به اش مي گويند شهرك مسعوديه. محله اي كه پايين تپه هاي مسگر آباد -در جنوب شرق تهران- واقع شده و ادامه ي همان ده مسگر آباد سابق است. 30 سال قبل نيود. 20 سال قبل آسفالت نشده بود. 13 سال پيش تلفن نداشت و تا 7سال پيش، گاز.
تركيب جمعيتي ناهمگوني دارد:
-
مهاجرين شهرستانهاي دور و نزديك و افغاني
-
تبعيدي هاي كرد عراقي،
-
وتهراني ها كه انواع مختلف دارند:
-تهرانيهاي ورشكسته
-تهرانيهاي غير ورشكسته كه فقط كسب و كارشان آنجاست
-قديمي تر هايي كه روزي زميني خريده اند و ساخته اند و... دست بر قضا ماندگار شده اند (از همانها كه ميگويند :"همان وقت زمينهاي بالاي تهرانپارس و جنت آباد را مفت ميداده اند؛ عقل نكرديم، نخريديم. و راست ميگويند.)
-بچه هاي همان قديمي ها كه با همسايه اي ازدواج كرده اند و هنوز آنقدر دست به دهان نيسند كه بتوانند جاي ديگري خانه بگيرند.
دوخيابان اصلي طويل و كم عرض دارد، 4 چهار راه و يك ميدان كه چند سالي است ساخته شده و به لحاظ مهندسي هيچ توجيهي ندارد. ساكنين ميگويند شهرداري 100 ميليون داشته و با بيست ميليون اين را ساخته كه بتواند باقي اش را هر كار خواست بكند. پرسيدم يعني پول شويي؟ گفتند: چي؟! و سر يكي از اين چهارراهها يك چراغ چشمك زن بود كه كسي توجه نميكرد. ثابتش كردند. باز هم كسي توجه نميكند. رانندگي اينجا قوانين خاص خودش را دارد. اول آنكه "حق تقدم با خودروهاي فرسوده و مدل پايين است؛ مايه دار ها رعابت نكنند، ميماليم." بعد از آنها موتور سوارها مقدمند چون به تقريب از هر 2 خانوده يكي موتور دارد و اين يعني اكثريت مطلق دارندگان وسايل نقليه ي موتوري . البته از آنجا كه از پيك و تحويل غذا در محل و سوپر ماركت هاي تلفني خبري نيست، كاربردشان به چرخ زدن و گاهاً تك چرخ زدن خلاصه مي شود و هر ماه كشته اي روي دست اهالي ميگذارند.
غالب اينجايي ها كاسبند. هر خانه اي كه بر خيابان يا سر كوچه باشد مغازه اي هم دارد. اگر پدر يا پسر خانواده اهل كسب باشد كه هيچ، اگر نه به آشنايي اجاره اش ميدهند. خيلي هاشان هم پيكان مدل پاييني، چيزي داشته باشند مسافر ميبرند. البته در محل خيلي صرف نميكند. كرايه ها خيلي پايين تر از جاهاي ديگر است، مسافر هم كمتر. تازگي ها كه ديگر اصلا صرف نمي كند. خيلي ها نخواسته اند روي ماشينشان خط بكشند و ديگر بنزين ندارند. افغاني ها هم كه نميتوانند ماشين بدهند رويش خط بكشند، وآژانس ها پا در هوايند چون اغلب ثبت نشده اند و بر پايه ي اعتماد اهالي ميچرخند. لابد همين مسافر بر ها بودند كه وقت اعلام سميه اي شدن بنزين با برچسب "اراذل و اوباش" و "گروههاي هدايت شده" به تخريب اموال عمومي پرداختند! تحصيل كرده ها هم هستند كه به جايي ديگر فراخور رشته تحصيلي شان كار ميكنند و خيلي ماندگار نميشوند.
