تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     همه چیز گذرا و طبیعی شده. تا آمپر به ته میچسبد و می آیم که شرایطم را برای خودم بازتعریف کنم و بعدش فکر کنم تنها چیزی که برایم ترجیح دارد اینست که بمیرم، گیرنده هایم خاموش میشوند و یخ میکنم و میروم توی رختخواب. بعد که بیرون می آیم چراغها سبز است. قبلاً هم نبودم، اما حالا دیگر مطلقاً هیچ چیز نیستم.نه شاد، نه غمگین و نه افسرده و علاقمند و هر چیز دیگری که میشود بود. حتی گرایشی هم که بتوانم به سبب آن تعریفی از خودم داشته باشم ندارم. همه چیزم "سلبی" میگذرد، بی آنکه خبری از "ایجاب" باشد. بادیگارد خودم شده ام. هوایم را دارم. حتی شده خودم را هل میدهم توی جوب که تیر نخورم! و فقط به همین خاطر است که هنوز چیزهایی وجود دارد که بهشان نیاز داشته باشم. یک مثال دیگر هم میتوانم بزنم! مثلاً مرا انگار کنید یک تیر خورده، که پشت سرش یک کروکدیل است و جلویش هم باتلاق. ترجیح میدهم بروم بالای درخت و از خونریزی بمیرم؛ تا خفه بشوم یا اجازه بدهم کروکدیل از هر جا که دلش خواست گاز بزند. اگرچه که تا به حال از هیچ درختی بالا نرفته ام، و اصلاً در پی این نبودم که بالا کجاست و پایین کجا.

     خیلی چیزها هم "اولین بار" است. مثلاً اینکه برای اولین بار از تمام آدمهایی که از ذهنم رد میشوند و به نوعی، روزی ارتباطی بینمان برقرار شده بیزارم. یا اینکه حتی دلم میخواهد خیلی ها بمیرند، و خیلی ها له بشوند! حتی طی روزگار نوجوانی و جوجه نهیلیستی و"I Hate" بازی هم در این حد نبودم! به خاطر همین ها در مجموع برای اولین بار به این نتیجه می رسم که "موفقیت" هم چیز مهمی است، و بالا رفتن. و برای من هیچ چیز شدنی تر از موفقیت نیست. ناسلامتی آدم خیلی مستعدی هستم! البته به شرط آنکه روزی 100 بار با خودم تکرار کنم : "فرو نرو، فرو نرو، فرو نرو..." و یادم بماند که تا به حال در مورد اینکه "بعضی ها از بعضی ها آدم ترند" گه خورده ام.

     من برای اینکه به بالای درخت پناه ببرم نیاز دارم فکر کنم آنچه دور و برم پرسه میزند کروکدیل است، نه یک بچه سوسمار لطیف، با خطاهای کم و بیش های بخشودنی. البته مطمئنم "اسب نجیب" و "سگ وفادار" و اینجور چیزها هم نمیتواند باشد.

[بی ربط: قول میدهم کاملاً بنویسم که در آسایشگاه چه شد]

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 4:28  توسط سولماز شریفی  | 

     دلم آری، دستم نمی رود به نوشتن. کاهلی که شاخ و دم ندارد. نیمه نیمه تر شده همه کارم. پیشتر هر چه بودم دیگر کتاب نیم خوانده نداشتم؛ حالا دارم. به همین خاطر به جای اینکه برایتان تعریف کنم چه شده که فکر میکنم آدم نباید زیر یک مانتوی دکمه پرسی تاپ دکولته بپوشد، به ذکر این دلیل جزئی بسنده میکنم که ممکن توی مترو یکی شما را هل بدهد و شما اعتراض کنید و او بدون هیچ گونه درگیری کلامی بیاید توی صورتتان دست بیاندازد به یقه تان و از ابتدای درز مقنعه تا منتها الیه شکمتان هر چه لباس بود بدرد. شما هم که حواستان نیست و تمام تمرکز و نیرویتان را گذاشته اید برای خفه کردن طرف با روسری، به اش بگویید "عقده ای عوضی" و او به یقه تان اشاره کند و بگوید " توام حتماً ج... ای که زیر مانتوت لختی". اینجا اگر هوش هیجانی تان مثل من در حد خزه های صحرایی باشد، با دید آسیب شناسانه به بررسی خودتان میپردازید و تا بیایید بفهمید چرا ممکن است ج... باشید، صورتتان پر از چنگه میشود.

