تبليغاتX
قصه آدم

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     همه چیز گذرا و طبیعی شده. تا آمپر به ته میچسبد و می آیم که شرایطم را برای خودم بازتعریف کنم و بعدش فکر کنم تنها چیزی که برایم ترجیح دارد اینست که بمیرم، گیرنده هایم خاموش میشوند و یخ میکنم و میروم توی رختخواب. بعد که بیرون می آیم چراغها سبز است. قبلاً هم نبودم، اما حالا دیگر مطلقاً هیچ چیز نیستم.نه شاد، نه غمگین و نه افسرده و علاقمند و هر چیز دیگری که میشود بود. حتی گرایشی هم که بتوانم به سبب آن تعریفی از خودم داشته باشم ندارم. همه چیزم "سلبی" میگذرد، بی آنکه خبری از "ایجاب" باشد. بادیگارد خودم شده ام. هوایم را دارم. حتی شده خودم را هل میدهم توی جوب که تیر نخورم! و فقط به همین خاطر است که هنوز چیزهایی وجود دارد که بهشان نیاز داشته باشم. یک مثال دیگر هم میتوانم بزنم! مثلاً مرا انگار کنید یک تیر خورده، که پشت سرش یک کروکدیل است و جلویش هم باتلاق. ترجیح میدهم بروم بالای درخت و از خونریزی بمیرم؛ تا خفه بشوم یا اجازه بدهم کروکدیل از هر جا که دلش خواست گاز بزند. اگرچه که تا به حال از هیچ درختی بالا نرفته ام، و اصلاً در پی این نبودم که بالا کجاست و پایین کجا.

     خیلی چیزها هم "اولین بار" است. مثلاً اینکه برای اولین بار از تمام آدمهایی که از ذهنم رد میشوند و به نوعی، روزی ارتباطی بینمان برقرار شده بیزارم. یا اینکه حتی دلم میخواهد خیلی ها بمیرند، و خیلی ها له بشوند! حتی طی روزگار نوجوانی و جوجه نهیلیستی و"I Hate" بازی هم در این حد نبودم! به خاطر همین ها در مجموع برای اولین بار به این نتیجه می رسم که "موفقیت" هم چیز مهمی است، و بالا رفتن. و برای من هیچ چیز شدنی تر از موفقیت نیست. ناسلامتی آدم خیلی مستعدی هستم! البته به شرط آنکه روزی 100 بار با خودم تکرار کنم : "فرو نرو، فرو نرو، فرو نرو..." و یادم بماند که تا به حال در مورد اینکه "بعضی ها از بعضی ها آدم ترند" گه خورده ام.

     من برای اینکه به بالای درخت پناه ببرم نیاز دارم فکر کنم آنچه دور و برم پرسه میزند کروکدیل است، نه یک بچه سوسمار لطیف، با خطاهای کم و بیش های بخشودنی. البته مطمئنم "اسب نجیب" و "سگ وفادار" و اینجور چیزها هم نمیتواند باشد.

[بی ربط: قول میدهم کاملاً بنویسم که در آسایشگاه چه شد]

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 4:28  توسط سولماز شریفی  | 

     مادرش ساعت 10 شب لای استفراغش از خواب بیدار شد. خودش را تمیز کرد، شیر را گرم کرد و ریخت توی لیوان. آمد بالای سرش، شیر را گذاشت روی میز تخت، بوسیدش و رفت. صبح که خواست برود مدرسه دید هنوز توی اتاقش خواب است. وقتی هم برگشت هنوز خواب بود و بیدار نشد تا شب، که باز یک لیوان شیر گرم آورد، بوسیدش و رفت خوابید.

