تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     مادرش ساعت 10 شب لای استفراغش از خواب بیدار شد. خودش را تمیز کرد، شیر را گرم کرد و ریخت توی لیوان. آمد بالای سرش، شیر را گذاشت روی میز تخت، بوسیدش و رفت. صبح که خواست برود مدرسه دید هنوز توی اتاقش خواب است. وقتی هم برگشت هنوز خواب بود و بیدار نشد تا شب، که باز یک لیوان شیر گرم آورد، بوسیدش و رفت خوابید.

     فردا که برگشت دیگر خواب نبود. رفته بود توی آشپزخانه و در را بسته بود. بازش که کرد گفت: "نه مامان جان تو نیا تا این تموم شه." داشت سیگار میکشید و هود را روشن کرده کرده بود و پنجره را باز، که هم بوی غذا بیرون برود هم بوی سیگار. نهار را که میاورد دوباره مامان خوشکلی شده بود. وقتی دوستهاش مادرش را میدیدند یا به خانه تلفن میزدند بیشتر میفهمید که مادرش جذاب است. دوستهاش جلوی مادرهای بقیه اینطوری دست و پاشان را جمع نمیکردند و لفظ قلم حرف نمیزندند. حتی پسرهای بزرگتر مدرسه که دوست دختر داشتند و از بقیه پروتر بودند، سعی میکردند جلوی مادرش ادا در بیاورند و حرفهای جالب بزنند. تازه دست پختش هم خیلی خوب بود. هیچ وقت غذای کهنه یا حاضری جلویش نمیگذاشت. به همین خاطر شبش که عید هم بود، وقتی او و پدرش را گذاشت و تنهایی رفت سینما خیلی تعجب کرد. به پدرش اصرار نکرد، اما از او خواهش کرده بود با هم بروند و او گفته بود نمی آید. یک لحظه دیده بود که چشم مادرش اشکی شد، بعد رفت خودش را خوشکلتر کرد و رفت بیرون و در را کوبید به هم و 11 شب برگشت. حتی برایش شیر هم نبرد. مستقیم رفت توی اتاقش و بین راه لباسهایش را کند. بعد پهن شد روی تخت و صورتش را به بالش مالید و قرمزی ها و سیاهی ها و اشکهاش ملحفه را کثیف کرد.

     امروزکه مادرش توی مطب دکتر پوست پیش من نشست، انگار فقط برای گفتن از او بود که سر حرف را باز کرد. از درس نخواندن هاش که شروع کرد، لحنش مثل بقیه ی مادرهای شاکی بود؛ اما خیلی زود اینها را رد کرد و گفت: "ولی خیلی دوسم داره". گفت خرید هایش را میکند و حتی برای کامپیوتر روشن کردن هم ازش اجازه میگیرد. بعد یک عکس 4*3 اش را نشانم داد و من چون خوابم میامد لبخند نزدم و نگفتم "آخی! پسر قشنگیه "، یا اینکه "معلوم ِ که مهربون و مسئول ِ". به همین خاطر سراسیمه شد و گفت که البته این عکس برای 2 سال پیش است و گوشی اش درآورد و 2 تا عکس دیگر نشانم داد. سراسیمه گی کار خودش را کرد. من آناً به یک مخاطب دلسوز تبدیل شدم، و او به آدمی که روان پاشیده اش دیده شده و دیگر دلیلی نمانده که بعضی چیزها را نگوید. مثلاً شوهرش را که 21 سال از خودش بزرگتر است، چون وقتی 12 سالش بوده پدرش مرده و تا 24 سالگی که زن این شده، دلش بابا می خواسته. البته یک بار هم گفت که اصلاً فقط چون بچه می خواسته شوهر کرده. نمیدانم. به هر حال 9 سال است اتاقش را از شوهرش سوا کرده و شبهایی هم که پیشش میرود، برای خواب نمی ماند. این را هم گفت که خیلی سیگار میکشد. مضطرب که باشد یک پاکت کامل هم میشود، ولی از بوش متنفر است و هی باید لباس عوض کند و به خودش عطر بزند. بعد در حالی که لباسهای نیمه مندرسش را نشان میداد گفت "ولی کدوم لباس؟! پول میگیرم لباس بخرم، ولی میدم به معلم خصوصی که براش گرفتم. آخه باباش نمیدونه." و گفت که وقتی دیده جغرافی 8 گرفته غش کرده و بردند به اش سرم زدند. بعد هم که به هوش آمده اعصابش خراب بوده و آنقدر همه چیز را به هم زده که به اش مرفین زدند و قرص دادند. آن وقت سه روز را فقط خوابیده و تنها چیزی که یادش میاید اینست که شیر قبل از خواب پسرش را به اش میداده.

