تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

 

         به اش مي گويند شهرك مسعوديه. محله اي كه پايين تپه هاي مسگر آباد -در جنوب شرق تهران- واقع شده و ادامه ي همان ده مسگر آباد سابق است. 30 سال قبل نيود. 20 سال قبل آسفالت نشده بود. 13 سال پيش تلفن نداشت و تا 7سال پيش، گاز.

         تركيب جمعيتي ناهمگوني دارد:

  • مهاجرين شهرستانهاي دور و نزديك و افغاني
  • تبعيدي هاي كرد عراقي،
  • وتهراني ها كه انواع مختلف دارند:

-تهرانيهاي ورشكسته

-تهرانيهاي غير ورشكسته كه فقط كسب و كارشان آنجاست

-قديمي تر هايي كه روزي زميني خريده اند و ساخته اند و... دست بر قضا ماندگار شده اند (از همانها كه ميگويند :"همان وقت زمينهاي بالاي تهرانپارس و جنت آباد را مفت ميداده اند؛ عقل نكرديم، نخريديم. و راست ميگويند.)

-بچه هاي همان قديمي ها كه با همسايه اي ازدواج كرده اند و هنوز آنقدر دست به دهان نيسند كه بتوانند جاي ديگري خانه بگيرند.

         دوخيابان اصلي طويل و كم عرض دارد، 4 چهار راه و يك ميدان كه چند سالي است ساخته شده و به لحاظ مهندسي هيچ توجيهي ندارد. ساكنين ميگويند شهرداري 100 ميليون داشته و با بيست ميليون اين را ساخته كه بتواند باقي اش را هر كار خواست بكند. پرسيدم يعني پول شويي؟ گفتند: چي؟! و سر يكي از اين چهارراهها يك چراغ چشمك زن بود كه كسي توجه نميكرد. ثابتش كردند. باز هم كسي توجه نميكند. رانندگي اينجا قوانين خاص خودش را دارد. اول آنكه "حق تقدم با خودروهاي فرسوده و مدل پايين است؛ مايه دار ها رعابت نكنند، ميماليم." بعد از آنها موتور سوارها مقدمند چون به تقريب از هر 2 خانوده يكي موتور دارد و اين يعني اكثريت مطلق دارندگان وسايل نقليه ي موتوري . البته از آنجا كه از پيك و تحويل غذا در محل و سوپر ماركت هاي تلفني خبري نيست، كاربردشان به چرخ زدن و گاهاً تك چرخ زدن خلاصه مي شود و هر ماه كشته اي روي دست اهالي ميگذارند.

         غالب اينجايي ها كاسبند. هر خانه اي كه بر خيابان يا سر كوچه باشد مغازه اي هم دارد. اگر پدر يا پسر خانواده اهل كسب باشد كه هيچ، اگر نه به آشنايي اجاره اش ميدهند. خيلي هاشان هم پيكان مدل پاييني، چيزي داشته باشند مسافر ميبرند. البته در محل خيلي صرف نميكند. كرايه ها خيلي پايين تر از جاهاي ديگر است، مسافر هم كمتر. تازگي ها كه ديگر اصلا صرف نمي كند. خيلي ها نخواسته اند روي ماشينشان خط بكشند و ديگر بنزين ندارند. افغاني ها هم كه نميتوانند ماشين بدهند رويش خط بكشند، وآژانس ها پا در هوايند چون اغلب ثبت نشده اند و بر پايه ي اعتماد اهالي ميچرخند. لابد همين مسافر بر ها بودند كه وقت اعلام سميه اي شدن بنزين با برچسب "اراذل و اوباش" و "گروههاي هدايت شده" به تخريب اموال عمومي پرداختند! تحصيل كرده ها هم هستند كه به جايي ديگر فراخور رشته تحصيلي شان كار ميكنند و خيلي ماندگار نميشوند.

