تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

 خیلی ها رفته اند. خیلی وقتها خیلی ها میروند.

خیلی وقت ها خیلی ها بر می گردند. خیلی ها خیلی کم برمی گردند.

خیلی ها میروند و برمیگردند و میروند و...

بعضی خیلی ها بر هم که بگردند دیگر همان خیلی نیستند.

و گاهی خیلی ها هیچ وقت بر نمی گردند.

و بعضی هیچ وقتها خیلی پدر آدم را در می آورد.

و خیلی بعضی ها هیچ وقت

و خیلی وقت بعضی...

بگذریم. هیچی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 0:52  توسط سولماز شریفی  | 

نقل است

           بچه که بودم انگشت

                    به سوراخ هر پارچه ی نیمداری میکردم و انگولک

                                                                  تا جر میخورد

 

دیگر آنکه عادتم است

هر پوسته ای را بکنم.

میخواهد از دسته ی لاستیکی این صندلی باشد

                                       یا گوشه ی ناخن

                                              خشکی لب

 زورم به چوب ها نمیرسد

                        و لب را

                        میگذارم خوب خشک شود

اما حالا به تاوان تمام پارچه های دنیا

زورم هم نرسد باید تو را

خیس خیس بکنم

بیندازم آب

              -هم نمی برد-

دکتر گفته طبیعیست

عضو بریده

می گندد.

"من"


سال ها از تو می گذرد

سایه ات را با خود برده ای

سال ها از میگذرد

رفته ای برای دیگری پرده ات کنار

از میگذرد

حتی صدای توله سگ هات هم به گوش میرسد

و سال ها از تو.

 

آمدی

درازتر از تو بود سایه ات

نشستی

سینی ات پر از گند میداد ندیدم

برخاستی

زمین جارو میکشید بینی ات نفهمیدم

رفتی

سال ها و سال های از تو میگذرد گذشت

نبودی

نمی گذارد که بخوابم

 

امشب سایه ات را سگ ها دنبال کرده نمی گذارد

به خوابم بلند می شوم

خودم با سایه ات به قول قدیمی ها به حیاط می برم

روی سال ها از تو میگذرد آب میگیرم که خوابم بگیرد به خوابم شاید.

"ابولفضل پاشا"

-بر گرفته از شماره ی شهریور و مهر مجله ی "عصر پنج شنبه"-

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 22:9  توسط سولماز شریفی  | 

 

اول

    آدم اگر آدم باشد، کمی که بزرگ شد و حیرت کودکانه اش در برابر جهان ماده به ته رسید؛ میفهمد تمام آنچه را که انسان در چهارچوب طبیعت "میخواهد" را به انگشت میشود شمرد. آدم تر که باشد از اینجا تا آخر همیشه سوالی نفس را سخت میکند: "خوب که چه؟" و همین آدم گاهی، گاه و بی گاهی دارد که در آنها "خوب که چه" محو میشود. آدم پر تر از خودش، سر میرود، چکه میکند: اشک.

    و هست گاهی که از خودت کنده ای، ریخته ای توی روزهات، سالهات، و ناگهان گاوی لگد میزند میریزدش؛ و تازه میفهمی در چه طویله ای ایستاده ای. "خوب که چه؟". بعد دوباره باری، یکی از همان گاهی ها برت فرود میآید: میبخشی. گاو و خودت را، و با طویله داری ات کنار میآیی. فارغ از آنکه دوام این گاه ها تا کی و کجاست؛ از همین گاه ها اما، نباید پرسید: "خوب که چه؟"

 

