تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

        پس از آنكه براي بار 176 ام به 453 دليل موفق نشدم به عضویت كتاب خانه اي عمومي درآیم، زین پس در نظر دارم براي مطالعه از مترو استفاده كنم. چه آنكه از ثبت نام در كتابخانه  هدفي داشتم و مترو نيز در همان راستا افاده ي مقصود ميكند. بدين گونه كه آدمي در كتابخانه از سوي ديگران به عنوان "شخصي كه دارد مطالعه مي كند" جدي گرفته مي شود و بدين طريق او خود نيز خود را جدي ميگيرد و جداً مطالعه ميكند. اين مهم در مترو به صورتي كامل تر محقق ميشود. چه آنكه اولاٌ "مترو سوار"ها از "كتابخانه رو" ها كمتر مطالعه ميكنند و آدمي اگر عادات نيك نداشته اش را در ديگري بيابد بيشتر وي را تحسين ميكند و جدي ميگيرد، تا آنچه را كه خود نيز دارد. و جز اين مطالعه در مترو به طرق ديگر نيز بر كتابخانه اولي ست دارد كه از پي مي آيد:

  • 1- به لحاظ قرار گرفتن در بافت متنوع انساني مغز حين مطالعه از اشتغالات سالم نيز بهره مند ميشود و قدرت افزايش ساعات مطالعه را ميابد.
  • 2- در "مترو ي زنانه" شما فوقش گاهاً با فروشنده هاي سيار و بچه هاي بيش فعال طرفيد كه اين مسائل هم از جهت عدد و هم از جهت سهولت حل ارجحند بر مشكلات موجود در "كتابخانه هاي دخترانه"، چه كه در آنجا عملاً با مزون و فشن -ارائه شده در يك بسته-، آرايشگاه و پيرايشگاه رايگان و دفتر مشاوره ي "اين روزا با دوست پسرت چه كار ميكني عزيزم" مواجهيد و از آنجا كه در اقليت قرار داريد نُطُق هم نمي توانيد بكشيد.
  • 3- در مورد استفاده از بخش "مردانه" يا "زنانه" مختاريد. البته اين بند مختص خانم هاست و مرا هم در بر نميگيرد. چه كه اين روزها در راستاي پژوهشهايم در باب "ريخت شناسي تركها جهت گريز از ابتلا به عوارض احتمالي" در صورت حضور در بخش مردانه به دفعات با پرتي حواس مواجه خواهم شد. اگرچه اين خود حاوي بركاتي بوده و حالا به لطف دوستان حتي مي توانم ترك "ميانه" را از ترك "زنجان" و "شبستر" تمييز بدهم ولي في الحال در نظر دارم اين پروژه تا بعد كه فراغتي حاصل شود معلق نگه دارم. متذكر شوم دامنه ي اين پژوهش زنهاي ترك را در بر نميگيرد، چه كه در جامعه نيازي به آن احساس نميشود. يك ضرب المثل چيني ميگويد : "زنهاي ترك اكيداً به درد پختن و شستن و -روم به ديفال- كردن ميخورند" و خوب چه بايد باشد به از اين؟!
  • 4- امكان خريد، خوردن، و در صورت نياز بردن (؟) محيا بوده و از تنوع بيشتري نيز برخوردار است.
  • 5- از تهويه مناسب تري -علي الخصوص در فصول گرما- بهره مند ميشويد. در استفاده از اين بند  بايد ساعات اوج مصرف مترو و واگن هاي قديمي را لحاظ كنيد.
  • 6- امكان ملاقات با دوستان قديمي به مراتب بيش از وقتيست كه به كتابخانه ميرويد.
  • 7- به عكس و مدارك نياز نداريد كه همچون من هر بار به طريقي ناكام بمانيد.
  • 8- ميتوانيد هم بخوانيد و هم برويد.
  • 9- و در آخر هر آن كه اراده كنيد ميتوانيد از كودكان مترو -بر وزن كودكان كار- جهت تفعل به حافظ فالي بخريد و ثواب اين اين كار خير را نثار روان از بنيان تكيده ي راقم اين سطور نماييد.

        والسّلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 2:55  توسط سولماز شریفی  | 

 

خیالم خونیست.

            زخمی

              سرخ

             خراب.

از امشب ملخ سبز

                  مجاز

خبر دهید

چَراست.


ميدونستيد اون "هَنش كريسن اندسن" هست، نه "هانس كريستين اندرسن" ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 23:20  توسط سولماز شریفی  | 

 -هنوزهم سر درد؟

-هنوز...

دير شده بود، دير.من عاشق شده بودم. آنطور دستهام را نگاه نكن. ميدانم. يوسف بود.

تازه برگشته بود. خسته ي خسته. آب ميخواست، كه آوردم براش؛ و نفس كه هوايي شود و من نخواستم. بافه ي انگشتهاش دور ليوان يادآر حكايتي اصيل بود: نور روي آب. گفتم. خنديد و خم شد توي صورتم: "چيه؟ باز ياد خوان هشتم افتادي تو؟"

نفسش عطر چهار فصل را به آدم مي دميد. انگار ميكردي شبنمي باشد از برگي دور، كه اشتباهي ليز خورده باشد اينجا. دستش را برد و رد آب روي لبهاش را پاك كرد: "اگه بخواي امشب كه دوباره دالون به روم باز شد ميرم. اما اونوقت به خوابتم نميام كه ببيني اونور خاك..."

هق هق را نگفتم كه بداني اما بود. اگر چه دير و من، عاشق شده بودم . بيدار كه شدم صبح بود، حتي با پرده هاي كشيده؛ با پرده هاي ضخيم؛ و خواهي نخواهي هوار ميشد به سرت كه: نبود. كه نه سرپنجه هاش ميتابيد، نه نفس داشت كه هوايي شود.

خوابيدم. نيامد. حتي براي شام. خوابيدم. نيامد. حتي به خوابم كه بگويد آنطرف خاك...

آنطور دستهام را نگاه نكن. باشد. عاشق نبودم. باشد. گناهكارم اما... يوسف هم بود اگر، من نارنج نداشتم كه تيرم به خطا...

-تير85-

(همه حق دارند گاهي سنتي منتال چيز بنويسند، پس لطفاً عق نزنيد. با تشكر.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 19:4  توسط سولماز شریفی  |