عمه جلوی در حمام مرا به یکی میسپارد و میرود. توی رختکن که میروم "یک بویی" می آید و این بار شدیدتر. یک راهرو ی باریک ته رختکن است که به حمام وصل میشود و حمام معلوم نیست. کمی صدای آب میاید، و صدای یک نفر که با اصواتی شبیه کر و لال ها اعتراض میکند و جیغ میزند. خانمها لباسهایشان را عوض میکنند و تاپ و شلوارک یا چیزهایی مثل پیراهن خواب نخی میپوشند. من آن وسط دو به شک مانده ام. به ام میگویند که گرم است و درش بیاور راحت باش. پالتو را در می آورم.
اولین نفری را که شسته اند بیرون می دهند، و بلا فاصله 2-3 تای دیگر را. لباسها به تفکیک توی 4 تا بقچه ی بزرگ است: شلوارهای نخی، پیراهن های نخی گشاد، ژاکت یا پلیور، و روسری. البته نه مثل بیمارستان که لباسها یک جور باشد. اهدایی هستند و هر کدام به شکلی و رنگی. 2-3 نفر اول را نگاه میکنم و روش کار دستم می آید: از جلو شلوار پایشان میکنند (از لباس زیر هم خبری نیست) ، بعد پیراهن و ژاکت، و آخر روسری. البته شلوار پوشاندن تقریباْ یک کار تخصصی دو نفره است چون روی اکثراً روی ویلچر هستند و اگر بتوانند هم ما تحت را از روی صندلی بر نمی دارند. یکی باید کمر را به جلو هل بدهد و دیگری بکشد بالا. خیلی وقتها نمی توانند تا بالا بکشند و پیراهن را میکشند روش و رها میکنند. بعضی ها اعتراض میکنند. بعضی ها هم گیر میدهند که شلوارشان را حتماٌ تا زیر سینه بالا بکشی. با این وجود روسری سر کردن اصلا سخت به نظر نمیرسد. البته اگر حواست را پرت کنی؛ چون موی چندانی در کار نیست و سر بعضی ها هم لک و خشکی و پوسته و چیزهای دیگر دارد. سعی میکنم آدم باشم و سفت یا شل گره نزنم، کناره ها را هم بادست تو بدهم که مرتب به نظر برسد، و حتی الامکان جلو بکشم که سرما نخورند. البته مثل خانم های دیگر حوصله ی حرف زدن ندارم و تا آخر خوش و بش را در حد یک لبخند وجدانی (لبخندی که نه به زور باشد و نه اور دوز!) نگه دارم.
نفر چهارم-پنجمی همان خانمی است که جیغ و داد میکرد. اول فکر کردم حتماْ باید یک جور ناجوری باشد و میترسیدم نگاهش کنم؛ اما نه لال است و نه مریض. حتی ویلچر هم ندارد و روی پای خودش است. اگرچه که بدنش تماماً استخوان است با یک لایه پوست خیلی تیره، و خیلی چیزها ندارد: دندان، سینه، ابرو، لپ، و یک سوراخ بینی. وسط سرش هم خالیست اما کناره ها موهای سفید بلند دارد. خانم های دیگر به اسم میشناسندش و حالش را میپرسند. اعتراض دارد که امروز تمیز نشستندش. بعد هر که را که لباس تنش کرده ماچ میکند و چند "الهی دورت بگردم" ِ کش دار میگوید. سوزنش گیر میکند و به تکرار می افتد. دور میگردد و هر که به دستش برسد ماچ و میکند. دنبال سوراخی میگردم که قایم شوم. بالاخره شهین خانم از دور دعوایش میکند و میفرستدش بیرون.
از سوراخم که بیرون می زنم و میروم سر پستم، دارند یکی را روی برانکار لباس پوشانده اند و هلش می دهند طرف من...
-شرمنده. همچنان ادامه دارد-
¤ این هفته ۳ شب و ۴ روز با یک شیزوفرنیک زندگی کردم. قبلاً فکر میکردم شیزوفرنیک ها جالب ترین روانی ها باشند، اما حالا میگویم لج-در-آر ترین و مسخره ترینند. البته این از انوع تیزهوشش نبود ولی به هر حال دلیل نمیشود اصلاً جالب نباشد و برجسته ترین توهمش ترس از دستگاه بخور من باشد و هر جا که پفکها یم را -که قوت غالبم هستند- قایم کنم، پیدا کند بخورد. راستی خرناس شدید ترسناک هم از عوارض شیزوفرنیست؟
¤¤ برای شعر گفتن باید عاطل و باطل بود، در حالی که لازمه ی نوشتن زندگی کردن است. اگرچه شعر را و شاعر را دوست تر دارم، باید گفت که نویسنده به مراتب محترم تر است. و اگر چه مثل منی دخلی به هیچ یک از این دو گروه ندارد و این جملات قصار را صادر کرد که صادر کرده باشد، به زودی در این مکان شعر نصب خواهد شد.