دوم

    در فیزیک کلاسیک ابعاد فضا سه تا بود. از قرن بیستم به بعد بیشتر شد. انیشتین بعد زمان را نیز بر این ابعاد افزود: زمان یک بعدی، که بر هر بعد مکان موثر است تا آنجا که آن را به "جایی دیگر" تبدیل میکند. بعد برای فضا ابعاد دیگری نیز تعریف شد تا بتوان نظریه ای واحد ارائه داد که نظریه ها الکترومغناطیس و گرانش را تواماً دربربگیرد. تا امروز بهترین نظریه مطرح شده فضا را 10 بعدی میداند. این نظریه ریسمانهای تمام جهان را متشکل از ریسمانهای انرژی یک بعدی میداند که در 9 بعد مکانی و یک بعد زمانی در حال ارتعاش هستند. یکی دیگر هم به این ابعاد مکانی افزودند تا نظریه قابل تعمیم شود: "نظریه M" مشتمل بر 10 بعد مکانی و یک بعد زمانی.

    حالا "کامران وفا"* یی "نظریه F"** ای را مطرح میکند که به جای افزودن به ابعاد مکان، بر ابعاد زمان یکی افزوده. بر طبق نظریه F میشود علاوه حرکت طولی در لحظه -میان گذشته، حال و آینده- در ارتفاع آن نیز حرکت کرد. یعنی یک لحظه اگرچه فقط "یک" لحظه ست، اما میتواند خیلی باشد! تمرکز انرژی آنچنان عظیمی که بتواند بعد زمانی اضافی و درهم پیچیده این نظریه را پوشش دهد بسیار دشوار است. به همین دلیل هم برخی فیزیکدان ها معتقدند تنها نقاطی در جهان ما که امکان ظهور آثار این بعد اضافی در آنجاها وجود دارد، قلب سیاهچاله ها هستند.

 

 تجمع انرژی حول یک سیاه چاله - عکس از ناسا

سوم

    و سیاهچاله ها  جاهایی هستند که اگر "یک چیزی" جلویشان را نگیرد، همه چیز را میگیرند.

 

 

*: فیزیکدان مشهور ایرانی دانشگاه هاروارد

**: این نظریه به خوبی شکافهای منطقی ریاضی در نظریه ی M را پوشش میدهد و بسیاری از مسایل را که تاکنون پاسخی نداشته اند حل میکند؛ اما هنوز از مرحله ی اثبات تجربی نگذشته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 2:44  توسط سولماز شریفی  | 

 

        قرار بود سور متولد شدن پسر جدید "ریحانه" باشد. دو-سه سال از من بزرگتر است. کوچک که بودیم و دمخور، از بچه چندشش میشد. بچه ی قبلی یک سال و شش ماهه است هنوز. این یکی ناخواسته بوده. اول که فهمید در راه است ناراحت بود. بدش نمیامد پنهان کند تا در اسرع وقت بتواند کلکش را بکند. عید که دیدمش گفتم: "صورتت ورم کرده. سرما خوردی؟" و بعدها عمه گفت آن شب که رفتند خانه ریحانه گریه کرده که: "سولماز فهمیده!" من نفهمیده بودم. کم کم خودشان جریان را به اطلاع عموم رساندند و فرضیه های امیدوار کننده ای هم ضمیمه شد: "اینجوری دو تاشون با هم بزرگ میشن. واسشون بهتره. ریحانه هم زودتر راحت میشه." حتی خود عمه از دخترهاش میخواست تا هنوز دست و پا و حوصله ی بچه بزرگ کردن دارد بعدی ها را بیاورند. این را میشد پذیرفت. قبلی ها را خودش داشت بزرگ میکرد. مهمانی هم خانه ی خودش بود.

