تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     عمه جلوی در حمام مرا به یکی میسپارد و میرود. توی رختکن که میروم "یک بویی" می آید و این بار شدیدتر. یک راهرو ی باریک ته رختکن است که به حمام وصل میشود و حمام معلوم نیست. کمی صدای آب میاید، و صدای یک نفر که با اصواتی شبیه کر و لال ها اعتراض میکند و جیغ میزند. خانمها لباسهایشان را عوض میکنند و تاپ و شلوارک یا چیزهایی مثل پیراهن خواب نخی میپوشند. من آن وسط دو به شک مانده ام. به ام میگویند که گرم است و درش بیاور راحت باش. پالتو را در می آورم.

     اولین نفری را که شسته اند بیرون می دهند، و بلا فاصله 2-3 تای دیگر را. لباسها به تفکیک توی 4 تا بقچه ی بزرگ است: شلوارهای نخی، پیراهن های نخی گشاد، ژاکت یا پلیور، و روسری. البته نه مثل بیمارستان که لباسها یک جور باشد. اهدایی هستند و هر کدام به شکلی و رنگی. 2-3 نفر اول را نگاه میکنم و روش کار دستم می آید: از جلو شلوار پایشان میکنند (از لباس زیر هم خبری نیست) ، بعد پیراهن و ژاکت، و آخر روسری. البته شلوار پوشاندن تقریباْ یک کار تخصصی دو نفره است چون روی اکثراً روی ویلچر هستند و اگر بتوانند هم ما تحت را از روی صندلی بر نمی دارند. یکی باید کمر را به جلو هل بدهد و دیگری بکشد بالا. خیلی وقتها نمی توانند تا بالا بکشند و پیراهن را میکشند روش و رها میکنند. بعضی ها اعتراض میکنند. بعضی ها هم گیر میدهند که شلوارشان را حتماٌ تا زیر سینه بالا بکشی. با این وجود روسری سر کردن اصلا سخت به نظر نمیرسد. البته اگر حواست را پرت کنی؛ چون موی چندانی در کار نیست و سر بعضی ها هم لک و خشکی و پوسته و چیزهای دیگر دارد. سعی میکنم آدم باشم و سفت یا شل گره نزنم، کناره ها را هم بادست تو بدهم که مرتب به نظر برسد، و حتی الامکان جلو بکشم که سرما نخورند. البته مثل خانم های دیگر حوصله ی حرف زدن ندارم و تا آخر خوش و بش را در حد یک لبخند وجدانی (لبخندی که نه به زور باشد و نه اور دوز!) نگه دارم.

     نفر چهارم-پنجمی همان خانمی است که جیغ و داد میکرد. اول فکر کردم حتماْ باید یک جور ناجوری باشد و میترسیدم نگاهش کنم؛ اما نه لال است و نه مریض. حتی ویلچر هم ندارد و روی پای خودش است. اگرچه که بدنش تماماً استخوان است با یک لایه پوست خیلی تیره، و خیلی چیزها ندارد: دندان، سینه، ابرو، لپ، و یک سوراخ بینی. وسط سرش هم خالیست اما کناره ها موهای سفید بلند دارد. خانم های دیگر به اسم میشناسندش و حالش را میپرسند. اعتراض دارد که امروز تمیز نشستندش. بعد هر که را که لباس تنش کرده ماچ میکند و چند "الهی دورت بگردم" ِ کش دار میگوید. سوزنش گیر میکند و به تکرار می افتد. دور میگردد و هر که به دستش برسد ماچ و میکند. دنبال سوراخی میگردم که قایم شوم. بالاخره شهین خانم از دور دعوایش میکند و میفرستدش بیرون.

     از سوراخم که بیرون می زنم و میروم سر پستم، دارند یکی را روی برانکار لباس پوشانده اند و هلش می دهند طرف من...

-شرمنده. همچنان ادامه دارد-


¤  این هفته ۳ شب و ۴ روز با یک شیزوفرنیک زندگی کردم. قبلاً فکر میکردم شیزوفرنیک ها جالب ترین روانی ها باشند، اما حالا میگویم لج-در-آر ترین و مسخره ترینند. البته این از انوع تیزهوشش نبود ولی به هر حال دلیل نمیشود اصلاً جالب نباشد و برجسته ترین توهمش ترس از دستگاه بخور من باشد و هر جا که پفکها یم را -که قوت غالبم هستند- قایم کنم، پیدا کند بخورد. راستی خرناس شدید ترسناک هم از عوارض شیزوفرنیست؟

 ¤¤  برای شعر گفتن باید عاطل و باطل بود، در حالی که لازمه ی نوشتن زندگی کردن است. اگرچه  شعر را و شاعر را دوست تر دارم، باید گفت که نویسنده به مراتب محترم تر است. و اگر چه مثل منی دخلی به هیچ یک از این دو گروه ندارد و این جملات قصار را صادر کرد که صادر کرده باشد، به زودی در این مکان شعر نصب  خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:27  توسط سولماز شریفی  | 

     عمه از وقتی بازنشسته شده کارهای جدیدی میکند و یکیش اینست که چهارشنبه ها می رود آسایشگاه کهریزک. این چهارشنبه من هم رفتم.

     سرویس دارند. صبح که رفتیم سر ایستگاه خانم های دیگر هم بودند. چادرهایشان خیلی جلو است و زیرش خیلی لباس پوشیده اند و ساق دست و کفشهای مشکی تخت ساده دارند. روی حساب دوستی عمه با من هم سلام و لبخندی رد و بدل کردند؛ اگرچه برای پنهان کردن ساختگی بودنش تلاشی نمیکردند. پشت ایستگاه یک هنرستان دخترانه است و زنگش می خورد و دخترهایی که هنوز بیرونند به صرافت می افتند. یکی از از خانم ها -که بعداً فهمیدم معاون مدرسه است- نگاهی به شان می اندازد و می گوید: "نگاشون کن تو رو خدا. خدا ذلیلشون کنه. من که خودم هر چی کردم حریف نشدم آرایش نکنن یا لاقل ابروشونو ور ندارن. حالا کاش لااقل یکی لنگه ی خودشون نصیبشون بشه پسرای ما رو از راه بدر نکنن. پسر یکی از دوستام افتاد دنبال یکی از همینا، گرفتش، ولی آخرم طلاقش داد..."(۱) سرویس می آید.