     حالا هم به جای اینکه سعی کنم پست قبلی را ادامه بدهم، شماره های تابستان و پاییز 82 ی مجله ی "شعر" (۱) را جلوم باز می کنم و در حالی که لذت میبرم، دنبال چیزی برای کپی کردن می گردم. میفهمم که "ابوالفضل نظری" شعر خز و خیل "گیرم که بمیرم" را اولین بار اینجا چاپ کرده و من قیافه ی عجیب "آنا آخماتووا" را اولین بار اینجا دیده ام. بعد در حالی که دارم فکر میکنم این مجله که شماره های قدیمش انقدر خوب بود، چرا حالا به افتضاح کشیده شده و یک سال و نیم از آخرین باری که خریده ایدش می گذرد، به عکس خاتمی بر میخورم : "رئیس جمهور در هشتمین کنگره ی شعر جوان...". فوراً تصمیم میگیرم حتما در انتخابات مجلس شرکت کنم و یکی- دو شعر از این مجله و یک شعر به نسبه بی خود هم از خودم بچسبانم توی وبلاگ.

* مردی که کشته شد

اگر من و او

در قهوه خانه ای قدیمی یکدیگر را دیده بودیم

شاید با هم مینشستیم

و نوشیدنی ای با هم میخوردیم

اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده

رو در روی هم قرار گرفتیم

به روی هم آتش گشودیم(۲)

 

من به او شلیک کردم

و در جا او را کشتم

او را زدم و کشتم زیرا

دشمن من بود

آری البته که او دشمن من بود

و این مثل روز روشن بود

اما...

 

او هم شاید چون من

به اجبار وارد ارتش شده بود

و حتی از سر بیکاری

تمام وسایل زندگی اش را هم فروخته بود.

جنگ چیز عجیب و غریبی است

به کسی شلیک میکنی

که اگر جایی قهوه خانه ای وجود داشت

او را به آنجا دعوت میکردی

یا با قدری پول به کمکش میرفتی.

-توماس هاردی-

*سگ تازی

پرسش برانگیز است رفتار سگ تازی

می جهد که پاره پاره ام کند

یا دوستم گردد

اصلاً نمی فهمم که قصدش چیست

یا به زبان و یا به دندان

به سمت دست های خالی من خیز بر میدارد

 

اینجاست که می ایستم

تا که چه پیش آید!

-پنوسیلوانیا رابرت فرانسیس-

*مستند

ما از تاریخ میفهمیم

که بشر اول تبر ساخت

                  بعد تیر را

و آن وقت بود که توانست

سوزن را سوراخ کند

و چون جوراب ِ سوراخ نداشت

تور ماهیگیری دوخت

در نتیجه گوسفند اهلی شد

                     و حتی سگ

و اگر چه هم قایق داشت

                هم سورتمه،

هم چنان تیر ساخت

و تفنگ

 

گرچه ما می پذیریم

خیلی چیزها از تاریخ نمی فهمیم اما

باید بگوییم در این مورد به یقین رسیده ایم که آدم

قبل از همه ی اینها

مویش را شانه می کرد.(۳)

-سولماز-


1- انتشارات "سوره مهر"

2- ترجمه ی خوبی ندارد این شعر. ترکیب "آتش گشودن" از خطاهای رایج زبانیست. چون منبع را ذکر کرده بودم نمیشد تغییری داد.

3- ترتیب اختراع این ابزار توسط بشر تقریباً همان است که گفتم. اختراع "شانه" هم به هفت تا ده هزار سال قبل از میلاد مسیح بر میگردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 18:18  توسط سولماز شریفی  |