مدرسه كم ندارد. البته مدارس ابتدايي و راهنمايي هنوز دو نوبته اند اما تمام مقاطع تحت پوشش اند و هنرستان هم هست وشاگردهاي بهتر اگر در مدارس نمونه و سمپاد پذيرفته شوند ميروند. اگرچه از "باباي مدرسه"ی مهربان و "مربي بهداشت" و حضور دائم "مشاور" و اين لوس بازي ها خبري نيست. وسايل ورزش هميشه كم ميآيد. بوفه ها شكلاتهاي گران ندارند و بعضا ساندويچ نصفه هم مي فروشند. در مورد مهد كودك و پيش دبستاني اما، كمي فرق ميكند. هم تعداد كم است، هم سرويس دهي نامطلوب. نه فضاي وسيع و مناسبي دارند، نه كادر تحصيل كرده و آموزش ديده اي. از استخر و پيانو و اسباب بازي هاي آنچناني هم خبري نيست. در كل بودنشان فرماليته است و اگر براي كسي مهم باشد فرزندش به كدام مهد برود، جايي غير از مهد هاي محل را انتخاب ميكند.
گشت ارشاد این طرفها نمیاید. كسي اگر "يك جور ديگر" باشد با چشم اهالي ارشاد كه نه، امحاء ميشود! البته اين فقط براي دخترهاست. پسرها دست و بالشان باز ترست. اگر اهلش باشند شلوارهاي فاق كوتاه ميپوشند و تي شرتهاي چسبان، با كمربندهاي سگك درشت.آرايشگرها هم دوره ديده اند و به روز سر میزنند. البته در كل ماجرا اينطور است كه سر و لباس به نسبت درآمد خانواده ها تغيير ميكند نه اعتقادات و باورها. چادريهايش مثل زنهاي ميدان امام حسين و نيرو هوايي اعتقادات مذهبي آنچناني ندارند و پاي منبر شيخ حسين انصاري و خانم جلسه اي هاي 40 هزار توماني نمي نشينند. مانتو و حتي بي حجابي را منكر نمي دانند و از اصول خوش تيپي به حساب مي آورند. اينكه چادر ميگذارند علت اولش اينست كه ندارند سالي يكي دو مانتو بخرند و علت دوم اينكه، عادت كرده اند. چادرشان هم از آن چادرهاي 100 هزار توماني نيست و براي خريد و نماز و خانه و مولودي و عروسي و عزا، چادرهاي جورواجور ندارند. بين دخترهاي جوان هم تقريبا ور افتاده مگر آنها كه پدر يا برادرشان اجبار كرده باشد. لباس بچه ها هم يا براي كوچه است يا مهماني، كه لباس مهماني خيلي هاشان فرق زيادي با لباس كوچه ندارد: تريكويي نو و تر و تميز. بچه هاي خوش پوش تري هم هستند كه اجازه ندارند در كوچه بازي كنند. داشته باشند هم اگر پسر باشند به بازي گرفته نميشوند، اگر دختر باشند بازي به هم ميزنند. فخر فروشي اصلي ترين سرگرمي دختر بچه هاست.
اينجا انتخابات هم دارد. اكثراً هم شركت ميكنند چون تنوع است و جالب است. به جز بسيجي ها اكثرشان به خاتمي راي دادند چون خوش تيپ بود، سيد بود، و نوراني بود. 4 سال بعد هم به احمدي نژاد راي دادند چون قهرماني مي خواستند كه حقشان را بگيرد. حتي مغازه هايشان را ستاد كرده بودند برايش و بعد هم كه نتايج اعلام شد شيريني دادند اما حالا از تنها فعلي كه رضايت دارند مبارزه با اراذل و اوباش است چون اراذل اوباش "دارند" و چون اين اراذل و اوباش چيز مصرف ميكنند و مي آيند توي خيابان عربده ميكشند و زنها و كسبه را اذيت ميكنند. پرسيدم اما بايد اينجور بي محاكمه كتك بخورند و چوب توي آستينشان بكنند؟ گفتند هر جا!!! حقوق بشر؟! اينها رنجورند. حتي از شكم. دموكراسي؟ به درك. يكي من يكي اينها؟ عمراً! اينها ديگرانند. بايد به زور خوشبختشان كرد. من فاشيستم. چه جور اما؟ باید به زور خوشبختشان كرد...
از شعری که در پست "جهت ارائه ی اثر!" آمده چیزی جا مانده بود. وقتی آدم جایی ثبت شان نکند این میشود دیگر! کاملش کردم .
از آقای نبوی بشنوید،در باب مهروزی صاحبخانه های این محل، که ترکانده!

