وسط اتاق –در فضای خالی بین دو تخت-  نشسته بود بچه را توی یک سینی گرد میچرخاند که صدایش بیفتد. روی یکی از تختها نشستم و مانتو را درآوردم و منتظر شدم مامان احول پرسی را خلاصه کند، بیاید کیسه ی مهمانی ام را بدهد. گرفتم. دست کردم توش و سندلهایم را بیرون کشیدم . پا کردم. یک کتاب هم بود و مدادی لایش. بازش کردم و به شکم افتادم روی تخت؛ به خواندن که نه، به بازی. فکر میکنم باید اینجور وقتها چیزی داشته باشم که رویش چنبره بزنم. چیزی که فکر کنم با محاط کردنش خودم هم محاط شده ام. که باعث شود تمام وقت چشمهایم لای جمعیت و رفت ها و آمدها دو دو نزند و در نهایت –وقتی چیز دندان گیری پیدا نکرد- به نوعی گیجی و خلسه دچارم کند. کمکی نمیکند. خود کتاب هم به ایستگاهی دیگر در پرشهای بیهوده ی نگاهم تبدیل میشود. از مداد کمک میگیرم و خط کشی. نمیشود. باقی مهمان ها هم کم کم می آیند. بعضی ها سلام میخواهند و لبخند. بعضی هم سلام و مصافحه و "خوبین؟ چرا دیر کردین؟" و لبخند. بعضی را هم باید بوسید. در این مورد هیچ وقت محاسباتم درست از آب در نمی آید. اگر قصد سه تا کنم طرف بعد از دومی پس میکشد، و اگر بخواهم با دو تا خلاصه کنم میبینم طرف گردن کشیده و غنچه به لب هنگ کرده.

        باید کم کم بیرون بروم. آینه ی کوچکی توی اتاق هست. از آنها پایه دارها که روی محوری میچرخند و زاویه شان با افق قابل تغییر است. سرم را خم میکنم که مقابلش قرار بگیرم.  از آن شبهایی بود که دلم میخواست صورتم را ببُرم و با خودم نبرمش. چیز آشغالی شده بود. آرایشش یک ساز میزد و حال و هوایش سازی دیگر. چاق شدم. این بلوز شلوار جین به درد هم نمیخورند. "فرزانه" حسابی لاغر شده. 15 کیلو اضافه وزن داشت. حالا تقریباً هیچی ندارد. به صورتش آمده. کلا خوشحال و سر کیف است. خاله بچه جدید است و از میزبانان. وقت نکرده آماده شود. کرم پودر را تکه تکه روی صورت گذاشته و هنوز پخش نکرده، دارد توی اتاق میچرخد و از جمع سایه ی تیره میخواهد. مامان یکی توی کیفش هست. میگیرم و به اش میدهم. گویا برنج دم کشیده. یک کاسه را به آب مرغ پلکانده اند و با نان و ماست گذاشته اند جلوی بچه. 2-3بچه ی دیگر هم میایند و دور غذا گرد میشوند. برنج را مادر یکی به زور به حلقش میکند. نان و ماست دوست دارند. کاسه ماست دو بار خالی میشود و هر بار که پر میکند و میآورد، میگوید: "الان خاله میگه اینهمه ماست میخوان چه کار؟" و شرمآگین میخندد...

 

این مهمانی هم چنان ادامه دارد. اگر خسته تان کرد بگویید، قسمت بعدی را هم بگذارم. اگرنه به دلیل بازماندن نویسنده از دست یابی به هدف، پایان.


 پیوندهای روزانه ام را را به روز کردم. ببنید، چیزیش به دردتان خورد بردارید. "دلبرکان غمگین من" و "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" هم هست؛ برای دانلود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 4:23  توسط سولماز شریفی  |