         مدرسه كم ندارد. البته مدارس ابتدايي و راهنمايي هنوز دو نوبته اند اما تمام مقاطع تحت پوشش اند و هنرستان هم هست وشاگردهاي بهتر اگر در مدارس نمونه و سمپاد پذيرفته شوند ميروند. اگرچه از "باباي مدرسه"ی مهربان و "مربي بهداشت" و حضور دائم "مشاور" و اين لوس بازي ها خبري نيست. وسايل ورزش هميشه كم ميآيد. بوفه ها شكلاتهاي گران ندارند و بعضا ساندويچ نصفه هم مي فروشند. در مورد مهد كودك و پيش دبستاني اما، كمي فرق ميكند. هم تعداد كم است، هم سرويس دهي نامطلوب. نه فضاي وسيع و مناسبي دارند، نه كادر تحصيل كرده و آموزش ديده اي. از استخر و پيانو و اسباب بازي هاي آنچناني هم خبري نيست. در كل بودنشان فرماليته است و اگر براي كسي مهم باشد فرزندش به كدام مهد برود، جايي غير از مهد هاي محل را انتخاب ميكند.

         گشت ارشاد این طرفها نمیاید. كسي اگر "يك جور ديگر" باشد با چشم اهالي ارشاد كه نه، امحاء ميشود! البته اين فقط براي دخترهاست. پسرها دست و بالشان باز ترست. اگر اهلش باشند شلوارهاي فاق كوتاه ميپوشند و تي شرتهاي چسبان، با كمربندهاي سگك درشت.آرايشگرها هم دوره ديده اند و به روز سر میزنند. البته در كل ماجرا اينطور است كه سر و لباس به نسبت درآمد خانواده ها تغيير ميكند نه اعتقادات و باورها. چادريهايش مثل زنهاي ميدان امام حسين و نيرو هوايي اعتقادات مذهبي آنچناني ندارند و پاي منبر شيخ حسين انصاري و خانم جلسه اي هاي 40 هزار توماني نمي نشينند. مانتو و حتي بي حجابي را منكر نمي دانند و از اصول خوش تيپي به حساب مي آورند. اينكه چادر ميگذارند علت اولش اينست كه ندارند سالي يكي دو مانتو بخرند و علت دوم اينكه، عادت كرده اند. چادرشان هم از آن چادرهاي 100 هزار توماني نيست و براي خريد و نماز و خانه و مولودي و عروسي و عزا، چادرهاي جورواجور ندارند. بين دخترهاي جوان هم تقريبا ور افتاده مگر آنها كه پدر يا برادرشان اجبار كرده باشد. لباس بچه ها هم يا براي كوچه است يا مهماني، كه لباس مهماني خيلي هاشان فرق زيادي با لباس كوچه ندارد: تريكويي نو و تر و تميز. بچه هاي خوش پوش تري هم هستند كه اجازه ندارند در كوچه بازي كنند. داشته باشند هم اگر پسر باشند به بازي گرفته نميشوند، اگر دختر باشند بازي به هم ميزنند. فخر فروشي اصلي ترين سرگرمي دختر بچه هاست.

         اينجا انتخابات هم دارد. اكثراً هم شركت ميكنند چون تنوع است و جالب است. به جز بسيجي ها اكثرشان به خاتمي راي دادند چون خوش تيپ بود، سيد بود، و نوراني بود. 4 سال بعد هم به احمدي نژاد راي دادند چون قهرماني مي خواستند كه حقشان را بگيرد. حتي مغازه هايشان را ستاد كرده بودند برايش و بعد هم كه نتايج اعلام شد شيريني دادند اما حالا از تنها فعلي كه رضايت دارند مبارزه با اراذل و اوباش است چون اراذل اوباش "دارند" و چون اين اراذل و اوباش چيز مصرف ميكنند و مي آيند توي خيابان عربده ميكشند و زنها و كسبه را اذيت ميكنند. پرسيدم اما بايد اينجور بي محاكمه كتك بخورند و چوب توي آستينشان بكنند؟ گفتند هر جا!!! حقوق بشر؟! اينها رنجورند. حتي از شكم. دموكراسي؟ به درك. يكي من يكي اينها؟ عمراً!  اينها ديگرانند. بايد به زور خوشبختشان كرد. من فاشيستم. چه جور اما؟ باید به زور خوشبختشان كرد...


         از شعری که در پست "جهت ارائه ی اثر!" آمده چیزی جا مانده بود. وقتی آدم جایی ثبت شان نکند این میشود دیگر! کاملش کردم .

