نیستی را برتر میدارم از اين بیزاری، كه چنين فاتح از چهار ستون وجودم بالا ميرود.
"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.
نیستی را برتر میدارم از اين بیزاری، كه چنين فاتح از چهار ستون وجودم بالا ميرود.
اگر جهان جز خود است، چگونه سَمادي۱ تواند بود؟ اگر از خميره ي خود است، چگونه سمادي تواند بود؟ و اگر هم "هست" و هم "نيست"، سَمادي چگونه تواند بود؟ اگر همه يكي ست و از خميره ي آزادي، سمادي چگونه تواند بود؟۲
آوادوتاگيتا۳
خودمان را باز ميكنيم كه بيايد و برود. راه ندارد؟ سه شب نخواب. افاقه نكرد؟ اين ده ترك را پشت سر هم گوش كن. يوگا چي؟ يا ذن؟ مگر خودمان نداريم؟ چله بنشين. خوش تيپ هم ميشوي: ريش بلند و موي بلند. صوفي گري؟ استغفرالله. ۴۰ شب برو جمكران. ۴۰ شب زيارت عاشورا. ۴۰ صبح دعاي ندبه. روزه كه قند خون را انداخت پايين، توهم مي آيد. سخت نگير. حشيش. مرفين كه فقط خواب...
نخوابيدم. به خودش قسم پي هپروتش نيستم. اصلاً شرطش اينست پي چيزي نباشي. شعرهام را هم سولماز هوايي ميگويد اما نه كه بخواهد. حتي پس ميزند. ميگويد شايد سوراخ از خودم باشد. خودش ميايد، اما به خودش نيست كه بماند يا برود. صحيحم؟ كار ندارم. خواستم بخواهم "اينجا" باشيد، كه بد جور تهوع دارم!
اولي را ميگذارم، چون مهدي خواسته بود؛ و دومي را، چون اولي تكراريست. در وبلاگ هكيده ي سالهاي دورم هم بود. دستي به سر و روش كشيدم. اميدوارم بدتر نشده باشد.
1
تو آنقدر كش آمده بودي
كه ديگر نشود روي پاهات
تاب تاب عباسي خواند
و من
كه ميتوانستم به شرط چاقو*
قيد بازي را بزنم
و بازي بازي
چاقو بخورم
و تو،
كه بس كش آمده بودي
بي كش-مكش هم پاره ميشدي
و من
كه تاب... تاب
-چاقو- چاقو-
تاب
بي
تاب.
2
آگهي:
قديس علافي نيازمنديم
كه آب بكشد
وقتي نام دانمان درد كرد
وقتي تاول شد
زد بيرون
و دستي كه گاهي
بزند به شانمان
بگويد: "رفيق!
گمنامي طي كن
بي خيال!"
*آقاي "فرياد شيري" در دو- سه تا از اشعارشان از تعابير چاقو دار (!) و خاصه، "به شرط چاقو"

استفاده كرده اند؛ كه به حق زيبا هم هستند. اميدوارم تعبير دزدي انگاريده نشود. من آنها را بعد از نوشتن اين شعر بود كه ديدم. خواستيد هم انگار كنيد، بكنيد. آنقدر با بعضي كارهاي ايشان حال كرده ام كه اينجور چيزها خرابش نمي كند!
همانقدر سرد
که گرم.
سوختم که آخر
شعله ی بالا نيامده
پتی کرد و
درد.
و من لای خودم تنها
تنم را پيچيده ام
دستم را
داده ام باد
سرم
گيج ميخورد از ياد...
برای رابطه تعطيلم و
تعديل؛
سوختم كه آخر
داغ نای نفست
نسوزاندم و خاکسترم
از آنهمه آرزو
که ديگر نميشود کرد.
سنگين و
خالي،
دارم
خودم را قاشق
قاشق
هورت ميكشم و
مغزم زنگ ميزند اما
كسي
پشت
خط نيست.
بيدار شو دختر!
دارد شب ميشود.
داري
پبر ميشوي
دارد
صبح ميشود.
مال ۸-۷ ماه پيش بود. خودش خوانده بود و يكي دو نفر ديگر. گفتم بگذار اينجا كمي شخصي شود ، خودم غير شخصي و شخصيت به ظاهر شخيصم، گُهي ! بعد آنكه اين فقط روي فونت "فردوسي" خوب سوار ميشد. امكانات نبود .
در همين حد.