تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     دلم آری، دستم نمی رود به نوشتن. کاهلی که شاخ و دم ندارد. نیمه نیمه تر شده همه کارم. پیشتر هر چه بودم دیگر کتاب نیم خوانده نداشتم؛ حالا دارم. به همین خاطر به جای اینکه برایتان تعریف کنم چه شده که فکر میکنم آدم نباید زیر یک مانتوی دکمه پرسی تاپ دکولته بپوشد، به ذکر این دلیل جزئی بسنده میکنم که ممکن توی مترو یکی شما را هل بدهد و شما اعتراض کنید و او بدون هیچ گونه درگیری کلامی بیاید توی صورتتان دست بیاندازد به یقه تان و از ابتدای درز مقنعه تا منتها الیه شکمتان هر چه لباس بود بدرد. شما هم که حواستان نیست و تمام تمرکز و نیرویتان را گذاشته اید برای خفه کردن طرف با روسری، به اش بگویید "عقده ای عوضی" و او به یقه تان اشاره کند و بگوید " توام حتماً ج... ای که زیر مانتوت لختی". اینجا اگر هوش هیجانی تان مثل من در حد خزه های صحرایی باشد، با دید آسیب شناسانه به بررسی خودتان میپردازید و تا بیایید بفهمید چرا ممکن است ج... باشید، صورتتان پر از چنگه میشود.

     حالا هم به جای اینکه سعی کنم پست قبلی را ادامه بدهم، شماره های تابستان و پاییز 82 ی مجله ی "شعر" (۱) را جلوم باز می کنم و در حالی که لذت میبرم، دنبال چیزی برای کپی کردن می گردم. میفهمم که "ابوالفضل نظری" شعر خز و خیل "گیرم که بمیرم" را اولین بار اینجا چاپ کرده و من قیافه ی عجیب "آنا آخماتووا" را اولین بار اینجا دیده ام. بعد در حالی که دارم فکر میکنم این مجله که شماره های قدیمش انقدر خوب بود، چرا حالا به افتضاح کشیده شده و یک سال و نیم از آخرین باری که خریده ایدش می گذرد، به عکس خاتمی بر میخورم : "رئیس جمهور در هشتمین کنگره ی شعر جوان...". فوراً تصمیم میگیرم حتما در انتخابات مجلس شرکت کنم و یکی- دو شعر از این مجله و یک شعر به نسبه بی خود هم از خودم بچسبانم توی وبلاگ.

* مردی که کشته شد

اگر من و او

در قهوه خانه ای قدیمی یکدیگر را دیده بودیم

شاید با هم مینشستیم

و نوشیدنی ای با هم میخوردیم

اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده

رو در روی هم قرار گرفتیم

به روی هم آتش گشودیم(۲)

 

من به او شلیک کردم

و در جا او را کشتم

او را زدم و کشتم زیرا

دشمن من بود

آری البته که او دشمن من بود

و این مثل روز روشن بود

اما...

 

او هم شاید چون من

به اجبار وارد ارتش شده بود

و حتی از سر بیکاری

تمام وسایل زندگی اش را هم فروخته بود.

جنگ چیز عجیب و غریبی است

به کسی شلیک میکنی

که اگر جایی قهوه خانه ای وجود داشت

او را به آنجا دعوت میکردی

یا با قدری پول به کمکش میرفتی.

-توماس هاردی-

*سگ تازی

پرسش برانگیز است رفتار سگ تازی

می جهد که پاره پاره ام کند

یا دوستم گردد

اصلاً نمی فهمم که قصدش چیست

یا به زبان و یا به دندان

به سمت دست های خالی من خیز بر میدارد

 

اینجاست که می ایستم

تا که چه پیش آید!