          از آقای نبوی بشنوید،در باب  مهروزی صاحبخانه های این محل، که ترکانده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 3:35  توسط سولماز شریفی  | 

 -ادامه پست يكم مرداد-

 

...تازه داشتم گرم ميشدم كه خانم مسني سوار شد و دوست طرف صحبت من جايش را به او داد. از آن خانم مسن هاي مانتويي بود كه موهايشان را رنگ ميكنند و به عمد بيرون نميگذارند اما از بيرون آمدنش هم ابايي ندارند. هنوز كاملا جا گير نشده بود كه با صداي رسايي به سبك خواهر مهدي الهي قمشه اي گفت: " مولايم علي ميفرمايد در برخورد با مردم دو شيوه هست: مساوات و مواسات كه مواسات از آن ديگري برتر است. حالا مواسات چي هست؟ با مردم به نيكي رفتار كردن و از حق خود براي آنها گذشتن. خداوند شما دختر گل من رو عاقبت به خير بكند كه اينطور با مردم رفتار ميكني." پس از تعارفات رايجي مثل "كاري نكردم كه" به ايستگاه مورد نظر رسيدند و با تكان سر خداحافظي كردند. پياده كه شدند من ماندم و آن خانم مسن كه گويا از بخت بد چيزهايي از مكالمه شنيده بود چون رو به من اضافه كرد: "كل كائنات همين مردمن. همينايي كه دورو برت ميبيني. تو به بقيش  چي كار داري؟ همينجا كه دستت ميرسه خوب باش. خوب بقيه رو بخواه، بد نميبيني."
           با حضرت سوج! هيچ بحثي بيش  از بحث با آدمهاي پا به سن گذاشته سختم نيست. اولاً تنها جايي كه آداب رعايت ميكنم درهمين مواجهه با پا به سن گذاشته هاست و دوم اينكه از درگير شدن در هر بحث كاركردهايي را انتظار دارم كه وقتي طرفت هفتاد -و حتي كمتر از آن- را گذرانده باشد ديگر حاصل نمبشود. سعي اغلب آدمها شايد ايجاد موضع برابر زندگي و حصار مند شدن است. حصاري كه كسي تا رسيدن به سنين بالا براي خودش ميسازد مثل درهاي شيشه اي ضد سرقت است. واردش شدن فقط با خرد كردن امكان دارد؛ خرد كردني اصلاح ناپذير كه باعث مي شود صاحبش با يك باد بهاري هم سرما بخورد و بميرد!
           هنوز يادم نرفته عيد پارسال را كه هنوز آقاي بردبار -همسايه سابقمان- زنده بود.مهمان روي مهمان شده بود و او مخ اضافه براي تشريح حقانيت لائيك ها پيدا كرده بود كه خودم را جلو انداختم و دو سه سوال اساسي وبالش كردم. دست و پاش به لرزه افتاد، لبش به طرفي كج شد و پلكش شروع به پريدن كرد. من هم ترسيدم و جلو جلو دستش رو به عنوان برنده بالا بردم و پرتقال تعارف كردم. چند ماه بعد كه سكته كرد و مرد، فكر كردم پاي من هم گير است چون سكته آرام آرام زمينه سازي ميشود و من هم از عوامل تاثير گذار بودم! حالا شايد اينكه كسي را  بكشي خود به خود بد نباشد اما به هر حال چرا كه ميخواهد. آدم فقط وقتي يك خانه ي كلنگي را پايين ميريزد كه بتواند دست كم چيزي به همان خوبي بسازد. از اين گذشته خانم مسن را كمابيش دوست هم داشتم. دست كم حالات چهره اش مثل آن خانم مانتو سفيد جين پوش امروزي نبود كه نشان ميداد خودش هم از انرژيهايي كه حرفشان را ميزد بهره ور نشده. با آنكه دست كم سي سال پبر تر بود اما پوستش -اگرچه افتاده- شفاف و بي منفذ بود و چروك هاي عصبي كمتري داشت. از آنها كه عوام به اش ميگويند: نوراني!