     علی رغم اینکه از قبل تمام سعیم را برای موجه بودن کرده ام حالا خیلی از ظاهرم راضی نیستم. خانم های توی سرویس هم شکل همان خانم ها اند. به جاده که میرسیم از هر دو طرف زمین برف گرفته است که کش آمده، و جاهایی تک و توک درخت، و یک بار بند چپه ی نیسان، که تا نیمه زیر برف است. آفتاب برف همه ی زمین را بخار(۲) میکند. اولش از شدت منگی و کم خوابی به نظرم می رسد دود است. 4-5 ثانیه ای طول میکشد تا مغز رفلکس بدهد و بفهمم قضیه چیست و بعدش از خودم خنده ام میگیرد. همه ی راه تا رسیدن همین شکلی است. جلوی در ورودی آسایشگاه روی تابلویی 3-4 بند نوشته اند که من فقط دوتاش را میرسم بخوانم:

      از دادن هر گونه خوراکی به ساکنین آسایشگاه بدون اطلاع مسئولان بپرهیزید./ دادن پول نقد به ساکنین ممنوع بوده و باعث رواج تکدی گریست.

     میرویم توی اتاق "نیکوکاران". سماور روشن است . چای دم کرده اند یک سفره ی خالی هم پهن. خانم های یک سرویس دیگر، و 10-12 نفر دیگر هم با ماشین خودشان می آیند. آخری ها بهجت خانم و دوستش هستند که از قزوین می آیند. بهجت خانم یک پالتوی کرم پوشیده و موهایش را مش کرده ریخته بیرون. اتاق دیگر جا ندارد و همه پشت به پشت نشسته اند. هر کس صبحانه اش را در می آورد و می خورد. مال یکی کنجد و گردوی آسیاب شده است، و شیره انگور. ضمن تعارف از همه می خواهد از قند مصنوعی پرهیز کنند. چای را که میخورم بینی ام باز میشود و تازه متوجه می شوم که همه جا "یک بویی" میدهد.

     صبحانه تمام میشود و شهین خانم معلوم میکند که هر کس کجا برود. قد بلند و چهار شانه است و صدای رسایی دارد. جا ی عمه را هم معلوم میکند و میگوید: "اگه میری حمام ام. اس ی ها نبرش. جوانِ، دلش چیز میشه. اگه خواست بره حمام سالمندا روسری کنه. فقط زیاد توی بخشا راه نره. جوانِ..."

     بعداً میفهمم مفصل های ام. اس ی ها خشک است و برای شستن باید به زور بکشند که باز شود. اکثراً هم زخم بستر دارند و وقتی به این بخش می آورندشان، یعنی نهایتاً 3-4 سال دیگر میمیرند. بالاخره قرار میشود بروم حمام سالمند ها روسری سرشان کنم...

-ادامه دارد-


1-حرف های این خانم را بی کم و کاست، و با ترتیب بیان خودش نقل کرده ام.

2- اصطلاح درستش "تصعید" است که برای تبدیل مستقیم جامد به گاز به کار میرود! ( "بخار شدن" تبدیل مابع به گاز است.)

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 16:56  توسط سولماز شریفی  | 

      صبح روز عید غدیر است.

      از یک هقته پیش تر صدا و سیما اعلام برنامه ی ویژه کرده است. 15 فیلم در 4 روز از 5 شبکه! اعلام برنامه را هم نشنیده باشی مهم نیست. گل هایی که برای تمام استودیو های تمام شبکه ها خریده شده کافیست تا حدس بزنی چه خبر باید باشد. تا شب همه ی مجری ها بیش از همیشه ادای خوشحالی در میاورند. مسابقه های تلفنی با اجرای ویژه برگزار میشوند و به زور هم که شده همه را برنده میکنند تا در پایان شرکت هر نفر بتوانند تاکید کنند : "چون عید بود..."

       خاله نرگس و بقیه خاله ها و عموها و پدر بزرگ های جنگ های کودک از چند روز پیش برای بچه ها گفته اند که چرا باید فکر کنند که امروز عید است؛ و جز آن بچه های گنده گویی که با ارائه ی اطلاعات مذهبی به خانواده هایشان مورد تشویق قرار میگیرند، تقریباً هیچ کس چرایش را متوجه نشده، اما انتظار دارند که چیزهای خوبی اتفاق بیافتد. دارد "فیتیله" پخش میشود. موزیک شش و هشت و آوازهای شاد، بعضاً با اجرای حرکات موزون، که گویا در این چند سال برای بچه ها به حلیتش فتوا داده اند. عمو قناد ضمن اجرای نمایشی بچه ها را از خوردن آجیل و شیرینی بیش از حد بر حذر می دارد. یعنی واقعاً خود این آقا نمیداند که ایرانی جماعت فقط سه جور آجیل میشناسد؟ آجیل عید نوروز، شب یلدا و مشکل گشا؛ که آخری هم اغلب به بچه ها نمیرسد و ویژه ی مراسم خاله زنکی ست. برای بچه هایی که تا شب باید در خانه بمانند و همین برنامه ها و کارتون های نه چندان دلچسب را رصد کنند و مشق های اضافه ای که به حکم یک روز تعطیلی نصیبشان شده را بنویسند و هی منتظر باشند که عید به زودی بشود ، آجیل و شیرینی بیاید و خوش بگذرد، متاسف میشوم.

