تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     عمه جلوی در حمام مرا به یکی میسپارد و میرود. توی رختکن که میروم "یک بویی" می آید و این بار شدیدتر. یک راهرو ی باریک ته رختکن است که به حمام وصل میشود و حمام معلوم نیست. کمی صدای آب میاید، و صدای یک نفر که با اصواتی شبیه کر و لال ها اعتراض میکند و جیغ میزند. خانمها لباسهایشان را عوض میکنند و تاپ و شلوارک یا چیزهایی مثل پیراهن خواب نخی میپوشند. من آن وسط دو به شک مانده ام. به ام میگویند که گرم است و درش بیاور راحت باش. پالتو را در می آورم.

     اولین نفری را که شسته اند بیرون می دهند، و بلا فاصله 2-3 تای دیگر را. لباسها به تفکیک توی 4 تا بقچه ی بزرگ است: شلوارهای نخی، پیراهن های نخی گشاد، ژاکت یا پلیور، و روسری. البته نه مثل بیمارستان که لباسها یک جور باشد. اهدایی هستند و هر کدام به شکلی و رنگی. 2-3 نفر اول را نگاه میکنم و روش کار دستم می آید: از جلو شلوار پایشان میکنند (از لباس زیر هم خبری نیست) ، بعد پیراهن و ژاکت، و آخر روسری. البته شلوار پوشاندن تقریباْ یک کار تخصصی دو نفره است چون روی اکثراً روی ویلچر هستند و اگر بتوانند هم ما تحت را از روی صندلی بر نمی دارند. یکی باید کمر را به جلو هل بدهد و دیگری بکشد بالا. خیلی وقتها نمی توانند تا بالا بکشند و پیراهن را میکشند روش و رها میکنند. بعضی ها اعتراض میکنند. بعضی ها هم گیر میدهند که شلوارشان را حتماٌ تا زیر سینه بالا بکشی. با این وجود روسری سر کردن اصلا سخت به نظر نمیرسد. البته اگر حواست را پرت کنی؛ چون موی چندانی در کار نیست و سر بعضی ها هم لک و خشکی و پوسته و چیزهای دیگر دارد. سعی میکنم آدم باشم و سفت یا شل گره نزنم، کناره ها را هم بادست تو بدهم که مرتب به نظر برسد، و حتی الامکان جلو بکشم که سرما نخورند. البته مثل خانم های دیگر حوصله ی حرف زدن ندارم و تا آخر خوش و بش را در حد یک لبخند وجدانی (لبخندی که نه به زور باشد و نه اور دوز!) نگه دارم.

     نفر چهارم-پنجمی همان خانمی است که جیغ و داد میکرد. اول فکر کردم حتماْ باید یک جور ناجوری باشد و میترسیدم نگاهش کنم؛ اما نه لال است و نه مریض. حتی ویلچر هم ندارد و روی پای خودش است. اگرچه که بدنش تماماً استخوان است با یک لایه پوست خیلی تیره، و خیلی چیزها ندارد: دندان، سینه، ابرو، لپ، و یک سوراخ بینی. وسط سرش هم خالیست اما کناره ها موهای سفید بلند دارد. خانم های دیگر به اسم میشناسندش و حالش را میپرسند. اعتراض دارد که امروز تمیز نشستندش. بعد هر که را که لباس تنش کرده ماچ میکند و چند "الهی دورت بگردم" ِ کش دار میگوید. سوزنش گیر میکند و به تکرار می افتد. دور میگردد و هر که به دستش برسد ماچ و میکند. دنبال سوراخی میگردم که قایم شوم. بالاخره شهین خانم از دور دعوایش میکند و میفرستدش بیرون.

     از سوراخم که بیرون می زنم و میروم سر پستم، دارند یکی را روی برانکار لباس پوشانده اند و هلش می دهند طرف من...

-شرمنده. همچنان ادامه دارد-


¤  این هفته ۳ شب و ۴ روز با یک شیزوفرنیک زندگی کردم. قبلاً فکر میکردم شیزوفرنیک ها جالب ترین روانی ها باشند، اما حالا میگویم لج-در-آر ترین و مسخره ترینند. البته این از انوع تیزهوشش نبود ولی به هر حال دلیل نمیشود اصلاً جالب نباشد و برجسته ترین توهمش ترس از دستگاه بخور من باشد و هر جا که پفکها یم را -که قوت غالبم هستند- قایم کنم، پیدا کند بخورد. راستی خرناس شدید ترسناک هم از عوارض شیزوفرنیست؟

 ¤¤  برای شعر گفتن باید عاطل و باطل بود، در حالی که لازمه ی نوشتن زندگی کردن است. اگرچه  شعر را و شاعر را دوست تر دارم، باید گفت که نویسنده به مراتب محترم تر است. و اگر چه مثل منی دخلی به هیچ یک از این دو گروه ندارد و این جملات قصار را صادر کرد که صادر کرده باشد، به زودی در این مکان شعر نصب  خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:27  توسط سولماز شریفی  | 

     عمه از وقتی بازنشسته شده کارهای جدیدی میکند و یکیش اینست که چهارشنبه ها می رود آسایشگاه کهریزک. این چهارشنبه من هم رفتم.