           به هرحال من تقريباً سكوت كردم، صورتم را به سمتش نگه داشتم ، حتي الامكان لبخند زدم  و اجازه دادم اين 3-4 ايستگاه را هم او بگويد. دو- سه حديث ديگر را با مقدمه ي "مولايم علي ميفرمايد" نقل كرد و نصيحت كرد كه همه را دوست داشته باشيد و به داد هم برسيد. در اين باب چند بيت شعر هم خواند و اضافه كرد: "شيطاني وجود ندارد. شيطان خود ماييم وقتي كه بد ديگران را بخوايم، حسادت كنيم، به مال مردم تعدي كنيم. چرا به ما ياد دادن بگيم مرگ بر اسراييل؟ چرا مرگ بر اسراييل؟ مگه آنها انسان نيستند؟ هيچ كس را نبايد از دوست داشته شدن مستثني كرد. آن وقته كه دنيا را صلح فرا ميگيره."  حرفهايش ضرري نداشت. جذاب بود اما به كسي هيجان مفرط القا نميكرد. مثل بعضي موسيقي هاي پاپ كه توي مسافتهاي كوتاه تاكسي گردشي ها ميچسبد و في الحال آدم كيف ميكند اما نهايتاً به هيچ دردي نميخورد.
           بخش آزار دهنده ي ماجرا سرپايي هايي بودند كه از اطراف و اكناف براي شنيدن نزديك آمده بودند يا دست كم گردن كشيده بودند. ميخواستند از حرفهاي خانمي كه صدايش ، حرفهايش و كلاً ادايش مثل خانم الهي قمشه ايست نهايت استفاده را ببرند. توجه كردن به موضوعي كه كمي با شنیده های معمولشان فرق ميكند سختشان بود. آنقدر كه مجبور شده بودند از انرژي لازم براي حفظ حالت صورت كم كنند. عضلات صورتشان رها شده ، مردمكشان انگار آفتاب خورده باشد گشاد و نگاهشان خيره مانده بود. لبهاي چندتايي هم نيمه باز بود كه مشخصاً با همين صورت به خواب ميرفتند و... اصلاً زيبا نبودند. آدم براي شوهرهايشان -و بيشتر بچه ها ي كوچكي كه هنوز پيششان ميخوابند و اغلب ديرتر از مادر به خواب ميروند- متاسف ميشد. آخر زيبايي دو جا بر آدم تاثير ويژه ميگذارد: قبل از خواب و بعد از بيداري. نشسته ها هم مشغول بهره برداري بودند كه از انتهاي رديف مقابل خانمي با صدايي بين جيغ و عربده گفت: "بسه ديگه چه قد حرف ميزني سرم تركيد" چاق بود و پوستش تيره و كك مكي. لپهايش بي شباهت به لپهاي سگ خاكستري كاتون تام و جري نبود و خط خنده اش سه بار عميق تر از حد معمول ديده ميشد. لبهاي بزرگ و نازكش به بنفش ميزد و گوشه هاي پايين افتاده اش را كف سفيدي گرفته بود. مانتو نداشت و شلخته وار چادري به خود پيچيده بود كه روسري گلدار قهوه اي و موهاي بي قيد كم پشتش را خوب نميپوشاند و وقتي گفت" چه قد حرف ميزني سرم..." سرش روي گردن نوسان هاي دامنه دار نامنظمي پيدا كرد: احتمالا ناشي از به دردسر افتادن تارهاي صوتي و حلق. و هنوز جمله اش ته نكشيده بود كه سرها با غيض به طرفش چرخيد و يكي از همان سرپايي هاي مشتاق در آمد كه: "داريم گوش مي ديما. ساكت شو ببينم." و رو به دوستش اضافه كرد: "زنيكه نفهم" و زنيكه ي نفهم ديگر صدايش در نيامد و چهره اش پشت چند سرپايي ديگر گم شد. خانم قمشه اي-مانند باز هم حرف زد و چون حواسش نبود حديثي كه هنگام ورود هم نقل كرده بود بازگو كرد و بقيه هم به رويش نياوردند. يك نفر هم به اش گفت "استاد". يك نفر ديگر هم كه محتاط تر بود پرسيد: "شما استاديد؟" و جواب داد: "بله درس هم ميدم."
- تو دانشگاه؟
-نه. 
           آفتاب قطار را روشن كرد و معلوم شد كه رسيديم صادقيه. خداحافظي سرسري اي كردم و پياده شدم. صداي خانم قمشه اي هنوز ميامد. او هم بايد پياده ميشد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 21:34  توسط سولماز شریفی  | 