      شبکه ی خبر از همه بهتر میتواند صفرا-زرداب صبحگاهی آدم را امتزاج کند. به لطف تکنولوژی های گران، از اروپا و امریکا تا چاله درق ممسنی علیا را تحت پوشش زنده قرار میدهند تا از دهان همه در همه جا همان چیزی را که خودشان هم گفته اند بیرون بکشد، حتی شده به زور ترجمه غلط و مونتاژ و قیچی و چسب و بلکه هم تف. با مرکزخوزستان و بعد از آن سیستان و بلوچستان ارتباط برقرار میکنند. میشود حدس زد استان های بعدی هم باید کردستان و آذربایجان باشند. پروژه ی تکراری نمایش وحدت ملی در سایه ی فرهنگ دینی. فصل مشترک گزارشات ارسالی از هر دو استان نور افشانی هاییست که این چند ساله باب شده و توسط یگان های بسیج و سپاه انجام و جشن مردمی جا زده میشود. گذشته از آنکه آیا این حرکت نسبتی با اعیاد مذهبی دارد یا نه، و اینکه مواد آتش بازی با چه هزینه ای از روسیه و دوبی وارد میشوند؛ آیا کسی هست که با آتش بازی ای که کیلومترها دورتر برگزار میشود اندکی احساس شادی کند؟ رفت و آمد عادی مردم را در بازار به تصویر میکشند تا از حربه ی "نمایش تحرک عمومی نمایش شادی است" هم نگذشته باشند اما آیا کسی برای عید غدیر خرید ویژه ای میکند؟ در یکی از گزارشها یک خیابان را که چند ریسه با لامپ زرد معمولی کشیده شده سه بار نشان میدهد و آقایی را که زیر یک داربست چای و شیرینی پخش می کند، ۲ بار. جالبتر آنکه صدای روی تصویر مولودی خوانی یکی از مداحان معروف است که جز در تهران و با دستخوش فی بالا و در مکان های خاص جای دیگری نمیخواند. مجری مرکز از برپایی جشن توسط مردم سخن میگوید و رسوم(!) بومی استانش را در این عید فرخنده بیان میکند که جز برگزاری جشن های ازدواج، بقیه اش را به سختی میتوان باور کرد. مثلاً اینکه مردم در این روز به دید و بازدید میپردازند، به چیزی جزتعطیل بودن این روز برمیگردد؟ آیا خانم ها روز شهادت امام ششم که تعطیل است خانه ی مادرشان نمی روند؟ کوچکتر که بودم گاهی میدیدم که کسانی سری به خانه ی سادات میزنند اما حالا خیلی وقت است این مورد را هم ندیده ام.

      از خانه که بیرون میزنم هم اوضاع به همین منوال است: پارچه نوشته های تبریک عید که زیرشان نام ارگان نصب کننده هم قید شده؛ اتوبوسهایی که بلیط نمیگیرند، گیتهای مترویی که عبور آزادند و عیدی که... خودش بلد نیست داد بزند عید است. که مثل شب یلدا ساعت 1 نیمه شب آدم را در ترافیک ماشینهایی که از شب نشینی بر میگردند گرفتار نمیکند؛ که مثل نوروز از آب و هوا و به طبیعت دریافته نمیشود؛ که مثل فطر چیزی در درون آدم تکانی نخورده؛ که فقط یک وقتی یک چیزی شده، که حالا باید فکر کرد چه خوب شده، و چون خوب شده پس عید است. فطر را گفتم که به ملی گرایی بازی متهم نشوم، اما چه کسی ست که نداند، این روزها هوای اعیاد ملی را هم انگار، هوای بعضی ها میخواهد مصادره کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 3:15  توسط سولماز شریفی  | 

 

        قرار بود سور متولد شدن پسر جدید "ریحانه" باشد. دو-سه سال از من بزرگتر است. کوچک که بودیم و دمخور، از بچه چندشش میشد. بچه ی قبلی یک سال و شش ماهه است هنوز. این یکی ناخواسته بوده. اول که فهمید در راه است ناراحت بود. بدش نمیامد پنهان کند تا در اسرع وقت بتواند کلکش را بکند. عید که دیدمش گفتم: "صورتت ورم کرده. سرما خوردی؟" و بعدها عمه گفت آن شب که رفتند خانه ریحانه گریه کرده که: "سولماز فهمیده!" من نفهمیده بودم. کم کم خودشان جریان را به اطلاع عموم رساندند و فرضیه های امیدوار کننده ای هم ضمیمه شد: "اینجوری دو تاشون با هم بزرگ میشن. واسشون بهتره. ریحانه هم زودتر راحت میشه." حتی خود عمه از دخترهاش میخواست تا هنوز دست و پا و حوصله ی بچه بزرگ کردن دارد بعدی ها را بیاورند. این را میشد پذیرفت. قبلی ها را خودش داشت بزرگ میکرد. مهمانی هم خانه ی خودش بود.

        وقتی رسیدیم خواسته بود اجاق پلوپز چهار پایه ای که رویش برنج آبکش کرده بود جمع کند؛ افتاده بود و ضلعی از چهارچوب داغش توی موکت فرو رفته بود. با دم دری ها سلام و احوال پرسی مختصری کردم و پیچیدم توی نزدیکترین اتاق خواب. آنجا هم دخترهای آن یکی عمه بودند و بچه هایشان و... 7-6 نفر در یک اتاق 14-15 متری. بچه ی یکی داشت ونگ میزد. گرسنه بود، مادرش هم رو در بایستی داشت نانی، چیزی بگیرد و به بقیه توضیح میداد: "آخه برنج هنوز دم نکشیده" و همانطور که وسط اتاق –در فضای خالی بین دو تخت-  نشسته بود بچه را توی یک سینی گرد میچرخاند که صدایش بیفتد. روی یکی از تختها نشستم و مانتو را درآوردم و منتظر شدم مامان احول پرسی را خلاصه کند، بیاید کیسه ی مهمانی ام را بدهد. گرفتم. دست کردم توش و سندلهایم را بیرون کشیدم . پا کردم. یک کتاب هم بود و مدادی لایش. بازش کردم و به شکم افتادم روی تخت؛ به خواندن که نه، به بازی. فکر میکنم باید اینجور وقتها چیزی داشته باشم که رویش چنبره بزنم. چیزی که فکر کنم با محاط کردنش خودم هم محاط شده ام. که باعث شود تمام وقت چشمهایم لای جمعیت و رفت ها و آمدها دو دو نزند و در نهایت –وقتی چیز دندان گیری پیدا نکرد- به نوعی گیجی و خلسه دچارم کند. کمکی نمیکند. خود کتاب هم به ایستگاهی دیگر در پرشهای بیهوده ی نگاهم تبدیل میشود. از مداد کمک میگیرم و خط کشی. نمیشود. باقی مهمان ها هم کم کم می آیند. بعضی ها سلام میخواهند و لبخند. بعضی هم سلام و مصافحه و "خوبین؟ چرا دیر کردین؟" و لبخند. بعضی را هم باید بوسید. در این مورد هیچ وقت محاسباتم درست از آب در نمی آید. اگر قصد سه تا کنم طرف بعد از دومی پس میکشد، و اگر بخواهم با دو تا خلاصه کنم میبینم طرف گردن کشیده و غنچه به لب هنگ کرده.