     امروز که مادرش برود خانه، از مدرسه آمده، نهارش را خورده و خوابیده. بیدارکه بشود با پرهام قرار دارد. باید برود و با هم یک گیم جدید نصب کنند. به مادرش نمی گوید که فردا امتحان دارد. این را هم نمی گوید که به نظرش درس خواندن هیچ لزومی ندارد، چون حتماً غصه می خورد. ولی امیدوار است این بار که گند زد، برای مادرش عادی شده باشد. و امیدوار است مادر برای اینکه پدرش را راضی کند باز هم مدرسه ی غیر انتفاعی برود، دردسر زیادی نکشد. هنوز به ذهنش نمی رسد مادرش میتوانند به جای همه ی این کار ها، یک بار که رفت سینما دیگر بر نگردد، حتی اگر 41 سالش باشد. شاید چون خودش هنوز 13 سالش است. شاید هم چون هیچ مادری نمی گذارد برود سینما و برنگردد، مخصوصاً اگر 41 سالش باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 0:25  توسط سولماز شریفی  | 

     گاز محله مان قطع بود. خانواده برای خواب رفتند خانه ی عمو؛ من درس داشتم، رفتم خانه ی قدیمی مان که هنوز طبقه ی پایینش را اجاره نداده ایم. ظهرها بابا می رود آنجا، نهار می خورد و استراحت میکند.

     زمانی طبقه ی من بود. اتاق بالایم را که دوست نداشتم جمع میکردم می آمدم پایین. یک گوشی تلفن و یک دست مبل پذیرایی قرمز داشت به اضافه ی تلویزیون، vcd ، یک دکوری کوچک، اجاق گاز و کابینتهای سفید-قرمزی که انتخاب خودم بود. یکبار ناگهان یک دست رختخواب زدم زیر بغلم آوردم پایین و -تا وقتی که همسایه بغلی گود برداری کرد و دیوار ما ترک خورد و کج شد، و فهمیدیم که خانه مان خیلی قدیمی شده و باید عوضش کنیم- اقامتم دائم شد. کم کم میز کامپیوتر و دفتر-دستک و چند تایی کتاب هم آوردم به مرور زمان که جا می افتادم امکاناتم را تکمیل میکردم. به طبع سختی هایی هم داشت. مثلا ممکن بود بخواهد برای نهار مهمان زیاد بیاید و مامان کله ی صبح از خواب بیدارم کند جل و پلاسم را بریزد بیرون. دستشویی هم بیرون بود و 6 ماه از سال دردسر داشتم: زمستان ها از سرما و تابستان از ترس سوسک. اما روی هم رفته برای زندگی جای مرغوبی بود و اصلاً اصولاً روزهای مرغوبی بود.

     بعضی روزها دوستی قدیمی ای - کسی را میاوردم دور هم بودیم. بعضی شبها تنهایی فیلم ترسناک میدیدم. بعضی ظهر ها آیدین زنگ میزد. خیلی شبها چت میکردیم و هنوز موهای خوبی داشتم: بلند و زیاد و براق. مگر آدم دیگر چه میخواهد؟ آن وقتها هنوز میشد لب های خیلی کوچک داشت، رژ خیلی قرمز زد، موها را فرق باز کرد و گذاشت از پشت مقنعه بریزد بیرون و چشمها را با ریمل ضد آب مرغوب خیلی سیاه کرد و رفت مدرسه و ناظم را سرکار گذاشت که: دیدین پاک نمیشه؟ مال خودشه! تنهایی میرفتم، تنهایی هم می آمدم. اول ها بر و بچ سر کوچه ها "مِمُل" صدام میکردند. بعد هم شدم "ممل تنها"، تا اینکه حوصله شان سر رفت و دیگر صدا نکردند. آن وقتها هنوز برنزه کردن کشف نشده بود و زنها نباید دمبل-هالترمی زندند که سفت بشوند. تاپ سفید که میپوشیدی شانه هات را دوست داشتی. آیدین از وب کم که میدید میگفت برق میزند. میگفتم روبروی مهتابی نشستم. اما الان که برنزه گی ها رفته، جلوی مهتابی هم که نشسته باشم دیگر برق نمیزند. ترقوه ها هم آن حجب نرم شان را ندارند. پدر سوخته شده اند. به اش چه میگویند؟ ورزیده! به هر حال امشب همینم که هستم و باید به همین شکل بروم و همانجا که معلوم نیست الآن چه شکلیست بخوابم.