     فردا که برگشت دیگر خواب نبود. رفته بود توی آشپزخانه و در را بسته بود. بازش که کرد گفت: "نه مامان جان تو نیا تا این تموم شه." داشت سیگار میکشید و هود را روشن کرده کرده بود و پنجره را باز، که هم بوی غذا بیرون برود هم بوی سیگار. نهار را که میاورد دوباره مامان خوشکلی شده بود. وقتی دوستهاش مادرش را میدیدند یا به خانه تلفن میزدند بیشتر میفهمید که مادرش جذاب است. دوستهاش جلوی مادرهای بقیه اینطوری دست و پاشان را جمع نمیکردند و لفظ قلم حرف نمیزندند. حتی پسرهای بزرگتر مدرسه که دوست دختر داشتند و از بقیه پروتر بودند، سعی میکردند جلوی مادرش ادا در بیاورند و حرفهای جالب بزنند. تازه دست پختش هم خیلی خوب بود. هیچ وقت غذای کهنه یا حاضری جلویش نمیگذاشت. به همین خاطر شبش که عید هم بود، وقتی او و پدرش را گذاشت و تنهایی رفت سینما خیلی تعجب کرد. به پدرش اصرار نکرد، اما از او خواهش کرده بود با هم بروند و او گفته بود نمی آید. یک لحظه دیده بود که چشم مادرش اشکی شد، بعد رفت خودش را خوشکلتر کرد و رفت بیرون و در را کوبید به هم و 11 شب برگشت. حتی برایش شیر هم نبرد. مستقیم رفت توی اتاقش و بین راه لباسهایش را کند. بعد پهن شد روی تخت و صورتش را به بالش مالید و قرمزی ها و سیاهی ها و اشکهاش ملحفه را کثیف کرد.

     امروزکه مادرش توی مطب دکتر پوست پیش من نشست، انگار فقط برای گفتن از او بود که سر حرف را باز کرد. از درس نخواندن هاش که شروع کرد، لحنش مثل بقیه ی مادرهای شاکی بود؛ اما خیلی زود اینها را رد کرد و گفت: "ولی خیلی دوسم داره". گفت خرید هایش را میکند و حتی برای کامپیوتر روشن کردن هم ازش اجازه میگیرد. بعد یک عکس 4*3 اش را نشانم داد و من چون خوابم میامد لبخند نزدم و نگفتم "آخی! پسر قشنگیه "، یا اینکه "معلوم ِ که مهربون و مسئول ِ". به همین خاطر سراسیمه شد و گفت که البته این عکس برای 2 سال پیش است و گوشی اش درآورد و 2 تا عکس دیگر نشانم داد. سراسیمه گی کار خودش را کرد. من آناً به یک مخاطب دلسوز تبدیل شدم، و او به آدمی که روان پاشیده اش دیده شده و دیگر دلیلی نمانده که بعضی چیزها را نگوید. مثلاً شوهرش را که 21 سال از خودش بزرگتر است، چون وقتی 12 سالش بوده پدرش مرده و تا 24 سالگی که زن این شده، دلش بابا می خواسته. البته یک بار هم گفت که اصلاً فقط چون بچه می خواسته شوهر کرده. نمیدانم. به هر حال 9 سال است اتاقش را از شوهرش سوا کرده و شبهایی هم که پیشش میرود، برای خواب نمی ماند. این را هم گفت که خیلی سیگار میکشد. مضطرب که باشد یک پاکت کامل هم میشود، ولی از بوش متنفر است و هی باید لباس عوض کند و به خودش عطر بزند. بعد در حالی که لباسهای نیمه مندرسش را نشان میداد گفت "ولی کدوم لباس؟! پول میگیرم لباس بخرم، ولی میدم به معلم خصوصی که براش گرفتم. آخه باباش نمیدونه." و گفت که وقتی دیده جغرافی 8 گرفته غش کرده و بردند به اش سرم زدند. بعد هم که به هوش آمده اعصابش خراب بوده و آنقدر همه چیز را به هم زده که به اش مرفین زدند و قرص دادند. آن وقت سه روز را فقط خوابیده و تنها چیزی که یادش میاید اینست که شیر قبل از خواب پسرش را به اش میداده.

     امروز که مادرش برود خانه، از مدرسه آمده، نهارش را خورده و خوابیده. بیدارکه بشود با پرهام قرار دارد. باید برود و با هم یک گیم جدید نصب کنند. به مادرش نمی گوید که فردا امتحان دارد. این را هم نمی گوید که به نظرش درس خواندن هیچ لزومی ندارد، چون حتماً غصه می خورد. ولی امیدوار است این بار که گند زد، برای مادرش عادی شده باشد. و امیدوار است مادر برای اینکه پدرش را راضی کند باز هم مدرسه ی غیر انتفاعی برود، دردسر زیادی نکشد. هنوز به ذهنش نمی رسد مادرش میتوانند به جای همه ی این کار ها، یک بار که رفت سینما دیگر بر نگردد، حتی اگر 41 سالش باشد. شاید چون خودش هنوز 13 سالش است. شاید هم چون هیچ مادری نمی گذارد برود سینما و برنگردد، مخصوصاً اگر 41 سالش باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 0:25  توسط سولماز شریفی  | 

     گاز محله مان قطع بود. خانواده برای خواب رفتند خانه ی عمو؛ من درس داشتم، رفتم خانه ی قدیمی مان که هنوز طبقه ی پایینش را اجاره نداده ایم. ظهرها بابا می رود آنجا، نهار می خورد و استراحت میکند.