 قسمت نبود.

مثل اين لامپ صد كه هي روشن

                                    هي

خاموش

-گازيست؟

نه

-پس جني ست!

             نيست.

ميخوردم

        خودم را

             چرق چرق

                            اما

                               آخر لا مذهب!

تخمه نبود كه ببخشم

               قسمتي ام را وُ

                                چرخ چرخ

                                       كه دنيا دايه ايست

مهربان تر از مادر

مادر!

كجا بودي وقتي مي تنيدند ما را

                    كه اينجور پاره ايم

                                قسمت

قسمت ما نبود

زود آمديم

بي كارگردان وُ

                تكنولوژي نبود،

خودمان را بريدند

                    از او

كه لامپ صديم و

                    او زين پس

                            خاموش

                خاموش

خاموش.

 

-|-|  نام گذاري شعر اغلب سختم است اما پست هاي بي نام را هم دوست ندارم. پبشنهادي نداريد؟ |-|-

(  دلم ميخواست مطلب يكم مرداد را ادامه ميدادم اما راه نداده. سعي ميكنم پست بعدي باشد )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 0:59  توسط سولماز شریفی  | 

 

*اگر اينجا نبود ميمردم. ايستاده بودم جلوي كتاب فروشي و خواب ميديدم. تو رد شدي: كسي بودم كه ايستاده بودم، و جنسيتم، دختر. همه كه حلق آويز نميشوند يا قرص نميخورند. بدون سيانور، بدون درد، بدون خونريزي. ميشود سرپايي مرد. كتاب خريدم و بيرون آمدم. رد نشده بودي. ميخندیدي. و من دختري بودم كه كتاب خريده بود. ميرفتم. ميامدي. ميخنديدي. خوب بود كه حرف نميزدي. ميدانستي خوب است حرف نزني. رسيدم. حرف زدي. راهم را كج كردم. حرف زديم. خنديدم: با پسري كه مي آمد، ميخنديد، حرف ميزد. بعدش خواب نديدم، حتي خوابيده. گفتي خوب باش. بودم. با هم بوديم. خوابيديم. خنديدي. حرف زدي. حتي بيشتر. خيلي وقت بود. م‍ُردي. ايستادم جلوي كتاب فروشي.عكسم توي شيشه بود. خوابيده مرده بودم. بدون خون. بدون...

 

 *میتونین بهش بگین داستان، از نوع مينيمال و بدون باز خواني


اونجور نگام نکن بی شرف*!

همونم هنوز. فرقش اینجاس که اینبار...

حال خوب شدنم ندارم.

 

*بلا نسبت.

 (این پست اولش همینقد بود، اونم بدون بلا نسبت. دیدم کسی ندیده، دورش زدم.)


خط ميكشم چون دوس دارم. نگاش كنيد! شايد قشنگه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 1:32  توسط سولماز شریفی  | 

1

چراغ سبز را

ايستاندند پشت خرگوش قرمز.

جدول حل شد و

دهان ها آسفالت.

 

2

مادرم چادر نداشت

و من نرفتم زيرش كه نبينم

 اين خيابان بي پدر مادر

                      كي آسفالت شد و

                                  پياده روي ممنوع و

                                            يك گنجشك پر شكسته                يادواره اي

                                                                                           كه وحشي ترم از او:

وقت خوردن،

نه از دست من

نه از روي خاك؛

             حتماً

مدرسه ميخواهد و

خرده بيسكويت آسفالتي.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 2:21  توسط سولماز شریفی  | 

 

         معتقدم اگر اهل چيزي باشي هر جا بروي دورو برت سبز ميشود. زياد ميشناسم كساني را كه خيلي دوست دارند بازيگرها را توي خيابان ببينند و خيلي هم برايشان پيش آمده كه با فلاني پشت يك چراغ بمانند يا بهماني را توي بازار ببينند. كساني هم كه عادت دارند بروند توي خيابانها، چرخي بزنند و با دوستي بزله اي بگويند و حال كنند، در طول زندگي سوژه خنده هايي به پستشان خورده كه مثل مني اگر كنارشان نباشد عمراً باور نكند چنين موردي وجود خارجي هم ميتواند داشته باشد. درست مثل وقتي ميماند كه تازه بي دوست پسر شدي و بي آنكه به كسي بگويي يا در رفتار و گفتارت و ظاهرت تغيير ايجاد شود ناگهان براي پسرها جالب ميشوي!! به همين خاطر هيچ فكر نميكنم اتفاقي بوده باشد اينكه من ديروز توي مترو نشسته باشم و آن خانم ها بيايند بحثي را شروع كنند كه من نتوانم خودم را درگيرش نكنم و آخرش هم ياداوري ام نشود كه: اي بابا... ما كجا و اينجا كجا!