        باید کم کم بیرون بروم. آینه ی کوچکی توی اتاق هست. از آنها پایه دارها که روی محوری میچرخند و زاویه شان با افق قابل تغییر است. سرم را خم میکنم که مقابلش قرار بگیرم.  از آن شبهایی بود که دلم میخواست صورتم را ببُرم و با خودم نبرمش. چیز آشغالی شده بود. آرایشش یک ساز میزد و حال و هوایش سازی دیگر. چاق شدم. این بلوز شلوار جین به درد هم نمیخورند. "فرزانه" حسابی لاغر شده. 15 کیلو اضافه وزن داشت. حالا تقریباً هیچی ندارد. به صورتش آمده. کلا خوشحال و سر کیف است. خاله بچه جدید است و از میزبانان. وقت نکرده آماده شود. کرم پودر را تکه تکه روی صورت گذاشته و هنوز پخش نکرده، دارد توی اتاق میچرخد و از جمع سایه ی تیره میخواهد. مامان یکی توی کیفش هست. میگیرم و به اش میدهم. گویا برنج دم کشیده. یک کاسه را به آب مرغ پلکانده اند و با نان و ماست گذاشته اند جلوی بچه. 2-3بچه ی دیگر هم میایند و دور غذا گرد میشوند. برنج را مادر یکی به زور به حلقش میکند. نان و ماست دوست دارند. کاسه ماست دو بار خالی میشود و هر بار که پر میکند و میآورد، میگوید: "الان خاله میگه اینهمه ماست میخوان چه کار؟" و شرمآگین میخندد...

 

این مهمانی هم چنان ادامه دارد. اگر خسته تان کرد بگویید، قسمت بعدی را هم بگذارم. اگرنه به دلیل بازماندن نویسنده از دست یابی به هدف، پایان.


 پیوندهای روزانه ام را را به روز کردم. ببنید، چیزیش به دردتان خورد بردارید. "دلبرکان غمگین من" و "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" هم هست؛ برای دانلود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 4:23  توسط سولماز شریفی  | 

        پس از آنكه براي بار 176 ام به 453 دليل موفق نشدم به عضویت كتاب خانه اي عمومي درآیم، زین پس در نظر دارم براي مطالعه از مترو استفاده كنم. چه آنكه از ثبت نام در كتابخانه  هدفي داشتم و مترو نيز در همان راستا افاده ي مقصود ميكند. بدين گونه كه آدمي در كتابخانه از سوي ديگران به عنوان "شخصي كه دارد مطالعه مي كند" جدي گرفته مي شود و بدين طريق او خود نيز خود را جدي ميگيرد و جداً مطالعه ميكند. اين مهم در مترو به صورتي كامل تر محقق ميشود. چه آنكه اولاٌ "مترو سوار"ها از "كتابخانه رو" ها كمتر مطالعه ميكنند و آدمي اگر عادات نيك نداشته اش را در ديگري بيابد بيشتر وي را تحسين ميكند و جدي ميگيرد، تا آنچه را كه خود نيز دارد. و جز اين مطالعه در مترو به طرق ديگر نيز بر كتابخانه اولي ست دارد كه از پي مي آيد:

  • 1- به لحاظ قرار گرفتن در بافت متنوع انساني مغز حين مطالعه از اشتغالات سالم نيز بهره مند ميشود و قدرت افزايش ساعات مطالعه را ميابد.
  • 2- در "مترو ي زنانه" شما فوقش گاهاً با فروشنده هاي سيار و بچه هاي بيش فعال طرفيد كه اين مسائل هم از جهت عدد و هم از جهت سهولت حل ارجحند بر مشكلات موجود در "كتابخانه هاي دخترانه"، چه كه در آنجا عملاً با مزون و فشن -ارائه شده در يك بسته-، آرايشگاه و پيرايشگاه رايگان و دفتر مشاوره ي "اين روزا با دوست پسرت چه كار ميكني عزيزم" مواجهيد و از آنجا كه در اقليت قرار داريد نُطُق هم نمي توانيد بكشيد.
  • 3- در مورد استفاده از بخش "مردانه" يا "زنانه" مختاريد. البته اين بند مختص خانم هاست و مرا هم در بر نميگيرد. چه كه اين روزها در راستاي پژوهشهايم در باب "ريخت شناسي تركها جهت گريز از ابتلا به عوارض احتمالي" در صورت حضور در بخش مردانه به دفعات با پرتي حواس مواجه خواهم شد. اگرچه اين خود حاوي بركاتي بوده و حالا به لطف دوستان حتي مي توانم ترك "ميانه" را از ترك "زنجان" و "شبستر" تمييز بدهم ولي في الحال در نظر دارم اين پروژه تا بعد كه فراغتي حاصل شود معلق نگه دارم. متذكر شوم دامنه ي اين پژوهش زنهاي ترك را در بر نميگيرد، چه كه در جامعه نيازي به آن احساس نميشود. يك ضرب المثل چيني ميگويد : "زنهاي ترك اكيداً به درد پختن و شستن و -روم به ديفال- كردن ميخورند" و خوب چه بايد باشد به از اين؟!
  • 4- امكان خريد، خوردن، و در صورت نياز بردن (؟) محيا بوده و از تنوع بيشتري نيز برخوردار است.
  • 5- از تهويه مناسب تري -علي الخصوص در فصول گرما- بهره مند ميشويد. در استفاده از اين بند  بايد ساعات اوج مصرف مترو و واگن هاي قديمي را لحاظ كنيد.
  • 6- امكان ملاقات با دوستان قديمي به مراتب بيش از وقتيست كه به كتابخانه ميرويد.
  • 7- به عكس و مدارك نياز نداريد كه همچون من هر بار به طريقي ناكام بمانيد.
  • 8- ميتوانيد هم بخوانيد و هم برويد.
  • 9- و در آخر هر آن كه اراده كنيد ميتوانيد از كودكان مترو -بر وزن كودكان كار- جهت تفعل به حافظ فالي بخريد و ثواب اين اين كار خير را نثار روان از بنيان تكيده ي راقم اين سطور نماييد.

        والسّلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 2:55  توسط سولماز شریفی  | 

 

         به اش مي گويند شهرك مسعوديه. محله اي كه پايين تپه هاي مسگر آباد -در جنوب شرق تهران- واقع شده و ادامه ي همان ده مسگر آباد سابق است. 30 سال قبل نيود. 20 سال قبل آسفالت نشده بود. 13 سال پيش تلفن نداشت و تا 7سال پيش، گاز.

         تركيب جمعيتي ناهمگوني دارد:

  • مهاجرين شهرستانهاي دور و نزديك و افغاني
  • تبعيدي هاي كرد عراقي،
  • وتهراني ها كه انواع مختلف دارند:

-تهرانيهاي ورشكسته

-تهرانيهاي غير ورشكسته كه فقط كسب و كارشان آنجاست

-قديمي تر هايي كه روزي زميني خريده اند و ساخته اند و... دست بر قضا ماندگار شده اند (از همانها كه ميگويند :"همان وقت زمينهاي بالاي تهرانپارس و جنت آباد را مفت ميداده اند؛ عقل نكرديم، نخريديم. و راست ميگويند.)

