تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

 

        همیشه هیمنطور است. دستم را میگویم. يك دقيقه كه ميماند زير سر خواب مي رود. به پهلو ميچرخم و چپی را ميگذارم. نبض شقيشه ام را قلقلك مي دهد. با اين فشار پايين، از دست نميتواند باشد. شقيقه مي تپد و به استخوان دست كه ميچسبد، احساس ميشود. ميدانيد كه؟ رگها همه نبض دارند. يعني مدام در شل كن- سفت كن به سر ميبرند؛ منتها آدم حاليش نيست. فقط بايد به استخوان رسيده باشد كه محسوس شود.

        به پشت نمي خواهم بخوابم. ميدانم خوابم كه ببرد، دوباره پشت دستهام را ميگذارم زير باسن كه بالا بيايد و گودي كمر پر شود. كمر آسود گي ميكند براي خودش؛ اما بيدار كه شدم و محض امتحان مچهام را چرخاندم؛ تق تق مي كنند. پاها را توي شكم ميكشم و دودست را ميگذارم روي هم، بين دو زانو. خودم را از بالا جاندار مضحكي ميبينم كه سعي كرده ناراحتي اش را به شكم مادر پناه ببرد. از تمام فيلمهايي كه ديدم فقط آن آقاي پينك فلويد توي "the wall" حق داشت اينجور بخوابد؛ آن هم نه براي اينكه زنه گذاشته بود رفته بود يا خسته بود يا هر چيز ديگري كه بود. همينجور كه از بالا كه نگاه ميكردي مي توانستي بپذيري چنين آدمي اين طوري توي خودش مچاله شود. اما من وقتي آن طوري سر و دمش را به هم نزديك ميكند، سر و گردنش روي بالش كشيده ميشود و بدون شيب ميماند. آن وقت معلوم ميشود كه عرض فك از عرض پيشاني بيشتر است، و اين قابل پذيرش نيست. محاسبه ميكنم مو بايد چه طور باشد كه بشود اين نقيصه را پوشاند. روي صورت بريزم كه نمي شود خوابيد. كوتاه كردن؟ يا بستن از بالا...

        متوجه ام خوابم برده و حالا از خواب پريده ام. يك عضوي خواب رفته است ودانستن كجا وچراش هم لازم نيست. خودش طبيعتاً خودش را از فشار آزاد ميكند و كش ميدهد و جاي مناسبي برايش پيدا ميكند. ساعت را ميبينم و ميخوانم. نميفهمم كي است چون از وقت كاري يا چيزي نگذشته و قرار هم نيست بگذرد. سردم هم نيست كه فكر كنم ميتوانم پتو را بكشم روي سرم و دلم به اين امكاني كه دارم خوش شود. همانطور كه گرم نيست، كه لازم شود كولر را روشن كنم و...

        اينبار كه بيدار ميشوم جاييم بي حس نيست. ساعت هم چيز مفهومي به نظر ميرسد. اين يعني سير خوابي و بايد بالفور ياد بيداري بيافتي. سطح خوشبختي ام را مي سنجم. چيز دقيقي نيست كه خط بدهد كجايي. مسئله ميتواند با مطبوع به نظر رسيدن بوي عرق يكي كه آن طرفت هنوز خواب است، يا ياداوري چيزي كه ديشب خوب بوده و قرار هم نيست بد بشود؛ فيصله پيدا كند اما نميكند. نداري. ساده ترين خوشبختيها سخت به آدم هاي راحت ميرسد. ترجيح ميدهي سخت باشي و با راحت خوشبخت نشوي. لااقل ديگر جاييت نمي سوزد! اما خوب مجموعاً هميني هستي كه هستي و متعاقباً اينكه بعدش چه كار ميكني هم ديگر، كلاً اهميت ندارد.