         خانم حدودا سي ساله اي بود با دوستش، كه گوبا ليسانس هم داشتند و خود را در مرحله اي از روشنفكري احساس ميكردند كه هم سن و سالهايشان را -جز وقتي به مساعدت فكر روشنشان عميقاً محتاج باشند- به مصاحبت نگيرند . احتمالا توي ذهنشان ازعبارت "زنيكه ي خانه دار احمق معمولي" استفاده ميكردند . آنكه با يك نفر فاصله كنار من نشسته بود ميگفت:

-آره خوب راس ميگي. مثلاً من ليسانسه پاي منبر كي برم بشينم؟

          قد بلند و سبزه بود و آرايشش قهوه اي و قديمي ، و فقط در اين مورد كه از كرم پودر خيلي روشن روي پوست سبزه نبايد استفاده كرد آپديت شده بود. يك مانتو و شلوار سفيد نخي هم تن كرده بود. از آنها كه زنهاي ميانسال فكر ميكنند خيلي اسپرت و تابستانيست و اگر بپوشند با دخترهاي دبيرستاني فقط كمي فرق ميكنند. دوستش هم يكي از همين مانتوها داشت اما شلوار جين پوشيده بود و اعضاي بدنش را طوري كنترل ميكرد كه به هر حال از آدمهاي كم هوش شاخته نيست. در حالي كه ايستاده بود و داشت سعي ميكرد جاي دست مناسبتري روي ميله پيدا كند گفت:

-چيزايي كه ميگن واسه مردم كافي نيست. مثلا ميگن حضرت علي گفته فلان كار رو نكنيد اما نميگن چرا. اما آخه تو دوره ي ما كه ديگه چراش معلومه و مردمم دركش رو دارن اگه چراش گفته نشه كه كسي انجامش نميده. كسي نيست كه به مردم ياد بده چه جور از انرژياشون استفاده كنن اينه كه مردم محتاج دعا نويس ها ميشن. اگه مردم ببينن نماز خودن هم مثل يوگا به خاطر جذب انرژي توصيه شده چرا نماز نخون و خوشون بدون اينكه سر و كلشون به دعا نويسي بيافته اوضاعشونو بهتر كنن؟ آره البته دعا هم جواب ميده. كافيه چند بار سوره ي جن رو بخوني تا طول موج صدات بيافته روي طول موجي كه بشه جن رو باهاش به خدمت گرفت. يا مثلا بعضي ذكرها... راستي ديدي بيشتر ابن دعا ها رو كجا ميذارن؟ آره تو قبرستونا. درسته كه ارواح از جسم جدا ميشن ميرن اما هر كي چن تا موكل داره كه تجسم اعمالشن و تا قيامت بالاي قبرش ميمونن. همه ي اين موكلا هم كه خوب نيستن. تازه اكثرشون بدن. به نظر من كه سني ها كارشون درسته كه نميذارن زن بره قبرستون... اما خوب انرژي جن از انرژيهاي پسته. انرژي روح انسان از نوي عاليشه. از همونيه كه خدا هم داره. وقتي انرژي جن بخواد درگير بشه از انرژي روح انسان هم كش ميره. همينه كسايي كه اين كارا رو ميكنن بعد يه مدت مريض ميشن يا دچار افسردگي و بيمارياي روحي ميشن...