     زمانی طبقه ی من بود. اتاق بالایم را که دوست نداشتم جمع میکردم می آمدم پایین. یک گوشی تلفن و یک دست مبل پذیرایی قرمز داشت به اضافه ی تلویزیون، vcd ، یک دکوری کوچک، اجاق گاز و کابینتهای سفید-قرمزی که انتخاب خودم بود. یکبار ناگهان یک دست رختخواب زدم زیر بغلم آوردم پایین و -تا وقتی که همسایه بغلی گود برداری کرد و دیوار ما ترک خورد و کج شد، و فهمیدیم که خانه مان خیلی قدیمی شده و باید عوضش کنیم- اقامتم دائم شد. کم کم میز کامپیوتر و دفتر-دستک و چند تایی کتاب هم آوردم به مرور زمان که جا می افتادم امکاناتم را تکمیل میکردم. به طبع سختی هایی هم داشت. مثلا ممکن بود بخواهد برای نهار مهمان زیاد بیاید و مامان کله ی صبح از خواب بیدارم کند جل و پلاسم را بریزد بیرون. دستشویی هم بیرون بود و 6 ماه از سال دردسر داشتم: زمستان ها از سرما و تابستان از ترس سوسک. اما روی هم رفته برای زندگی جای مرغوبی بود و اصلاً اصولاً روزهای مرغوبی بود.

     بعضی روزها دوستی قدیمی ای - کسی را میاوردم دور هم بودیم. بعضی شبها تنهایی فیلم ترسناک میدیدم. بعضی ظهر ها آیدین زنگ میزد. خیلی شبها چت میکردیم و هنوز موهای خوبی داشتم: بلند و زیاد و براق. مگر آدم دیگر چه میخواهد؟ آن وقتها هنوز میشد لب های خیلی کوچک داشت، رژ خیلی قرمز زد، موها را فرق باز کرد و گذاشت از پشت مقنعه بریزد بیرون و چشمها را با ریمل ضد آب مرغوب خیلی سیاه کرد و رفت مدرسه و ناظم را سرکار گذاشت که: دیدین پاک نمیشه؟ مال خودشه! تنهایی میرفتم، تنهایی هم می آمدم. اول ها بر و بچ سر کوچه ها "مِمُل" صدام میکردند. بعد هم شدم "ممل تنها"، تا اینکه حوصله شان سر رفت و دیگر صدا نکردند. آن وقتها هنوز برنزه کردن کشف نشده بود و زنها نباید دمبل-هالترمی زندند که سفت بشوند. تاپ سفید که میپوشیدی شانه هات را دوست داشتی. آیدین از وب کم که میدید میگفت برق میزند. میگفتم روبروی مهتابی نشستم. اما الان که برنزه گی ها رفته، جلوی مهتابی هم که نشسته باشم دیگر برق نمیزند. ترقوه ها هم آن حجب نرم شان را ندارند. پدر سوخته شده اند. به اش چه میگویند؟ ورزیده! به هر حال امشب همینم که هستم و باید به همین شکل بروم و همانجا که معلوم نیست الآن چه شکلیست بخوابم.