-بچه هاي همان قديمي ها كه با همسايه اي ازدواج كرده اند و هنوز آنقدر دست به دهان نيسند كه بتوانند جاي ديگري خانه بگيرند.

         دوخيابان اصلي طويل و كم عرض دارد، 4 چهار راه و يك ميدان كه چند سالي است ساخته شده و به لحاظ مهندسي هيچ توجيهي ندارد. ساكنين ميگويند شهرداري 100 ميليون داشته و با بيست ميليون اين را ساخته كه بتواند باقي اش را هر كار خواست بكند. پرسيدم يعني پول شويي؟ گفتند: چي؟! و سر يكي از اين چهارراهها يك چراغ چشمك زن بود كه كسي توجه نميكرد. ثابتش كردند. باز هم كسي توجه نميكند. رانندگي اينجا قوانين خاص خودش را دارد. اول آنكه "حق تقدم با خودروهاي فرسوده و مدل پايين است؛ مايه دار ها رعابت نكنند، ميماليم." بعد از آنها موتور سوارها مقدمند چون به تقريب از هر 2 خانوده يكي موتور دارد و اين يعني اكثريت مطلق دارندگان وسايل نقليه ي موتوري . البته از آنجا كه از پيك و تحويل غذا در محل و سوپر ماركت هاي تلفني خبري نيست، كاربردشان به چرخ زدن و گاهاً تك چرخ زدن خلاصه مي شود و هر ماه كشته اي روي دست اهالي ميگذارند.

         غالب اينجايي ها كاسبند. هر خانه اي كه بر خيابان يا سر كوچه باشد مغازه اي هم دارد. اگر پدر يا پسر خانواده اهل كسب باشد كه هيچ، اگر نه به آشنايي اجاره اش ميدهند. خيلي هاشان هم پيكان مدل پاييني، چيزي داشته باشند مسافر ميبرند. البته در محل خيلي صرف نميكند. كرايه ها خيلي پايين تر از جاهاي ديگر است، مسافر هم كمتر. تازگي ها كه ديگر اصلا صرف نمي كند. خيلي ها نخواسته اند روي ماشينشان خط بكشند و ديگر بنزين ندارند. افغاني ها هم كه نميتوانند ماشين بدهند رويش خط بكشند، وآژانس ها پا در هوايند چون اغلب ثبت نشده اند و بر پايه ي اعتماد اهالي ميچرخند. لابد همين مسافر بر ها بودند كه وقت اعلام سميه اي شدن بنزين با برچسب "اراذل و اوباش" و "گروههاي هدايت شده" به تخريب اموال عمومي پرداختند! تحصيل كرده ها هم هستند كه به جايي ديگر فراخور رشته تحصيلي شان كار ميكنند و خيلي ماندگار نميشوند.

         مدرسه كم ندارد. البته مدارس ابتدايي و راهنمايي هنوز دو نوبته اند اما تمام مقاطع تحت پوشش اند و هنرستان هم هست وشاگردهاي بهتر اگر در مدارس نمونه و سمپاد پذيرفته شوند ميروند. اگرچه از "باباي مدرسه"ی مهربان و "مربي بهداشت" و حضور دائم "مشاور" و اين لوس بازي ها خبري نيست. وسايل ورزش هميشه كم ميآيد. بوفه ها شكلاتهاي گران ندارند و بعضا ساندويچ نصفه هم مي فروشند. در مورد مهد كودك و پيش دبستاني اما، كمي فرق ميكند. هم تعداد كم است، هم سرويس دهي نامطلوب. نه فضاي وسيع و مناسبي دارند، نه كادر تحصيل كرده و آموزش ديده اي. از استخر و پيانو و اسباب بازي هاي آنچناني هم خبري نيست. در كل بودنشان فرماليته است و اگر براي كسي مهم باشد فرزندش به كدام مهد برود، جايي غير از مهد هاي محل را انتخاب ميكند.

         گشت ارشاد این طرفها نمیاید. كسي اگر "يك جور ديگر" باشد با چشم اهالي ارشاد كه نه، امحاء ميشود! البته اين فقط براي دخترهاست. پسرها دست و بالشان باز ترست. اگر اهلش باشند شلوارهاي فاق كوتاه ميپوشند و تي شرتهاي چسبان، با كمربندهاي سگك درشت.آرايشگرها هم دوره ديده اند و به روز سر میزنند. البته در كل ماجرا اينطور است كه سر و لباس به نسبت درآمد خانواده ها تغيير ميكند نه اعتقادات و باورها. چادريهايش مثل زنهاي ميدان امام حسين و نيرو هوايي اعتقادات مذهبي آنچناني ندارند و پاي منبر شيخ حسين انصاري و خانم جلسه اي هاي 40 هزار توماني نمي نشينند. مانتو و حتي بي حجابي را منكر نمي دانند و از اصول خوش تيپي به حساب مي آورند. اينكه چادر ميگذارند علت اولش اينست كه ندارند سالي يكي دو مانتو بخرند و علت دوم اينكه، عادت كرده اند. چادرشان هم از آن چادرهاي 100 هزار توماني نيست و براي خريد و نماز و خانه و مولودي و عروسي و عزا، چادرهاي جورواجور ندارند. بين دخترهاي جوان هم تقريبا ور افتاده مگر آنها كه پدر يا برادرشان اجبار كرده باشد. لباس بچه ها هم يا براي كوچه است يا مهماني، كه لباس مهماني خيلي هاشان فرق زيادي با لباس كوچه ندارد: تريكويي نو و تر و تميز. بچه هاي خوش پوش تري هم هستند كه اجازه ندارند در كوچه بازي كنند. داشته باشند هم اگر پسر باشند به بازي گرفته نميشوند، اگر دختر باشند بازي به هم ميزنند. فخر فروشي اصلي ترين سرگرمي دختر بچه هاست.

