همیشه هیمنطور است. دستم را میگویم. يك دقيقه كه ميماند زير سر خواب مي رود. به پهلو ميچرخم و چپی را ميگذارم. نبض شقيشه ام را قلقلك مي دهد. با اين فشار پايين، از دست نميتواند باشد. شقيقه مي تپد و به استخوان دست كه ميچسبد، احساس ميشود. ميدانيد كه؟ رگها همه نبض دارند. يعني مدام در شل كن- سفت كن به سر ميبرند؛ منتها آدم حاليش نيست. فقط بايد به استخوان رسيده باشد كه محسوس شود.
به پشت نمي خواهم بخوابم. ميدانم خوابم كه ببرد، دوباره پشت دستهام را ميگذارم زير باسن كه بالا بيايد و گودي كمر پر شود. كمر آسود گي ميكند براي خودش؛ اما بيدار كه شدم و محض امتحان مچهام را چرخاندم؛ تق تق مي كنند. پاها را توي شكم ميكشم و دودست را ميگذارم روي هم، بين دو زانو. خودم را از بالا جاندار مضحكي ميبينم كه سعي كرده ناراحتي اش را به شكم مادر پناه ببرد. از تمام فيلمهايي كه ديدم فقط آن آقاي پينك فلويد توي "the wall" حق داشت اينجور بخوابد؛ آن هم نه براي اينكه زنه گذاشته بود رفته بود يا خسته بود يا هر چيز ديگري كه بود. همينجور كه از بالا كه نگاه ميكردي مي توانستي بپذيري چنين آدمي اين طوري توي خودش مچاله شود. اما من وقتي آن طوري سر و دمش را به هم نزديك ميكند، سر و گردنش روي بالش كشيده ميشود و بدون شيب ميماند. آن وقت معلوم ميشود كه عرض فك از عرض پيشاني بيشتر است، و اين قابل پذيرش نيست. محاسبه ميكنم مو بايد چه طور باشد كه بشود اين نقيصه را پوشاند. روي صورت بريزم كه نمي شود خوابيد. كوتاه كردن؟ يا بستن از بالا...
متوجه ام خوابم برده و حالا از خواب پريده ام. يك عضوي خواب رفته است ودانستن كجا وچراش هم لازم نيست. خودش طبيعتاً خودش را از فشار آزاد ميكند و كش ميدهد و جاي مناسبي برايش پيدا ميكند. ساعت را ميبينم و ميخوانم. نميفهمم كي است چون از وقت كاري يا چيزي نگذشته و قرار هم نيست بگذرد. سردم هم نيست كه فكر كنم ميتوانم پتو را بكشم روي سرم و دلم به اين امكاني كه دارم خوش شود. همانطور كه گرم نيست، كه لازم شود كولر را روشن كنم و...
اينبار كه بيدار ميشوم جاييم بي حس نيست. ساعت هم چيز مفهومي به نظر ميرسد. اين يعني سير خوابي و بايد بالفور ياد بيداري بيافتي. سطح خوشبختي ام را مي سنجم. چيز دقيقي نيست كه خط بدهد كجايي. مسئله ميتواند با مطبوع به نظر رسيدن بوي عرق يكي كه آن طرفت هنوز خواب است، يا ياداوري چيزي كه ديشب خوب بوده و قرار هم نيست بد بشود؛ فيصله پيدا كند اما نميكند. نداري. ساده ترين خوشبختيها سخت به آدم هاي راحت ميرسد. ترجيح ميدهي سخت باشي و با راحت خوشبخت نشوي. لااقل ديگر جاييت نمي سوزد! اما خوب مجموعاً هميني هستي كه هستي و متعاقباً اينكه بعدش چه كار ميكني هم ديگر، كلاً اهميت ندارد.
(نوشته شده به تاریخ دیروز)