     خانه هوا نداشت. بخاری توی آشپزخانه بود و خیلی کم. زیادش کردم اما برای گرم شدن باید همانجا میخوابیدم . جل و پلاسم را پهن میکنم و دنبال چای میگردم. نصف خانه را ابزار بابا اشغال کرده و فرش ندارد و باید با دمپایی توش راه رفت؛ نصف دیگر را هم 4 تا یخچال ( ! یک فریزر صندوقی خیلی قدیمی، 2 تا یخچال و فریزر پارس، و یک یخچال فسقلی، از آنها که به درد خانه های مجردی و مغازه ها میخورد) و گونی های برنج و کیسه های نمک و روغن و رب، که برای نذری محرم خریده اند. کابیتنها هم پر از ظرف یکبار مصرف و استیل و کارتن لوازم برقیست. نهایتاً موفق میشوم یک بسته چای عقاب نشان و یک چای کیسه ای احمد نارنجی پیدا کنم و بزنم تنگ هم و دم کنم. روی رختخوابم مینشینم و برای گوشی یک profile جدید میسازم تا چای دم بکشد. چای میریزم و کتاب را جلوم باز میکنم. حس نشاط و آرامشی توام به ام دست می دهد. ناگهان هر چه که میخواستم دارم: جای تنگ، چای، سکوت و گرما. همیشه جای تنگی که خودم را با خودم حبس کند دوست داشتم. دلخواه ترین بازی کودکی ام خانه ساختن بود و اگر مامان غر نمی زد 3 تا پشتی را با دیوار چهار گوش میکردم و یک چادر هم میکشیدم روش که بشود سقف. البته وقت تو رفتن همیشه دردسر داشتم. حتی گاهی کل خانه خراب میشد؛ مگر اینکه یک هم بازی داشتم و کمک میکرد. البته در آن صورت نفس بازی زیر سوال می رفت چون من خانه ای میخواستم که مال خودم تنها باشد! ایراد دیگرش هم این بود که همه باید "یک کاری" میکردند و هیچ کس نمی فهمید میشود توی این چهار گوش فقط نشست و کیف کرد.

     یک چیز هایی میخوانم و احساس میکنم که اگر سرم را بگذارم خوابم میبرد. سرم را میگذارم اما ذوق زده تر از آنم که خوابم ببرد. Mp3 player را آتش میکنم. دلم یک چیز راحت میخواهد. یک ریتم تکرار شونده. موسیقی پاپی که قبلاً هم 100 بار شنیده باشی. یک چیزی که که فقط صدا بدهد. چرخ چرخی میزنم و یک چیزهایی گیر میاید: چند تایی ستار و داریوش قدیمی، افتخاری (افتخاری هم پاپ است. همین که گفتم!)، فرامرز اصلانی و آخر هم یک چیز راضی کننده: عقرب زلف کجت با قمر قرین ِ/ تا قمر در عقربه کار ما چنین ِ/ .../ ای پری بیا در کنار ما جان خسته را نلرزان/ از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان/ کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه...

     چرت کوتاهی میزنم. sms دارم. درس-تلفن-جیش- سرما- چای- تنها- چای- جیش. گرسنه ام. هیچ یخچالی چیزی ندارد. چند تا گردو پیدا میشود و یک شیشه ی نوشابه ی خالی برای شکستنشان. سیر میشوم. دیگر چیزی نمی خواهم. می خوابم.

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 21:53  توسط سولماز شریفی  | 

 خیلی ها رفته اند. خیلی وقتها خیلی ها میروند.

خیلی وقت ها خیلی ها بر می گردند. خیلی ها خیلی کم برمی گردند.

خیلی ها میروند و برمیگردند و میروند و...

بعضی خیلی ها بر هم که بگردند دیگر همان خیلی نیستند.

و گاهی خیلی ها هیچ وقت بر نمی گردند.

و بعضی هیچ وقتها خیلی پدر آدم را در می آورد.

و خیلی بعضی ها هیچ وقت

و خیلی وقت بعضی...

بگذریم. هیچی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 0:52  توسط سولماز شریفی  | 

 

اول

    آدم اگر آدم باشد، کمی که بزرگ شد و حیرت کودکانه اش در برابر جهان ماده به ته رسید؛ میفهمد تمام آنچه را که انسان در چهارچوب طبیعت "میخواهد" را به انگشت میشود شمرد. آدم تر که باشد از اینجا تا آخر همیشه سوالی نفس را سخت میکند: "خوب که چه؟" و همین آدم گاهی، گاه و بی گاهی دارد که در آنها "خوب که چه" محو میشود. آدم پر تر از خودش، سر میرود، چکه میکند: اشک.