        وقتی رسیدیم خواسته بود اجاق پلوپز چهار پایه ای که رویش برنج آبکش کرده بود جمع کند؛ افتاده بود و ضلعی از چهارچوب داغش توی موکت فرو رفته بود. با دم دری ها سلام و احوال پرسی مختصری کردم و پیچیدم توی نزدیکترین اتاق خواب. آنجا هم دخترهای آن یکی عمه بودند و بچه هایشان و... 7-6 نفر در یک اتاق 14-15 متری. بچه ی یکی داشت ونگ میزد. گرسنه بود، مادرش هم رو در بایستی داشت نانی، چیزی بگیرد و به بقیه توضیح میداد: "آخه برنج هنوز دم نکشیده" و همانطور که وسط اتاق –در فضای خالی بین دو تخت-  نشسته بود بچه را توی یک سینی گرد میچرخاند که صدایش بیفتد. روی یکی از تختها نشستم و مانتو را درآوردم و منتظر شدم مامان احول پرسی را خلاصه کند، بیاید کیسه ی مهمانی ام را بدهد. گرفتم. دست کردم توش و سندلهایم را بیرون کشیدم . پا کردم. یک کتاب هم بود و مدادی لایش. بازش کردم و به شکم افتادم روی تخت؛ به خواندن که نه، به بازی. فکر میکنم باید اینجور وقتها چیزی داشته باشم که رویش چنبره بزنم. چیزی که فکر کنم با محاط کردنش خودم هم محاط شده ام. که باعث شود تمام وقت چشمهایم لای جمعیت و رفت ها و آمدها دو دو نزند و در نهایت –وقتی چیز دندان گیری پیدا نکرد- به نوعی گیجی و خلسه دچارم کند. کمکی نمیکند. خود کتاب هم به ایستگاهی دیگر در پرشهای بیهوده ی نگاهم تبدیل میشود. از مداد کمک میگیرم و خط کشی. نمیشود. باقی مهمان ها هم کم کم می آیند. بعضی ها سلام میخواهند و لبخند. بعضی هم سلام و مصافحه و "خوبین؟ چرا دیر کردین؟" و لبخند. بعضی را هم باید بوسید. در این مورد هیچ وقت محاسباتم درست از آب در نمی آید. اگر قصد سه تا کنم طرف بعد از دومی پس میکشد، و اگر بخواهم با دو تا خلاصه کنم میبینم طرف گردن کشیده و غنچه به لب هنگ کرده.

        باید کم کم بیرون بروم. آینه ی کوچکی توی اتاق هست. از آنها پایه دارها که روی محوری میچرخند و زاویه شان با افق قابل تغییر است. سرم را خم میکنم که مقابلش قرار بگیرم.  از آن شبهایی بود که دلم میخواست صورتم را ببُرم و با خودم نبرمش. چیز آشغالی شده بود. آرایشش یک ساز میزد و حال و هوایش سازی دیگر. چاق شدم. این بلوز شلوار جین به درد هم نمیخورند. "فرزانه" حسابی لاغر شده. 15 کیلو اضافه وزن داشت. حالا تقریباً هیچی ندارد. به صورتش آمده. کلا خوشحال و سر کیف است. خاله بچه جدید است و از میزبانان. وقت نکرده آماده شود. کرم پودر را تکه تکه روی صورت گذاشته و هنوز پخش نکرده، دارد توی اتاق میچرخد و از جمع سایه ی تیره میخواهد. مامان یکی توی کیفش هست. میگیرم و به اش میدهم. گویا برنج دم کشیده. یک کاسه را به آب مرغ پلکانده اند و با نان و ماست گذاشته اند جلوی بچه. 2-3بچه ی دیگر هم میایند و دور غذا گرد میشوند. برنج را مادر یکی به زور به حلقش میکند. نان و ماست دوست دارند. کاسه ماست دو بار خالی میشود و هر بار که پر میکند و میآورد، میگوید: "الان خاله میگه اینهمه ماست میخوان چه کار؟" و شرمآگین میخندد...

 

این مهمانی هم چنان ادامه دارد. اگر خسته تان کرد بگویید، قسمت بعدی را هم بگذارم. اگرنه به دلیل بازماندن نویسنده از دست یابی به هدف، پایان.


 پیوندهای روزانه ام را را به روز کردم. ببنید، چیزیش به دردتان خورد بردارید. "دلبرکان غمگین من" و "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" هم هست؛ برای دانلود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 4:23  توسط سولماز شریفی  |