         دوستش در تمام طول اين مونولوگ مخاطب مشعوفي بود كه فكر ميكرد حتما استحقاقي ويژه براي "دوست چنين زن متفاوتي بودن" داشته اما من كه فكر مي كردم وقتي يك انرژي كاركرد دارد و كاركرد هم يا مثبت است منفي، نميتوانستم منظور از انرژي پست و عالي را بفهمم. احتمالاً باور نكنيد اما هيچ قصد عرض اندام نداشتم و تا حدودي محظوظ هم شده بودم كه فكر كردم ميتوانم تفاوت اين دو انرژي را بپرسم و پرسيدم. يادم نيست آناً چه جوابي داد اما هر چه بود جواب سوال من نبود اگر نه يادم ميماند. فقط میدانم تنها چيزي كه به نظرش آمده بود عدم اعتقاد من به تاثير گذاري انرژي هاي كيهاني بود چون برايم امواج الكترو مغناطيسي موبايل را مثال آورد و آنقدر سريع به انتقال ساير معلوماتش -مثل دزدي انرژي- پرداخت كه من فرصت نكردم بگويم انرژي الكترو مغناطيسي از انرژي هاي فراطبيعي نيست و حركت الكترون (به عنوان بك واحد طبيعي) و تغيير ميدان الكتريكي حول آن ميدان مغناطيسي ايجاد ميكند و اگر ميدان مغناطيسي و الكتريكي بر هم عمود شود... آن دختري هم كه بين من و دوست اين خانم نشسته بود از اینکه من سر حرف را باز کرده بودم جرات گرفته بود ومدام بين حرف ميپريد كه: "خانم ببخشيد شما اينا رو پيش كسي ياد گرفتيد؟... خانم شما كلاس هم دارين؟". سعي كردم متوجهش كنم من راجع به وجود و تاثير گذاري انرژي هاي فراطبيعي بحثي ندارم  و حرفم اسر ينست كه اصلا آدم بايد بخواهد انرژي ها را هدايت كند كه به كجا برسد، ضمن اينكه ياداوري كنم سوال من را جواب نداده. البته مسلماً اگر به همين شيوايي ادا كرده بودم كه ناك اوت شده بود اما همه چيز آنقدر سريع بود كه نشد و لذا او به شوايي جواب داد: " براي اينكه احساس خوبي داشته باشن"

-احساس خوبي داشتن چه اهميتي داره؟ يعني آدم بايد زندگي كنه كه حالش خوب باشه؟

-يعني چي؟ نه خب آدم بايد خوب زندگي كنه.

-خب چرا خوب زندگي كنه؟ كه چي بشه؟

        باز هم جوابش يادم نيست چون متاسفانه زباله روب ذهنم خيلي فعال عمل ميكند اما ميدانم من باز هم از اين چراهاي بنيادي پرسيدم كه او يكهو در آمد : "مطالعت رو زياد كن." و حتي سنم را پرسيد كه اگر به قدر كافي كم بود شير فهمم كند كه سنم به درك اين مقولات پيچيده نميخورد. با اينكه شيوه ي كثيفي ست اما وقتي اينطور مورد هجوم واقع ميشوي اصول شخصي ات را موقتاً تعطيل ميكني و كتاب " درآمد وجود و زمان" هايدگر را -كه تا قبل از ورود به بحث ميخواندمش و هنوز انگشتم بين صفحاتش بود- به طرف جلدش ميگرداني و كمي بالا مياوري تا دست كم يك پوئن بگيري. اين بار استثنائاً بخت يار بود و طرف پرسيد: "اين چي هست حالا؟"

-يعني شما هايدگر رو نميشناسي؟!

-هايدگرو ميشناسم محتواش رو ميپرسم.

         حاضرم قسم بخورم دروغ ميگفت اما از آنجا كه من بازي بلد نيستم گفتم كه فلسفه ست و او باز رشته كلام رو به دست گرفت: "پس تو اهل فلسفه اي... اما من فك ميكنم آدم بايد چيزي ياد بگيره كه به درد مردم هم بخوره"

-به درد مردم بخوره كه چي بشه؟

-كه رو جهان پيرامونش اثر مثبت بذاره

-شما چه ميدونيد ميشه رو جهان به اين بزرگي با اين كارا تاثير گذاشت؟ (ابعاد كائنات را هم ذكر كردم گمان كنم)

-تو به كل كائنات چه كار داري؟ دورو بر خودتو نگاه كن

- گويا شما به خدا اعتقاد داري پس بايد با هستي و يك پارچگيش هم كار داشته باشي...

           تازه داشتم گرم ميشدم كه خانم مسني سوار شد و دوست طرف صحبت من جايش را به او داد...

 (ادامه دارد)*


*: اصلاْ دلم نمیخواست به سبک مجلات زرد دو قسمتی نقل ماجرا کنم اما سیستم در پیتم تام اوت داد و ادامه دادن را تقریباْ ناممکن کرد .ضمن آنكه امكان ويرايش درست و حسابي هم نداشتم و به نوعي داغ داغ فرستادم.

  البته سوء تفاهم نشود، اين اگر داستان هم باشد كاملاً واقعي است و به تاريخ ۳۰/۴/۸۶، حوالي ساعت ۱۱ در خط دوي متروي تهران به وقوع پيوسته.كسي منو نديد؟! ‌يه مانتوي آبي داشتما!    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 0:7  توسط سولماز شریفی  |