         اينجا انتخابات هم دارد. اكثراً هم شركت ميكنند چون تنوع است و جالب است. به جز بسيجي ها اكثرشان به خاتمي راي دادند چون خوش تيپ بود، سيد بود، و نوراني بود. 4 سال بعد هم به احمدي نژاد راي دادند چون قهرماني مي خواستند كه حقشان را بگيرد. حتي مغازه هايشان را ستاد كرده بودند برايش و بعد هم كه نتايج اعلام شد شيريني دادند اما حالا از تنها فعلي كه رضايت دارند مبارزه با اراذل و اوباش است چون اراذل اوباش "دارند" و چون اين اراذل و اوباش چيز مصرف ميكنند و مي آيند توي خيابان عربده ميكشند و زنها و كسبه را اذيت ميكنند. پرسيدم اما بايد اينجور بي محاكمه كتك بخورند و چوب توي آستينشان بكنند؟ گفتند هر جا!!! حقوق بشر؟! اينها رنجورند. حتي از شكم. دموكراسي؟ به درك. يكي من يكي اينها؟ عمراً!  اينها ديگرانند. بايد به زور خوشبختشان كرد. من فاشيستم. چه جور اما؟ باید به زور خوشبختشان كرد...


         از شعری که در پست "جهت ارائه ی اثر!" آمده چیزی جا مانده بود. وقتی آدم جایی ثبت شان نکند این میشود دیگر! کاملش کردم .

          از آقای نبوی بشنوید،در باب  مهروزی صاحبخانه های این محل، که ترکانده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 3:35  توسط سولماز شریفی  | 

 -ادامه پست يكم مرداد-

 

...تازه داشتم گرم ميشدم كه خانم مسني سوار شد و دوست طرف صحبت من جايش را به او داد. از آن خانم مسن هاي مانتويي بود كه موهايشان را رنگ ميكنند و به عمد بيرون نميگذارند اما از بيرون آمدنش هم ابايي ندارند. هنوز كاملا جا گير نشده بود كه با صداي رسايي به سبك خواهر مهدي الهي قمشه اي گفت: " مولايم علي ميفرمايد در برخورد با مردم دو شيوه هست: مساوات و مواسات كه مواسات از آن ديگري برتر است. حالا مواسات چي هست؟ با مردم به نيكي رفتار كردن و از حق خود براي آنها گذشتن. خداوند شما دختر گل من رو عاقبت به خير بكند كه اينطور با مردم رفتار ميكني." پس از تعارفات رايجي مثل "كاري نكردم كه" به ايستگاه مورد نظر رسيدند و با تكان سر خداحافظي كردند. پياده كه شدند من ماندم و آن خانم مسن كه گويا از بخت بد چيزهايي از مكالمه شنيده بود چون رو به من اضافه كرد: "كل كائنات همين مردمن. همينايي كه دورو برت ميبيني. تو به بقيش  چي كار داري؟ همينجا كه دستت ميرسه خوب باش. خوب بقيه رو بخواه، بد نميبيني."
           با حضرت سوج! هيچ بحثي بيش  از بحث با آدمهاي پا به سن گذاشته سختم نيست. اولاً تنها جايي كه آداب رعايت ميكنم درهمين مواجهه با پا به سن گذاشته هاست و دوم اينكه از درگير شدن در هر بحث كاركردهايي را انتظار دارم كه وقتي طرفت هفتاد -و حتي كمتر از آن- را گذرانده باشد ديگر حاصل نمبشود. سعي اغلب آدمها شايد ايجاد موضع برابر زندگي و حصار مند شدن است. حصاري كه كسي تا رسيدن به سنين بالا براي خودش ميسازد مثل درهاي شيشه اي ضد سرقت است. واردش شدن فقط با خرد كردن امكان دارد؛ خرد كردني اصلاح ناپذير كه باعث مي شود صاحبش با يك باد بهاري هم سرما بخورد و بميرد!
           هنوز يادم نرفته عيد پارسال را كه هنوز آقاي بردبار -همسايه سابقمان- زنده بود.مهمان روي مهمان شده بود و او مخ اضافه براي تشريح حقانيت لائيك ها پيدا كرده بود كه خودم را جلو انداختم و دو سه سوال اساسي وبالش كردم. دست و پاش به لرزه افتاد، لبش به طرفي كج شد و پلكش شروع به پريدن كرد. من هم ترسيدم و جلو جلو دستش رو به عنوان برنده بالا بردم و پرتقال تعارف كردم. چند ماه بعد كه سكته كرد و مرد، فكر كردم پاي من هم گير است چون سكته آرام آرام زمينه سازي ميشود و من هم از عوامل تاثير گذار بودم! حالا شايد اينكه كسي را  بكشي خود به خود بد نباشد اما به هر حال چرا كه ميخواهد. آدم فقط وقتي يك خانه ي كلنگي را پايين ميريزد كه بتواند دست كم چيزي به همان خوبي بسازد. از اين گذشته خانم مسن را كمابيش دوست هم داشتم. دست كم حالات چهره اش مثل آن خانم مانتو سفيد جين پوش امروزي نبود كه نشان ميداد خودش هم از انرژيهايي كه حرفشان را ميزد بهره ور نشده. با آنكه دست كم سي سال پبر تر بود اما پوستش -اگرچه افتاده- شفاف و بي منفذ بود و چروك هاي عصبي كمتري داشت. از آنها كه عوام به اش ميگويند: نوراني!
           به هرحال من تقريباً سكوت كردم، صورتم را به سمتش نگه داشتم ، حتي الامكان لبخند زدم  و اجازه دادم اين 3-4 ايستگاه را هم او بگويد. دو- سه حديث ديگر را با مقدمه ي "مولايم علي ميفرمايد" نقل كرد و نصيحت كرد كه همه را دوست داشته باشيد و به داد هم برسيد. در اين باب چند بيت شعر هم خواند و اضافه كرد: "شيطاني وجود ندارد. شيطان خود ماييم وقتي كه بد ديگران را بخوايم، حسادت كنيم، به مال مردم تعدي كنيم. چرا به ما ياد دادن بگيم مرگ بر اسراييل؟ چرا مرگ بر اسراييل؟ مگه آنها انسان نيستند؟ هيچ كس را نبايد از دوست داشته شدن مستثني كرد. آن وقته كه دنيا را صلح فرا ميگيره."  حرفهايش ضرري نداشت. جذاب بود اما به كسي هيجان مفرط القا نميكرد. مثل بعضي موسيقي هاي پاپ كه توي مسافتهاي كوتاه تاكسي گردشي ها ميچسبد و في الحال آدم كيف ميكند اما نهايتاً به هيچ دردي نميخورد.
           بخش آزار دهنده ي ماجرا سرپايي هايي بودند كه از اطراف و اكناف براي شنيدن نزديك آمده بودند يا دست كم گردن كشيده بودند. ميخواستند از حرفهاي خانمي كه صدايش ، حرفهايش و كلاً ادايش مثل خانم الهي قمشه ايست نهايت استفاده را ببرند. توجه كردن به موضوعي كه كمي با شنیده های معمولشان فرق ميكند سختشان بود. آنقدر كه مجبور شده بودند از انرژي لازم براي حفظ حالت صورت كم كنند. عضلات صورتشان رها شده ، مردمكشان انگار آفتاب خورده باشد گشاد و نگاهشان خيره مانده بود. لبهاي چندتايي هم نيمه باز بود كه مشخصاً با همين صورت به خواب ميرفتند و... اصلاً زيبا نبودند. آدم براي شوهرهايشان -و بيشتر بچه ها ي كوچكي كه هنوز پيششان ميخوابند و اغلب ديرتر از مادر به خواب ميروند- متاسف ميشد. آخر زيبايي دو جا بر آدم تاثير ويژه ميگذارد: قبل از خواب و بعد از بيداري. نشسته ها هم مشغول بهره برداري بودند كه از انتهاي رديف مقابل خانمي با صدايي بين جيغ و عربده گفت: "بسه ديگه چه قد حرف ميزني سرم تركيد" چاق بود و پوستش تيره و كك مكي. لپهايش بي شباهت به لپهاي سگ خاكستري كاتون تام و جري نبود و خط خنده اش سه بار عميق تر از حد معمول ديده ميشد. لبهاي بزرگ و نازكش به بنفش ميزد و گوشه هاي پايين افتاده اش را كف سفيدي گرفته بود. مانتو نداشت و شلخته وار چادري به خود پيچيده بود كه روسري گلدار قهوه اي و موهاي بي قيد كم پشتش را خوب نميپوشاند و وقتي گفت" چه قد حرف ميزني سرم..." سرش روي گردن نوسان هاي دامنه دار نامنظمي پيدا كرد: احتمالا ناشي از به دردسر افتادن تارهاي صوتي و حلق. و هنوز جمله اش ته نكشيده بود كه سرها با غيض به طرفش چرخيد و يكي از همان سرپايي هاي مشتاق در آمد كه: "داريم گوش مي ديما. ساكت شو ببينم." و رو به دوستش اضافه كرد: "زنيكه نفهم" و زنيكه ي نفهم ديگر صدايش در نيامد و چهره اش پشت چند سرپايي ديگر گم شد. خانم قمشه اي-مانند باز هم حرف زد و چون حواسش نبود حديثي كه هنگام ورود هم نقل كرده بود بازگو كرد و بقيه هم به رويش نياوردند. يك نفر هم به اش گفت "استاد". يك نفر ديگر هم كه محتاط تر بود پرسيد: "شما استاديد؟" و جواب داد: "بله درس هم ميدم."
- تو دانشگاه؟
-نه. 
           آفتاب قطار را روشن كرد و معلوم شد كه رسيديم صادقيه. خداحافظي سرسري اي كردم و پياده شدم. صداي خانم قمشه اي هنوز ميامد. او هم بايد پياده ميشد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 21:34  توسط سولماز شریفی  | 