-پنوسیلوانیا رابرت فرانسیس-

*مستند

ما از تاریخ میفهمیم

که بشر اول تبر ساخت

                  بعد تیر را

و آن وقت بود که توانست

سوزن را سوراخ کند

و چون جوراب ِ سوراخ نداشت

تور ماهیگیری دوخت

در نتیجه گوسفند اهلی شد

                     و حتی سگ

و اگر چه هم قایق داشت

                هم سورتمه،

هم چنان تیر ساخت

و تفنگ

 

گرچه ما می پذیریم

خیلی چیزها از تاریخ نمی فهمیم اما

باید بگوییم در این مورد به یقین رسیده ایم که آدم

قبل از همه ی اینها

مویش را شانه می کرد.(۳)

-سولماز-


1- انتشارات "سوره مهر"

2- ترجمه ی خوبی ندارد این شعر. ترکیب "آتش گشودن" از خطاهای رایج زبانیست. چون منبع را ذکر کرده بودم نمیشد تغییری داد.

3- ترتیب اختراع این ابزار توسط بشر تقریباً همان است که گفتم. اختراع "شانه" هم به هفت تا ده هزار سال قبل از میلاد مسیح بر میگردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 18:18  توسط سولماز شریفی  | 

مدتی هست که دیگر کسی برایم خوابهای متعالیه نمیبیند. دور ماهی ها جوجه ها گذشت. مدتی هم لاک پشتها جولان می دانند. حالا پلکهام که به هم برسد -اگر برسد- فوق فوقش مثل وقتی بچه بودم دنبال بازی ببینم. حتی فاطمه هم زنگ نمیزند بگوید خواب دیده دو تایی دست هم را گرفته ایم و از پله هایی رفته ایم بالا که کلی آدم رویش وامانده بودند -ما فکر میکردیم مرده اند- و رسیدیم یک جای روشن و هم را نگاه کرده ایم و لبخند زده ایم. البته اگر جفتم مهدیه بود حتما دست هم میدادیم و بعد پله ها و ما علی فوقه میریخت پایین؛ اما خوب فاطمه بود. پدربزرگش چند روزيست مرده. قبل خبر دار شدن روحش را ديده كه توي خانه راه ميرفته. لذا حواس برترش هنوز كار ميكند، اشكال از فرستنده است. فكر ميكنم اينبار اگر ترياك خواستيم كه بگيريم يك جايي قايم كنيم و نكشيم كي را بايد ببينيم؟ اي بابا... كاش مخمور اين بوديم! يادم باشد مامان كه شدم اكيداً بگويم: "فرزندم! قبل از بوسيدن دست خط بگير. امضا بگير. اگر هم شد، چك تضمين به مبلغ خون بهاي هفت نسل پس و پيشت." البته صرفاً از اين جهت كه مثل غذاي اول مردم خوش خوراك فلان دهكده ي ايتالياست. چشیدی شاید هی خواستی. اگرچه مثل صدف لیز و چسبناک و بو گندو... و لزومي هم نميبينم بداند مورد من فرق ميكرد چون مورد من فرق ميكرد و به عکس، تضمينش همخوابگي مي خواست. آن هم صرفا در اوراق سه ساله، غير قابل فروش قبل و بعد از سر رسيد، قابل هر آن پاره شدن توسط بانك عامل. دقت تر كه كردم دوباره به افتادم به صرافت اينكه آيا چرا اصلاً فرزندي؟ قرآن نوشته بود آنها (آدم خوبا) از خدا ميخواهند فرزندي چنين و چنان بهشان بدهد كه حالش را ببرند. البته من سرچ نكرده بودم، خودش باز شد. چه جور منظور نداشته؟ اينجاست كه فروزان بابت اس ام اس "هر جور حساب ميكنم تو آدم نميشي" به جد حق داشته. از مجموعه ي "چشم چپ سگ - حسين پناهي" يك جايي از "كابوسهاي روسي" را به دل بخواه خودم ميگذارم. خودم با كمبود اثر مواجهم اما شما فكر كنيد درسهام شديدند.

و بار ديگر شتر نر سر حالي بودم!

يك بار از سر نفهمي و جهالت

قوي ترين شتر نر گله را بو كردم!

او جاي پدرم بود!

برگشت و بي هيچ معطلي دمبم را چنان گاز گرفت

كه دو نصف شد!

مهم ترين بخش وجودي شترها دستگاه گوارش آنهاست

و بعد از آن قوي ترين احساس،

احساس قياس است!

آنها همه چيز را با همه چيز ميسنجند!

