در خانواده ما ژنتیکی است گویا. مهدی هم لبه ها را دوست داشت. همیشه ماشینهایش را از لبه ی فرش راه میبرد، دوچرخه اش را، و خودش را هم از لبه ی جوی. از جاهای زیادی افتاد و با آبهای زیادی در جوی رفت و اگر عابران اقدام نکرده بودند میرفت که میرفت. او تاوانش را داد و آدم شد؛ من اما نمیشوم.
تا آنجا که میدانم همیشه در سابقه ی فکری بشر برای اجرام آسمانی حرکت دورانی قائل بوده اند. خواه زمین را مسطح فرض گرفته باشند، خواه گرد؛ و خواه چیزی به دور زمین بگردد، یا زمین به دور چیزی. این دوران از تکرار نتیجه شده. از "بارها دیده شدن"ها. و دوران نا امید کننده ترین چیزی بود که من در ابتدای زندگی عقلانی ام با آن مواجه شدم.
کاملاً کودک بودم که دریافتم تحول حقیقی وجود ندارد و هر تغییری تنها دورانیست بر مسیری واقع روی دو نقطه ی فرضی، که اساساً دو تا هم نیستند و یکی اند. اولین موردی که کنکاشش چنین نتیجه ای میداد احوال هیجانی خودم بود. اینکه استحاله ام اولاً: همیشه تکرار میشود؛ و ثانیاً: روند آن قابل حدس است. زندگی تماماً زیر سنت "ان مع العسر یسرا" واقع شده است، ولو سختی واقعی باشد و آسانی اش ذهنی. هر سختی شمشیری است که بر فرقی کوبیده میشود، و فرق، آماس کرده، برای تحمل شکافتن نهایی آماده میشود. فرق شکافتگانی که اینطور قمه میزنند معترفند هرگز دردی احساس نکرده اند. نقطه ی مقابل این ماجرا نیز همینطور است، چنانکه هیچ کس تصویری سراسر آسان و امن از زندگی اش ارائه نمیکند. اما خروجی ارزشی چنین وصفی از صحنه ی زیست انسانی چه میتوانست باشد؟ منِ کودک هر فعل و انفعالی و هر استحاله ای را ماسکی میدید، که ایستاییِ عریان را میپوشاند و فاعل و مفعول را از بیهودگی مبری میکند.#2#
سعی ها کردم که کودک نمانم! یک نظریه "حلزونی" پروراندم، که در آن –علی رغم تصاویر تکراری- مسیر تکراری نیست، و هر بار در سطحی بالاتر رخ میدهد، و -خود آگاه و ناخودآگاه- کارم شد جمع آوری و طبقه بندی مصادیق تجربی برای توجیه این نظر! آیا این مصداق جمع کردنها –که هرگز تمامی ندارند- خود یک ماسک دیگر نیست؟ برای پرهیز از دور تا هر جا که ظرفیت روانی ام اجازه داد به این سوال پاسخ منفی داده ام، و متمرکز شده ام بر یافتن لبه ها. آن چیزهایی که سطح را بالا میبرند؛ آن چیزهایی که گسست از نقطه ی بدوی را ممکن میکنند؛ و حال...
من دائماً دارم از لبه هایی که پیدا کرده ام پرت میشوم! لبه ی "عشق" را مثال میزنم. عاشق شدن را به مثابه ی یک استحاله ی حقیقی پذیرفتم؛ امری که برایم با تغییر عمیق ظرفیتها همراه بود و در هر گام مرا با چیزی از خودم مواجه میکرد که انتظارش را نداشتم. خودم را واگذاشتم به این گامها. گذاشتم تا هر چه دارم از من بیرون بکشد. من اجازه دادم آنقدر درد بکشم که ببینم چه قدر درد میکشم که درد کشیده باشم و یعنی در لبه باشم! و آنچه اکنون با آن دست به گریبانم اینست: مواجهه با عشقی ایستا، که از فرط ارزشمندی تغییر نمیکند! تغییر کند عشق نیست، و نکند من در دورانی دور خودم آواره ام! #3#
من عجالتاً در دورانی دور خودم آواره ام.
1-این به هیچ وجه یک تحلیل فلسفی نیست و به عکس، حتی میتواند یک بازی زبانی باشد و اگر در چهارچوب منطقی برود معنایش را از دست بدهد. ضمناً، صادقانه ترین پست وبلاگ نیز هست؛ با عواطف بدوی و تأملات ناجویده، و بدون –حتی- فیلتر زیبا شناختی.
2-اینکه این بیهودگی کاملاً عادلانه قسمت شده است، چیزی از بدی آن نمیکاهد. به قول دوستان مثل عادلانه قسمت کردن فقر است!
3-میتوانید در این سطور به جای "عشق"، هر لبه ی دیگری –مثلاً ایمان- را بگذارید. شاید بشود گفت عاشقی (علایم عشق) میتواند تغییر کند، بی آنکه دامان خود عشق تر شود، اما من به هیچ وجه نمیتوانم ایده ی عشق را سوای عاشقی بفهمم و ساحتی جدا به آن بدهم.
بی ربط۱: بیایید با هم به محمد رضا جلایی پور افتخار کنیم، که سرانجام بازجویانش را ناکام فرو گذاشت و رهید. میگویند جنبش سبز، جنبش نازپروردگان است و لذا راه به جایی نمیبرد. محمد رضا روی کاغذ تمام ویژگی های یک نازپرورده را دارد، اما "سلول موتور خانه" هم از او معترف نساخته است. این میتواند خیلی از تحلیل های آقایان را به هم بزند. این که منِ غمگینِ از حادثه بازامده/نیامده –همزمان- خودش را بین امر خصوصی و عمومی شیفت میکند هم خودش از آن لبه های درخور بررسی ست!
بی ربط۲:پستی داشتم به اسم "آبیدر"، که ادامه اش داده ام و به یک داستان کوتاه تبدیل شده است. اگر کسی بخواهد آن را بخواند و نقدی رویش بگذارد، ممنون میشوم اطلاع بدهد و ایمیلش را در نظر خواهی بگذارد..