(نوشته شده به تاریخ دیروز)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 1:38  توسط سولماز شریفی  | 

مدتی هست که دیگر کسی برایم خوابهای متعالیه نمیبیند. دور ماهی ها جوجه ها گذشت. مدتی هم لاک پشتها جولان می دانند. حالا پلکهام که به هم برسد -اگر برسد- فوق فوقش مثل وقتی بچه بودم دنبال بازی ببینم. حتی فاطمه هم زنگ نمیزند بگوید خواب دیده دو تایی دست هم را گرفته ایم و از پله هایی رفته ایم بالا که کلی آدم رویش وامانده بودند -ما فکر میکردیم مرده اند- و رسیدیم یک جای روشن و هم را نگاه کرده ایم و لبخند زده ایم. البته اگر جفتم مهدیه بود حتما دست هم میدادیم و بعد پله ها و ما علی فوقه میریخت پایین؛ اما خوب فاطمه بود. پدربزرگش چند روزيست مرده. قبل خبر دار شدن روحش را ديده كه توي خانه راه ميرفته. لذا حواس برترش هنوز كار ميكند، اشكال از فرستنده است. فكر ميكنم اينبار اگر ترياك خواستيم كه بگيريم يك جايي قايم كنيم و نكشيم كي را بايد ببينيم؟ اي بابا... كاش مخمور اين بوديم! يادم باشد مامان كه شدم اكيداً بگويم: "فرزندم! قبل از بوسيدن دست خط بگير. امضا بگير. اگر هم شد، چك تضمين به مبلغ خون بهاي هفت نسل پس و پيشت." البته صرفاً از اين جهت كه مثل غذاي اول مردم خوش خوراك فلان دهكده ي ايتالياست. چشیدی شاید هی خواستی. اگرچه مثل صدف لیز و چسبناک و بو گندو... و لزومي هم نميبينم بداند مورد من فرق ميكرد چون مورد من فرق ميكرد و به عکس، تضمينش همخوابگي مي خواست. آن هم صرفا در اوراق سه ساله، غير قابل فروش قبل و بعد از سر رسيد، قابل هر آن پاره شدن توسط بانك عامل. دقت تر كه كردم دوباره به افتادم به صرافت اينكه آيا چرا اصلاً فرزندي؟ قرآن نوشته بود آنها (آدم خوبا) از خدا ميخواهند فرزندي چنين و چنان بهشان بدهد كه حالش را ببرند. البته من سرچ نكرده بودم، خودش باز شد. چه جور منظور نداشته؟ اينجاست كه فروزان بابت اس ام اس "هر جور حساب ميكنم تو آدم نميشي" به جد حق داشته. از مجموعه ي "چشم چپ سگ - حسين پناهي" يك جايي از "كابوسهاي روسي" را به دل بخواه خودم ميگذارم. خودم با كمبود اثر مواجهم اما شما فكر كنيد درسهام شديدند.

و بار ديگر شتر نر سر حالي بودم!

يك بار از سر نفهمي و جهالت

قوي ترين شتر نر گله را بو كردم!

او جاي پدرم بود!

برگشت و بي هيچ معطلي دمبم را چنان گاز گرفت

كه دو نصف شد!

مهم ترين بخش وجودي شترها دستگاه گوارش آنهاست

و بعد از آن قوي ترين احساس،

احساس قياس است!

آنها همه چيز را با همه چيز ميسنجند!

وقتي قيافه ي مسخره ام را با پستانداران هم خونم مي سنجيدم،

از غضب كف به لب مي آوردم و زار مي زدم!

من ميدانستم كه كسي دستم انداخته!

اين دانستن، دركي كاملاً علمي و تجربي بود!

روزي براي آب گيري بالاي بركه ي زلالي رفتم،

عكسي در آب ديدم كه نزديك بود زهره ترك شوم!

با سرعت سرسام آوري خود را به مادرم رساندم

و حكايت غول بركه را برايش تعريف كردم

مادرم با حس شترانه ي مادري

پوزه ي بي ريختم را بوسيد و گفت:

عزيزم! برو خدا را شكر كن دو كوهان نشده يي!

قهر كردم

و تا يك هفته به خارهاي  مغيلان ابو صالح لب نزدم

و ديدم كه دارم مي ميرم!

اين بود كه خدا را شكر كردم

و خار مغيلان خوردم...

البته مشكلم همچنان لاينحل باقي ماند

و تا آخر عمر موقع آب خوردن چشمانم را ميبستم

و هرگز به سايه ام نگاه نكردم...