     خانه هوا نداشت. بخاری توی آشپزخانه بود و خیلی کم. زیادش کردم اما برای گرم شدن باید همانجا میخوابیدم . جل و پلاسم را پهن میکنم و دنبال چای میگردم. نصف خانه را ابزار بابا اشغال کرده و فرش ندارد و باید با دمپایی توش راه رفت؛ نصف دیگر را هم 4 تا یخچال ( ! یک فریزر صندوقی خیلی قدیمی، 2 تا یخچال و فریزر پارس، و یک یخچال فسقلی، از آنها که به درد خانه های مجردی و مغازه ها میخورد) و گونی های برنج و کیسه های نمک و روغن و رب، که برای نذری محرم خریده اند. کابیتنها هم پر از ظرف یکبار مصرف و استیل و کارتن لوازم برقیست. نهایتاً موفق میشوم یک بسته چای عقاب نشان و یک چای کیسه ای احمد نارنجی پیدا کنم و بزنم تنگ هم و دم کنم. روی رختخوابم مینشینم و برای گوشی یک profile جدید میسازم تا چای دم بکشد. چای میریزم و کتاب را جلوم باز میکنم. حس نشاط و آرامشی توام به ام دست می دهد. ناگهان هر چه که میخواستم دارم: جای تنگ، چای، سکوت و گرما. همیشه جای تنگی که خودم را با خودم حبس کند دوست داشتم. دلخواه ترین بازی کودکی ام خانه ساختن بود و اگر مامان غر نمی زد 3 تا پشتی را با دیوار چهار گوش میکردم و یک چادر هم میکشیدم روش که بشود سقف. البته وقت تو رفتن همیشه دردسر داشتم. حتی گاهی کل خانه خراب میشد؛ مگر اینکه یک هم بازی داشتم و کمک میکرد. البته در آن صورت نفس بازی زیر سوال می رفت چون من خانه ای میخواستم که مال خودم تنها باشد! ایراد دیگرش هم این بود که همه باید "یک کاری" میکردند و هیچ کس نمی فهمید میشود توی این چهار گوش فقط نشست و کیف کرد.

     یک چیز هایی میخوانم و احساس میکنم که اگر سرم را بگذارم خوابم میبرد. سرم را میگذارم اما ذوق زده تر از آنم که خوابم ببرد. Mp3 player را آتش میکنم. دلم یک چیز راحت میخواهد. یک ریتم تکرار شونده. موسیقی پاپی که قبلاً هم 100 بار شنیده باشی. یک چیزی که که فقط صدا بدهد. چرخ چرخی میزنم و یک چیزهایی گیر میاید: چند تایی ستار و داریوش قدیمی، افتخاری (افتخاری هم پاپ است. همین که گفتم!)، فرامرز اصلانی و آخر هم یک چیز راضی کننده: عقرب زلف کجت با قمر قرین ِ/ تا قمر در عقربه کار ما چنین ِ/ .../ ای پری بیا در کنار ما جان خسته را نلرزان/ از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان/ کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه...

     چرت کوتاهی میزنم. sms دارم. درس-تلفن-جیش- سرما- چای- تنها- چای- جیش. گرسنه ام. هیچ یخچالی چیزی ندارد. چند تا گردو پیدا میشود و یک شیشه ی نوشابه ی خالی برای شکستنشان. سیر میشوم. دیگر چیزی نمی خواهم. می خوابم.

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 21:53  توسط سولماز شریفی  | 

 

هی!

با توام آسمان!

بردار کلاهت را!

دارم سان میبینم

 

صدایی بر نمی خیزد

 

جهان گوش گنده اش را

گوش پر ستاره ی پر کنه اش را

بر روی دست گذاشته است

خفته است.

  

 

          -مایا کوفسکی-

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 15:37  توسط سولماز شریفی  | 

      صبح روز عید غدیر است.

      از یک هقته پیش تر صدا و سیما اعلام برنامه ی ویژه کرده است. 15 فیلم در 4 روز از 5 شبکه! اعلام برنامه را هم نشنیده باشی مهم نیست. گل هایی که برای تمام استودیو های تمام شبکه ها خریده شده کافیست تا حدس بزنی چه خبر باید باشد. تا شب همه ی مجری ها بیش از همیشه ادای خوشحالی در میاورند. مسابقه های تلفنی با اجرای ویژه برگزار میشوند و به زور هم که شده همه را برنده میکنند تا در پایان شرکت هر نفر بتوانند تاکید کنند : "چون عید بود..."