    و هست گاهی که از خودت کنده ای، ریخته ای توی روزهات، سالهات، و ناگهان گاوی لگد میزند میریزدش؛ و تازه میفهمی در چه طویله ای ایستاده ای. "خوب که چه؟". بعد دوباره باری، یکی از همان گاهی ها برت فرود میآید: میبخشی. گاو و خودت را، و با طویله داری ات کنار میآیی. فارغ از آنکه دوام این گاه ها تا کی و کجاست؛ از همین گاه ها اما، نباید پرسید: "خوب که چه؟"

 

دوم

    در فیزیک کلاسیک ابعاد فضا سه تا بود. از قرن بیستم به بعد بیشتر شد. انیشتین بعد زمان را نیز بر این ابعاد افزود: زمان یک بعدی، که بر هر بعد مکان موثر است تا آنجا که آن را به "جایی دیگر" تبدیل میکند. بعد برای فضا ابعاد دیگری نیز تعریف شد تا بتوان نظریه ای واحد ارائه داد که نظریه ها الکترومغناطیس و گرانش را تواماً دربربگیرد. تا امروز بهترین نظریه مطرح شده فضا را 10 بعدی میداند. این نظریه ریسمانهای تمام جهان را متشکل از ریسمانهای انرژی یک بعدی میداند که در 9 بعد مکانی و یک بعد زمانی در حال ارتعاش هستند. یکی دیگر هم به این ابعاد مکانی افزودند تا نظریه قابل تعمیم شود: "نظریه M" مشتمل بر 10 بعد مکانی و یک بعد زمانی.

    حالا "کامران وفا"* یی "نظریه F"** ای را مطرح میکند که به جای افزودن به ابعاد مکان، بر ابعاد زمان یکی افزوده. بر طبق نظریه F میشود علاوه حرکت طولی در لحظه -میان گذشته، حال و آینده- در ارتفاع آن نیز حرکت کرد. یعنی یک لحظه اگرچه فقط "یک" لحظه ست، اما میتواند خیلی باشد! تمرکز انرژی آنچنان عظیمی که بتواند بعد زمانی اضافی و درهم پیچیده این نظریه را پوشش دهد بسیار دشوار است. به همین دلیل هم برخی فیزیکدان ها معتقدند تنها نقاطی در جهان ما که امکان ظهور آثار این بعد اضافی در آنجاها وجود دارد، قلب سیاهچاله ها هستند.

 

 تجمع انرژی حول یک سیاه چاله - عکس از ناسا

سوم

    و سیاهچاله ها  جاهایی هستند که اگر "یک چیزی" جلویشان را نگیرد، همه چیز را میگیرند.

 

 

*: فیزیکدان مشهور ایرانی دانشگاه هاروارد

**: این نظریه به خوبی شکافهای منطقی ریاضی در نظریه ی M را پوشش میدهد و بسیاری از مسایل را که تاکنون پاسخی نداشته اند حل میکند؛ اما هنوز از مرحله ی اثبات تجربی نگذشته است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 2:44  توسط سولماز شریفی  | 

 -هنوزهم سر درد؟

-هنوز...

دير شده بود، دير.من عاشق شده بودم. آنطور دستهام را نگاه نكن. ميدانم. يوسف بود.

تازه برگشته بود. خسته ي خسته. آب ميخواست، كه آوردم براش؛ و نفس كه هوايي شود و من نخواستم. بافه ي انگشتهاش دور ليوان يادآر حكايتي اصيل بود: نور روي آب. گفتم. خنديد و خم شد توي صورتم: "چيه؟ باز ياد خوان هشتم افتادي تو؟"

نفسش عطر چهار فصل را به آدم مي دميد. انگار ميكردي شبنمي باشد از برگي دور، كه اشتباهي ليز خورده باشد اينجا. دستش را برد و رد آب روي لبهاش را پاك كرد: "اگه بخواي امشب كه دوباره دالون به روم باز شد ميرم. اما اونوقت به خوابتم نميام كه ببيني اونور خاك..."

هق هق را نگفتم كه بداني اما بود. اگر چه دير و من، عاشق شده بودم . بيدار كه شدم صبح بود، حتي با پرده هاي كشيده؛ با پرده هاي ضخيم؛ و خواهي نخواهي هوار ميشد به سرت كه: نبود. كه نه سرپنجه هاش ميتابيد، نه نفس داشت كه هوايي شود.

خوابيدم. نيامد. حتي براي شام. خوابيدم. نيامد. حتي به خوابم كه بگويد آنطرف خاك...

آنطور دستهام را نگاه نكن. باشد. عاشق نبودم. باشد. گناهكارم اما... يوسف هم بود اگر، من نارنج نداشتم كه تيرم به خطا...