 

         معتقدم اگر اهل چيزي باشي هر جا بروي دورو برت سبز ميشود. زياد ميشناسم كساني را كه خيلي دوست دارند بازيگرها را توي خيابان ببينند و خيلي هم برايشان پيش آمده كه با فلاني پشت يك چراغ بمانند يا بهماني را توي بازار ببينند. كساني هم كه عادت دارند بروند توي خيابانها، چرخي بزنند و با دوستي بزله اي بگويند و حال كنند، در طول زندگي سوژه خنده هايي به پستشان خورده كه مثل مني اگر كنارشان نباشد عمراً باور نكند چنين موردي وجود خارجي هم ميتواند داشته باشد. درست مثل وقتي ميماند كه تازه بي دوست پسر شدي و بي آنكه به كسي بگويي يا در رفتار و گفتارت و ظاهرت تغيير ايجاد شود ناگهان براي پسرها جالب ميشوي!! به همين خاطر هيچ فكر نميكنم اتفاقي بوده باشد اينكه من ديروز توي مترو نشسته باشم و آن خانم ها بيايند بحثي را شروع كنند كه من نتوانم خودم را درگيرش نكنم و آخرش هم ياداوري ام نشود كه: اي بابا... ما كجا و اينجا كجا!

         خانم حدودا سي ساله اي بود با دوستش، كه گوبا ليسانس هم داشتند و خود را در مرحله اي از روشنفكري احساس ميكردند كه هم سن و سالهايشان را -جز وقتي به مساعدت فكر روشنشان عميقاً محتاج باشند- به مصاحبت نگيرند . احتمالا توي ذهنشان ازعبارت "زنيكه ي خانه دار احمق معمولي" استفاده ميكردند . آنكه با يك نفر فاصله كنار من نشسته بود ميگفت:

-آره خوب راس ميگي. مثلاً من ليسانسه پاي منبر كي برم بشينم؟

          قد بلند و سبزه بود و آرايشش قهوه اي و قديمي ، و فقط در اين مورد كه از كرم پودر خيلي روشن روي پوست سبزه نبايد استفاده كرد آپديت شده بود. يك مانتو و شلوار سفيد نخي هم تن كرده بود. از آنها كه زنهاي ميانسال فكر ميكنند خيلي اسپرت و تابستانيست و اگر بپوشند با دخترهاي دبيرستاني فقط كمي فرق ميكنند. دوستش هم يكي از همين مانتوها داشت اما شلوار جين پوشيده بود و اعضاي بدنش را طوري كنترل ميكرد كه به هر حال از آدمهاي كم هوش شاخته نيست. در حالي كه ايستاده بود و داشت سعي ميكرد جاي دست مناسبتري روي ميله پيدا كند گفت:

-چيزايي كه ميگن واسه مردم كافي نيست. مثلا ميگن حضرت علي گفته فلان كار رو نكنيد اما نميگن چرا. اما آخه تو دوره ي ما كه ديگه چراش معلومه و مردمم دركش رو دارن اگه چراش گفته نشه كه كسي انجامش نميده. كسي نيست كه به مردم ياد بده چه جور از انرژياشون استفاده كنن اينه كه مردم محتاج دعا نويس ها ميشن. اگه مردم ببينن نماز خودن هم مثل يوگا به خاطر جذب انرژي توصيه شده چرا نماز نخون و خوشون بدون اينكه سر و كلشون به دعا نويسي بيافته اوضاعشونو بهتر كنن؟ آره البته دعا هم جواب ميده. كافيه چند بار سوره ي جن رو بخوني تا طول موج صدات بيافته روي طول موجي كه بشه جن رو باهاش به خدمت گرفت. يا مثلا بعضي ذكرها... راستي ديدي بيشتر ابن دعا ها رو كجا ميذارن؟ آره تو قبرستونا. درسته كه ارواح از جسم جدا ميشن ميرن اما هر كي چن تا موكل داره كه تجسم اعمالشن و تا قيامت بالاي قبرش ميمونن. همه ي اين موكلا هم كه خوب نيستن. تازه اكثرشون بدن. به نظر من كه سني ها كارشون درسته كه نميذارن زن بره قبرستون... اما خوب انرژي جن از انرژيهاي پسته. انرژي روح انسان از نوي عاليشه. از همونيه كه خدا هم داره. وقتي انرژي جن بخواد درگير بشه از انرژي روح انسان هم كش ميره. همينه كسايي كه اين كارا رو ميكنن بعد يه مدت مريض ميشن يا دچار افسردگي و بيمارياي روحي ميشن...

         دوستش در تمام طول اين مونولوگ مخاطب مشعوفي بود كه فكر ميكرد حتما استحقاقي ويژه براي "دوست چنين زن متفاوتي بودن" داشته اما من كه فكر مي كردم وقتي يك انرژي كاركرد دارد و كاركرد هم يا مثبت است منفي، نميتوانستم منظور از انرژي پست و عالي را بفهمم. احتمالاً باور نكنيد اما هيچ قصد عرض اندام نداشتم و تا حدودي محظوظ هم شده بودم كه فكر كردم ميتوانم تفاوت اين دو انرژي را بپرسم و پرسيدم. يادم نيست آناً چه جوابي داد اما هر چه بود جواب سوال من نبود اگر نه يادم ميماند. فقط میدانم تنها چيزي كه به نظرش آمده بود عدم اعتقاد من به تاثير گذاري انرژي هاي كيهاني بود چون برايم امواج الكترو مغناطيسي موبايل را مثال آورد و آنقدر سريع به انتقال ساير معلوماتش -مثل دزدي انرژي- پرداخت كه من فرصت نكردم بگويم انرژي الكترو مغناطيسي از انرژي هاي فراطبيعي نيست و حركت الكترون (به عنوان بك واحد طبيعي) و تغيير ميدان الكتريكي حول آن ميدان مغناطيسي ايجاد ميكند و اگر ميدان مغناطيسي و الكتريكي بر هم عمود شود... آن دختري هم كه بين من و دوست اين خانم نشسته بود از اینکه من سر حرف را باز کرده بودم جرات گرفته بود ومدام بين حرف ميپريد كه: "خانم ببخشيد شما اينا رو پيش كسي ياد گرفتيد؟... خانم شما كلاس هم دارين؟". سعي كردم متوجهش كنم من راجع به وجود و تاثير گذاري انرژي هاي فراطبيعي بحثي ندارم  و حرفم اسر ينست كه اصلا آدم بايد بخواهد انرژي ها را هدايت كند كه به كجا برسد، ضمن اينكه ياداوري كنم سوال من را جواب نداده. البته مسلماً اگر به همين شيوايي ادا كرده بودم كه ناك اوت شده بود اما همه چيز آنقدر سريع بود كه نشد و لذا او به شوايي جواب داد: " براي اينكه احساس خوبي داشته باشن"

-احساس خوبي داشتن چه اهميتي داره؟ يعني آدم بايد زندگي كنه كه حالش خوب باشه؟

-يعني چي؟ نه خب آدم بايد خوب زندگي كنه.

-خب چرا خوب زندگي كنه؟ كه چي بشه؟

        باز هم جوابش يادم نيست چون متاسفانه زباله روب ذهنم خيلي فعال عمل ميكند اما ميدانم من باز هم از اين چراهاي بنيادي پرسيدم كه او يكهو در آمد : "مطالعت رو زياد كن." و حتي سنم را پرسيد كه اگر به قدر كافي كم بود شير فهمم كند كه سنم به درك اين مقولات پيچيده نميخورد. با اينكه شيوه ي كثيفي ست اما وقتي اينطور مورد هجوم واقع ميشوي اصول شخصي ات را موقتاً تعطيل ميكني و كتاب " درآمد وجود و زمان" هايدگر را -كه تا قبل از ورود به بحث ميخواندمش و هنوز انگشتم بين صفحاتش بود- به طرف جلدش ميگرداني و كمي بالا مياوري تا دست كم يك پوئن بگيري. اين بار استثنائاً بخت يار بود و طرف پرسيد: "اين چي هست حالا؟"

-يعني شما هايدگر رو نميشناسي؟!

-هايدگرو ميشناسم محتواش رو ميپرسم.

         حاضرم قسم بخورم دروغ ميگفت اما از آنجا كه من بازي بلد نيستم گفتم كه فلسفه ست و او باز رشته كلام رو به دست گرفت: "پس تو اهل فلسفه اي... اما من فك ميكنم آدم بايد چيزي ياد بگيره كه به درد مردم هم بخوره"

-به درد مردم بخوره كه چي بشه؟

-كه رو جهان پيرامونش اثر مثبت بذاره

-شما چه ميدونيد ميشه رو جهان به اين بزرگي با اين كارا تاثير گذاشت؟ (ابعاد كائنات را هم ذكر كردم گمان كنم)

-تو به كل كائنات چه كار داري؟ دورو بر خودتو نگاه كن

- گويا شما به خدا اعتقاد داري پس بايد با هستي و يك پارچگيش هم كار داشته باشي...

           تازه داشتم گرم ميشدم كه خانم مسني سوار شد و دوست طرف صحبت من جايش را به او داد...

 (ادامه دارد)*


*: اصلاْ دلم نمیخواست به سبک مجلات زرد دو قسمتی نقل ماجرا کنم اما سیستم در پیتم تام اوت داد و ادامه دادن را تقریباْ ناممکن کرد .ضمن آنكه امكان ويرايش درست و حسابي هم نداشتم و به نوعي داغ داغ فرستادم.

  البته سوء تفاهم نشود، اين اگر داستان هم باشد كاملاً واقعي است و به تاريخ ۳۰/۴/۸۶، حوالي ساعت ۱۱ در خط دوي متروي تهران به وقوع پيوسته.كسي منو نديد؟! ‌يه مانتوي آبي داشتما!    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 0:7  توسط سولماز شریفی  |