       خاله نرگس و بقیه خاله ها و عموها و پدر بزرگ های جنگ های کودک از چند روز پیش برای بچه ها گفته اند که چرا باید فکر کنند که امروز عید است؛ و جز آن بچه های گنده گویی که با ارائه ی اطلاعات مذهبی به خانواده هایشان مورد تشویق قرار میگیرند، تقریباً هیچ کس چرایش را متوجه نشده، اما انتظار دارند که چیزهای خوبی اتفاق بیافتد. دارد "فیتیله" پخش میشود. موزیک شش و هشت و آوازهای شاد، بعضاً با اجرای حرکات موزون، که گویا در این چند سال برای بچه ها به حلیتش فتوا داده اند. عمو قناد ضمن اجرای نمایشی بچه ها را از خوردن آجیل و شیرینی بیش از حد بر حذر می دارد. یعنی واقعاً خود این آقا نمیداند که ایرانی جماعت فقط سه جور آجیل میشناسد؟ آجیل عید نوروز، شب یلدا و مشکل گشا؛ که آخری هم اغلب به بچه ها نمیرسد و ویژه ی مراسم خاله زنکی ست. برای بچه هایی که تا شب باید در خانه بمانند و همین برنامه ها و کارتون های نه چندان دلچسب را رصد کنند و مشق های اضافه ای که به حکم یک روز تعطیلی نصیبشان شده را بنویسند و هی منتظر باشند که عید به زودی بشود ، آجیل و شیرینی بیاید و خوش بگذرد، متاسف میشوم.

      شبکه ی خبر از همه بهتر میتواند صفرا-زرداب صبحگاهی آدم را امتزاج کند. به لطف تکنولوژی های گران، از اروپا و امریکا تا چاله درق ممسنی علیا را تحت پوشش زنده قرار میدهند تا از دهان همه در همه جا همان چیزی را که خودشان هم گفته اند بیرون بکشد، حتی شده به زور ترجمه غلط و مونتاژ و قیچی و چسب و بلکه هم تف. با مرکزخوزستان و بعد از آن سیستان و بلوچستان ارتباط برقرار میکنند. میشود حدس زد استان های بعدی هم باید کردستان و آذربایجان باشند. پروژه ی تکراری نمایش وحدت ملی در سایه ی فرهنگ دینی. فصل مشترک گزارشات ارسالی از هر دو استان نور افشانی هاییست که این چند ساله باب شده و توسط یگان های بسیج و سپاه انجام و جشن مردمی جا زده میشود. گذشته از آنکه آیا این حرکت نسبتی با اعیاد مذهبی دارد یا نه، و اینکه مواد آتش بازی با چه هزینه ای از روسیه و دوبی وارد میشوند؛ آیا کسی هست که با آتش بازی ای که کیلومترها دورتر برگزار میشود اندکی احساس شادی کند؟ رفت و آمد عادی مردم را در بازار به تصویر میکشند تا از حربه ی "نمایش تحرک عمومی نمایش شادی است" هم نگذشته باشند اما آیا کسی برای عید غدیر خرید ویژه ای میکند؟ در یکی از گزارشها یک خیابان را که چند ریسه با لامپ زرد معمولی کشیده شده سه بار نشان میدهد و آقایی را که زیر یک داربست چای و شیرینی پخش می کند، ۲ بار. جالبتر آنکه صدای روی تصویر مولودی خوانی یکی از مداحان معروف است که جز در تهران و با دستخوش فی بالا و در مکان های خاص جای دیگری نمیخواند. مجری مرکز از برپایی جشن توسط مردم سخن میگوید و رسوم(!) بومی استانش را در این عید فرخنده بیان میکند که جز برگزاری جشن های ازدواج، بقیه اش را به سختی میتوان باور کرد. مثلاً اینکه مردم در این روز به دید و بازدید میپردازند، به چیزی جزتعطیل بودن این روز برمیگردد؟ آیا خانم ها روز شهادت امام ششم که تعطیل است خانه ی مادرشان نمی روند؟ کوچکتر که بودم گاهی میدیدم که کسانی سری به خانه ی سادات میزنند اما حالا خیلی وقت است این مورد را هم ندیده ام.

      از خانه که بیرون میزنم هم اوضاع به همین منوال است: پارچه نوشته های تبریک عید که زیرشان نام ارگان نصب کننده هم قید شده؛ اتوبوسهایی که بلیط نمیگیرند، گیتهای مترویی که عبور آزادند و عیدی که... خودش بلد نیست داد بزند عید است. که مثل شب یلدا ساعت 1 نیمه شب آدم را در ترافیک ماشینهایی که از شب نشینی بر میگردند گرفتار نمیکند؛ که مثل نوروز از آب و هوا و به طبیعت دریافته نمیشود؛ که مثل فطر چیزی در درون آدم تکانی نخورده؛ که فقط یک وقتی یک چیزی شده، که حالا باید فکر کرد چه خوب شده، و چون خوب شده پس عید است. فطر را گفتم که به ملی گرایی بازی متهم نشوم، اما چه کسی ست که نداند، این روزها هوای اعیاد ملی را هم انگار، هوای بعضی ها میخواهد مصادره کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 3:15  توسط سولماز شریفی  |