-تير85-

(همه حق دارند گاهي سنتي منتال چيز بنويسند، پس لطفاً عق نزنيد. با تشكر.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 19:4  توسط سولماز شریفی  | 

 

        همیشه هیمنطور است. دستم را میگویم. يك دقيقه كه ميماند زير سر خواب مي رود. به پهلو ميچرخم و چپی را ميگذارم. نبض شقيشه ام را قلقلك مي دهد. با اين فشار پايين، از دست نميتواند باشد. شقيقه مي تپد و به استخوان دست كه ميچسبد، احساس ميشود. ميدانيد كه؟ رگها همه نبض دارند. يعني مدام در شل كن- سفت كن به سر ميبرند؛ منتها آدم حاليش نيست. فقط بايد به استخوان رسيده باشد كه محسوس شود.

        به پشت نمي خواهم بخوابم. ميدانم خوابم كه ببرد، دوباره پشت دستهام را ميگذارم زير باسن كه بالا بيايد و گودي كمر پر شود. كمر آسود گي ميكند براي خودش؛ اما بيدار كه شدم و محض امتحان مچهام را چرخاندم؛ تق تق مي كنند. پاها را توي شكم ميكشم و دودست را ميگذارم روي هم، بين دو زانو. خودم را از بالا جاندار مضحكي ميبينم كه سعي كرده ناراحتي اش را به شكم مادر پناه ببرد. از تمام فيلمهايي كه ديدم فقط آن آقاي پينك فلويد توي "the wall" حق داشت اينجور بخوابد؛ آن هم نه براي اينكه زنه گذاشته بود رفته بود يا خسته بود يا هر چيز ديگري كه بود. همينجور كه از بالا كه نگاه ميكردي مي توانستي بپذيري چنين آدمي اين طوري توي خودش مچاله شود. اما من وقتي آن طوري سر و دمش را به هم نزديك ميكند، سر و گردنش روي بالش كشيده ميشود و بدون شيب ميماند. آن وقت معلوم ميشود كه عرض فك از عرض پيشاني بيشتر است، و اين قابل پذيرش نيست. محاسبه ميكنم مو بايد چه طور باشد كه بشود اين نقيصه را پوشاند. روي صورت بريزم كه نمي شود خوابيد. كوتاه كردن؟ يا بستن از بالا...

        متوجه ام خوابم برده و حالا از خواب پريده ام. يك عضوي خواب رفته است ودانستن كجا وچراش هم لازم نيست. خودش طبيعتاً خودش را از فشار آزاد ميكند و كش ميدهد و جاي مناسبي برايش پيدا ميكند. ساعت را ميبينم و ميخوانم. نميفهمم كي است چون از وقت كاري يا چيزي نگذشته و قرار هم نيست بگذرد. سردم هم نيست كه فكر كنم ميتوانم پتو را بكشم روي سرم و دلم به اين امكاني كه دارم خوش شود. همانطور كه گرم نيست، كه لازم شود كولر را روشن كنم و...

        اينبار كه بيدار ميشوم جاييم بي حس نيست. ساعت هم چيز مفهومي به نظر ميرسد. اين يعني سير خوابي و بايد بالفور ياد بيداري بيافتي. سطح خوشبختي ام را مي سنجم. چيز دقيقي نيست كه خط بدهد كجايي. مسئله ميتواند با مطبوع به نظر رسيدن بوي عرق يكي كه آن طرفت هنوز خواب است، يا ياداوري چيزي كه ديشب خوب بوده و قرار هم نيست بد بشود؛ فيصله پيدا كند اما نميكند. نداري. ساده ترين خوشبختيها سخت به آدم هاي راحت ميرسد. ترجيح ميدهي سخت باشي و با راحت خوشبخت نشوي. لااقل ديگر جاييت نمي سوزد! اما خوب مجموعاً هميني هستي كه هستي و متعاقباً اينكه بعدش چه كار ميكني هم ديگر، كلاً اهميت ندارد.