وقتي قيافه ي مسخره ام را با پستانداران هم خونم مي سنجيدم،

از غضب كف به لب مي آوردم و زار مي زدم!

من ميدانستم كه كسي دستم انداخته!

اين دانستن، دركي كاملاً علمي و تجربي بود!

روزي براي آب گيري بالاي بركه ي زلالي رفتم،

عكسي در آب ديدم كه نزديك بود زهره ترك شوم!

با سرعت سرسام آوري خود را به مادرم رساندم

و حكايت غول بركه را برايش تعريف كردم

مادرم با حس شترانه ي مادري

پوزه ي بي ريختم را بوسيد و گفت:

عزيزم! برو خدا را شكر كن دو كوهان نشده يي!

قهر كردم

و تا يك هفته به خارهاي  مغيلان ابو صالح لب نزدم

و ديدم كه دارم مي ميرم!

اين بود كه خدا را شكر كردم

و خار مغيلان خوردم...

البته مشكلم همچنان لاينحل باقي ماند

و تا آخر عمر موقع آب خوردن چشمانم را ميبستم

و هرگز به سايه ام نگاه نكردم...

هميشه چشمانم خيس اشك بود

و همه فكر ميكردند اين يك امر عادي ست!...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 4:12  توسط سولماز شریفی  | 

اسم كتابش بود. نشسته بود روي پله هاي ورودي ساختمان خانه هنرمندان و پهن شان كرده بود جلويش. دور گردنش هم انداخته بود: "من يك عدد مؤلف هستم". فكر كردم به لحاظ شعوري بايد آدم خزي باشی كه به خواستش براي جلب توجه پاسخ بدهي. رفتم تو، گشتي زدم، چيزي خوردم؛ و بيرون كه آمدم باز هم بود. حوصله ي سر رفته تحريك ميكرد. بالاخره يكي را دستم گرفتم و زير و رو كردم: شعرهايي كه -جز در ساخت واژه- ويژگي ممتازي نداشتند. فقط گاهي خوب بودند، كه اين هم خيلي ست. فكر كردم به نوعي شعر حجم است. ازش پرسيدم. پيچ و تابي به خود داد و با بي ميلي گفت: "يه جور بازي با واژگانٍ... همين ديگه..." اگر داستان پرداز بود يا اهل نمايش نامه نويسي و تئاتر و ترجمه و اصلاً هر چيز ديگري، حتما حال شديدي داشت براي اينكه حرفهاي زيادي بزند؛ اما شاعر بود. گفتم: "قيمت نداره" گفت: "داشته. 800 تومن بوده. خودم سياه كردم كه 1000 بفروشم." و غير اين فقط خداحافظي...

* سرد

خواب وحشت نمناكي بود

همه التباس ميكردند

سرد بود و همه لخت و سرد بودند

التباس ميكردند تا بپوشالند تن خود را

سرد بود

خواب وحشت نمناكي ست

از خواب پا شويد

كمي آب بپاشيد

از خواب نمي پاشند

آب

 

*وستا در قفس

از پشت قفس

آرام و قنار ندارد

از اين قفس

بيرون مي آورد

تا آفتاب را به پرهايش نور بزند

از قفس

بيرون

تا در معرض نور قنار بگيرد

از پشي قفس

آرام و قنار ندارد

كه پرواز ميشود

و قفس به اين طرف و آن طرف

آونگي تكان مي خورد

قفس هم بي قنار مي شود.

 

*وستا در صف

در صفي طولاني گيج مي خوردم

اين ابتداي مدرسه بود

خانمي با يك ليوان

آب قند

به خونم فشار مي آورد

تا بتركد رگي از گردنم

ابتداي مدرسه بود

در آشپزخانه ضعف هاي بچه ها را ميشستند

خانمي با يك ليوان

ضعف ها را ميشست

دو باره يادم ميايد

ابتداي مدرسه بود و

چغندرها در يك صف به ترتيب قند ايستاده بودند

به ترتيب قند

گيج ميخورم و

به خونم فشار مي آورم

 

-- رضا غني رايني (وستا) --

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 15:24  توسط سولماز شریفی  |