هميشه چشمانم خيس اشك بود

و همه فكر ميكردند اين يك امر عادي ست!...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 4:12  توسط سولماز شریفی  | 

اسم كتابش بود. نشسته بود روي پله هاي ورودي ساختمان خانه هنرمندان و پهن شان كرده بود جلويش. دور گردنش هم انداخته بود: "من يك عدد مؤلف هستم". فكر كردم به لحاظ شعوري بايد آدم خزي باشی كه به خواستش براي جلب توجه پاسخ بدهي. رفتم تو، گشتي زدم، چيزي خوردم؛ و بيرون كه آمدم باز هم بود. حوصله ي سر رفته تحريك ميكرد. بالاخره يكي را دستم گرفتم و زير و رو كردم: شعرهايي كه -جز در ساخت واژه- ويژگي ممتازي نداشتند. فقط گاهي خوب بودند، كه اين هم خيلي ست. فكر كردم به نوعي شعر حجم است. ازش پرسيدم. پيچ و تابي به خود داد و با بي ميلي گفت: "يه جور بازي با واژگانٍ... همين ديگه..." اگر داستان پرداز بود يا اهل نمايش نامه نويسي و تئاتر و ترجمه و اصلاً هر چيز ديگري، حتما حال شديدي داشت براي اينكه حرفهاي زيادي بزند؛ اما شاعر بود. گفتم: "قيمت نداره" گفت: "داشته. 800 تومن بوده. خودم سياه كردم كه 1000 بفروشم." و غير اين فقط خداحافظي...

* سرد

خواب وحشت نمناكي بود

همه التباس ميكردند

سرد بود و همه لخت و سرد بودند

التباس ميكردند تا بپوشالند تن خود را

سرد بود

خواب وحشت نمناكي ست

از خواب پا شويد

كمي آب بپاشيد

از خواب نمي پاشند

آب

 

*وستا در قفس

از پشت قفس

آرام و قنار ندارد

از اين قفس

بيرون مي آورد

تا آفتاب را به پرهايش نور بزند

از قفس

بيرون

تا در معرض نور قنار بگيرد

از پشي قفس

آرام و قنار ندارد

كه پرواز ميشود

و قفس به اين طرف و آن طرف

آونگي تكان مي خورد

قفس هم بي قنار مي شود.

 

*وستا در صف

در صفي طولاني گيج مي خوردم

اين ابتداي مدرسه بود

خانمي با يك ليوان

آب قند

به خونم فشار مي آورد

تا بتركد رگي از گردنم

ابتداي مدرسه بود

در آشپزخانه ضعف هاي بچه ها را ميشستند

خانمي با يك ليوان

ضعف ها را ميشست

دو باره يادم ميايد

ابتداي مدرسه بود و

چغندرها در يك صف به ترتيب قند ايستاده بودند

به ترتيب قند

گيج ميخورم و

به خونم فشار مي آورم

 

-- رضا غني رايني (وستا) --

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 15:24  توسط سولماز شریفی  | 

 

افلاطون هم بودي اگر

رمل و اسطرلاب

                       آخر

                        سرت را ميخورد

غلاف بي غلاف.

من كه شمشير ندارم

                      كه ببندم به خودم

ته نداشته باشد اگر

                           سر كوچه

-حتي به قصد چيپس پياز و جعفري

                                      يا پياز

يا

جعفري-

از خدا لايي ميكِشم

دستم نرسد،

          خودم را ميكٌشم:

-خوردني-بستني-زدني-

"خوابش را ديده بودم"

بيداري؟

yes!

of course,

whith sorry

تاروت گفته باشد.

چه كار داري؟

دست بگذار پشت گردنش

                       بگو بيايد

                       برود

يك روز پياز

يك روز

           جعفري

تف نيست سرنوشت كه

                       پرتش كني جلو

سامورايي هم نداريم.

ميترسي؟

بله.

از اين هم داريم.

         سياه تر؟

اما آخر...

افلاطون بود اگر

             مي گفت

عمر را بايد

               آرام آرام نشخوار كرد

مثل همين خورشيد،

               كه تپي نمي پرد بيرون

كه اول

    فقط

به اندازه ي خروس ميتابد و

                        اذان صبح

بگذر از من و همه چيزش

كه افلاطون هم بود اگر

                          آخر

روي مدار صفر مميز

                     اندك و سيزده

                                    تپي پريد بيرون و با چشمهاي زُل

لايي بلد نبود،

               ذوب شد.

 

اشتباه نكنيد. آن نگارنده مرد.

ضمن عرض سپاس حضور تمامي دست اندكاران (از فروزان بگير، كه لش مان را جمع كرد و... شما كه نبوديد، حتي براي عرض تسليت)

به اطلاع مي رساند ديگر هنگام عبور پاچه هايتان را بالا نزنيد. اين نگارنده هيچ كس را دوست ندارد. حتي شما دوست عزيز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 2:0  توسط سولماز شریفی  |