(نوشته شده به تاریخ دیروز)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 1:38  توسط سولماز شریفی  | 

 

 

نیستی را برتر میدارم از اين بیزاری، كه چنين فاتح از چهار ستون وجودم بالا ميرود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 17:36  توسط سولماز شریفی 

 

اگر جهان جز خود است، چگونه سَمادي۱ تواند بود؟ اگر از خميره ي خود است، چگونه سمادي تواند بود؟ و اگر هم "هست" و هم "نيست"،  سَمادي چگونه تواند بود؟  اگر همه يكي ست و از خميره ي آزادي، سمادي چگونه تواند بود؟۲

آوادوتاگيتا۳

خودمان را باز ميكنيم كه بيايد و برود. راه ندارد؟ سه شب نخواب. افاقه نكرد؟ اين ده ترك را پشت سر هم گوش كن. يوگا چي؟ يا ذن؟ مگر خودمان نداريم؟ چله بنشين. خوش تيپ هم ميشوي: ريش بلند و موي بلند. صوفي گري؟ استغفرالله. ۴۰ شب برو جمكران. ۴۰ شب زيارت عاشورا. ۴۰ صبح دعاي ندبه. روزه كه قند خون را انداخت پايين، توهم مي آيد. سخت نگير. حشيش. مرفين كه فقط خواب...

نخوابيدم. به خودش قسم پي هپروتش نيستم. اصلاً شرطش اينست پي چيزي نباشي. شعرهام را هم سولماز هوايي ميگويد اما نه كه بخواهد. حتي پس ميزند. ميگويد شايد سوراخ از خودم باشد. خودش ميايد، اما به خودش نيست كه بماند يا برود. صحيحم؟ كار ندارم. خواستم بخواهم "اينجا" باشيد، كه بد جور تهوع دارم!


  • ۱: Samadhi در لغت انجذاب تام و تمام، مقام فنا و استغراق معنوي، در اينجا خلسه ي معنوي
  • ۲: برگرفته از كتاب "سرود رستگاري"، گزارش فارسي قاسم هاشمي نژاد از اثر منظوم داتا تريا ۴، نشر ثالث
  • ۳: معناي آن سرود رستگاريست. در هشت بهره سروده و به كارتيكاي راهب -از شاگردان داتا تريا- تقرير شده است.
  • ۴: داتا فرزند اتري، كه هندوها او را تجسد يزداني و نماينده ي سه گاني برهما، ويشنو و شيوا ميدانند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 4:4  توسط سولماز شریفی  | 

 

*اگر اينجا نبود ميمردم. ايستاده بودم جلوي كتاب فروشي و خواب ميديدم. تو رد شدي: كسي بودم كه ايستاده بودم، و جنسيتم، دختر. همه كه حلق آويز نميشوند يا قرص نميخورند. بدون سيانور، بدون درد، بدون خونريزي. ميشود سرپايي مرد. كتاب خريدم و بيرون آمدم. رد نشده بودي. ميخندیدي. و من دختري بودم كه كتاب خريده بود. ميرفتم. ميامدي. ميخنديدي. خوب بود كه حرف نميزدي. ميدانستي خوب است حرف نزني. رسيدم. حرف زدي. راهم را كج كردم. حرف زديم. خنديدم: با پسري كه مي آمد، ميخنديد، حرف ميزد. بعدش خواب نديدم، حتي خوابيده. گفتي خوب باش. بودم. با هم بوديم. خوابيديم. خنديدي. حرف زدي. حتي بيشتر. خيلي وقت بود. م‍ُردي. ايستادم جلوي كتاب فروشي.عكسم توي شيشه بود. خوابيده مرده بودم. بدون خون. بدون...

 

 *میتونین بهش بگین داستان، از نوع مينيمال و بدون باز خواني


اونجور نگام نکن بی شرف*!

همونم هنوز. فرقش اینجاس که اینبار...

حال خوب شدنم ندارم.

 

*بلا نسبت.

 (این پست اولش همینقد بود، اونم بدون بلا نسبت. دیدم کسی ندیده، دورش زدم.)


خط ميكشم چون دوس دارم. نگاش كنيد! شايد قشنگه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 1:32  توسط سولماز شریفی  | 

 

احساس نا مرتبطي (!) -نه از آن حيث كه لزوماً رابطي نيست يا طرف ارتباطي- آدم را وا مي دارد -سر پيري و پس از گذشت يك دوره ي دو ساله ي ترك- دوباره فكر كند: جهنمٍِ ضرر، بك وبلاگي هم داشته باشيم. با اين دست كم فايده كه... نطق ضميرمان نخشكد، ان شاءَ الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 4:29  توسط سولماز شریفی  |