     سرویس دارند. صبح که رفتیم سر ایستگاه خانم های دیگر هم بودند. چادرهایشان خیلی جلو است و زیرش خیلی لباس پوشیده اند و ساق دست و کفشهای مشکی تخت ساده دارند. روی حساب دوستی عمه با من هم سلام و لبخندی رد و بدل کردند؛ اگرچه برای پنهان کردن ساختگی بودنش تلاشی نمیکردند. پشت ایستگاه یک هنرستان دخترانه است و زنگش می خورد و دخترهایی که هنوز بیرونند به صرافت می افتند. یکی از از خانم ها -که بعداً فهمیدم معاون مدرسه است- نگاهی به شان می اندازد و می گوید: "نگاشون کن تو رو خدا. خدا ذلیلشون کنه. من که خودم هر چی کردم حریف نشدم آرایش نکنن یا لاقل ابروشونو ور ندارن. حالا کاش لااقل یکی لنگه ی خودشون نصیبشون بشه پسرای ما رو از راه بدر نکنن. پسر یکی از دوستام افتاد دنبال یکی از همینا، گرفتش، ولی آخرم طلاقش داد..."(۱) سرویس می آید.

     علی رغم اینکه از قبل تمام سعیم را برای موجه بودن کرده ام حالا خیلی از ظاهرم راضی نیستم. خانم های توی سرویس هم شکل همان خانم ها اند. به جاده که میرسیم از هر دو طرف زمین برف گرفته است که کش آمده، و جاهایی تک و توک درخت، و یک بار بند چپه ی نیسان، که تا نیمه زیر برف است. آفتاب برف همه ی زمین را بخار(۲) میکند. اولش از شدت منگی و کم خوابی به نظرم می رسد دود است. 4-5 ثانیه ای طول میکشد تا مغز رفلکس بدهد و بفهمم قضیه چیست و بعدش از خودم خنده ام میگیرد. همه ی راه تا رسیدن همین شکلی است. جلوی در ورودی آسایشگاه روی تابلویی 3-4 بند نوشته اند که من فقط دوتاش را میرسم بخوانم:

      از دادن هر گونه خوراکی به ساکنین آسایشگاه بدون اطلاع مسئولان بپرهیزید./ دادن پول نقد به ساکنین ممنوع بوده و باعث رواج تکدی گریست.

     میرویم توی اتاق "نیکوکاران". سماور روشن است . چای دم کرده اند یک سفره ی خالی هم پهن. خانم های یک سرویس دیگر، و 10-12 نفر دیگر هم با ماشین خودشان می آیند. آخری ها بهجت خانم و دوستش هستند که از قزوین می آیند. بهجت خانم یک پالتوی کرم پوشیده و موهایش را مش کرده ریخته بیرون. اتاق دیگر جا ندارد و همه پشت به پشت نشسته اند. هر کس صبحانه اش را در می آورد و می خورد. مال یکی کنجد و گردوی آسیاب شده است، و شیره انگور. ضمن تعارف از همه می خواهد از قند مصنوعی پرهیز کنند. چای را که میخورم بینی ام باز میشود و تازه متوجه می شوم که همه جا "یک بویی" میدهد.

     صبحانه تمام میشود و شهین خانم معلوم میکند که هر کس کجا برود. قد بلند و چهار شانه است و صدای رسایی دارد. جا ی عمه را هم معلوم میکند و میگوید: "اگه میری حمام ام. اس ی ها نبرش. جوانِ، دلش چیز میشه. اگه خواست بره حمام سالمندا روسری کنه. فقط زیاد توی بخشا راه نره. جوانِ..."

     بعداً میفهمم مفصل های ام. اس ی ها خشک است و برای شستن باید به زور بکشند که باز شود. اکثراً هم زخم بستر دارند و وقتی به این بخش می آورندشان، یعنی نهایتاً 3-4 سال دیگر میمیرند. بالاخره قرار میشود بروم حمام سالمند ها روسری سرشان کنم...

-ادامه دارد-


1-حرف های این خانم را بی کم و کاست، و با ترتیب بیان خودش نقل کرده ام.

2- اصطلاح درستش "تصعید" است که برای تبدیل مستقیم جامد به گاز به کار میرود! ( "بخار شدن" تبدیل مابع به گاز است.)

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 16:56  توسط سولماز شریفی  |