تبليغاتX
قصه آدم - مهمانی

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

 

        قرار بود سور متولد شدن پسر جدید "ریحانه" باشد. دو-سه سال از من بزرگتر است. کوچک که بودیم و دمخور، از بچه چندشش میشد. بچه ی قبلی یک سال و شش ماهه است هنوز. این یکی ناخواسته بوده. اول که فهمید در راه است ناراحت بود. بدش نمیامد پنهان کند تا در اسرع وقت بتواند کلکش را بکند. عید که دیدمش گفتم: "صورتت ورم کرده. سرما خوردی؟" و بعدها عمه گفت آن شب که رفتند خانه ریحانه گریه کرده که: "سولماز فهمیده!" من نفهمیده بودم. کم کم خودشان جریان را به اطلاع عموم رساندند و فرضیه های امیدوار کننده ای هم ضمیمه شد: "اینجوری دو تاشون با هم بزرگ میشن. واسشون بهتره. ریحانه هم زودتر راحت میشه." حتی خود عمه از دخترهاش میخواست تا هنوز دست و پا و حوصله ی بچه بزرگ کردن دارد بعدی ها را بیاورند. این را میشد پذیرفت. قبلی ها را خودش داشت بزرگ میکرد. مهمانی هم خانه ی خودش بود.

        وقتی رسیدیم خواسته بود اجاق پلوپز چهار پایه ای که رویش برنج آبکش کرده بود جمع کند؛ افتاده بود و ضلعی از چهارچوب داغش توی موکت فرو رفته بود. با دم دری ها سلام و احوال پرسی مختصری کردم و پیچیدم توی نزدیکترین اتاق خواب. آنجا هم دخترهای آن یکی عمه بودند و بچه هایشان و... 7-6 نفر در یک اتاق 14-15 متری. بچه ی یکی داشت ونگ میزد. گرسنه بود، مادرش هم رو در بایستی داشت نانی، چیزی بگیرد و به بقیه توضیح میداد: "آخه برنج هنوز دم نکشیده" و همانطور که وسط اتاق –در فضای خالی بین دو تخت-  نشسته بود بچه را توی یک سینی گرد میچرخاند که صدایش بیفتد. روی یکی از تختها نشستم و مانتو را درآوردم و منتظر شدم مامان احول پرسی را خلاصه کند، بیاید کیسه ی مهمانی ام را بدهد. گرفتم. دست کردم توش و سندلهایم را بیرون کشیدم . پا کردم. یک کتاب هم بود و مدادی لایش. بازش کردم و به شکم افتادم روی تخت؛ به خواندن که نه، به بازی. فکر میکنم باید اینجور وقتها چیزی داشته باشم که رویش چنبره بزنم. چیزی که فکر کنم با محاط کردنش خودم هم محاط شده ام. که باعث شود تمام وقت چشمهایم لای جمعیت و رفت ها و آمدها دو دو نزند و در نهایت –وقتی چیز دندان گیری پیدا نکرد- به نوعی گیجی و خلسه دچارم کند. کمکی نمیکند. خود کتاب هم به ایستگاهی دیگر در پرشهای بیهوده ی نگاهم تبدیل میشود. از مداد کمک میگیرم و خط کشی. نمیشود. باقی مهمان ها هم کم کم می آیند. بعضی ها سلام میخواهند و لبخند. بعضی هم سلام و مصافحه و "خوبین؟ چرا دیر کردین؟" و لبخند. بعضی را هم باید بوسید. در این مورد هیچ وقت محاسباتم درست از آب در نمی آید. اگر قصد سه تا کنم طرف بعد از دومی پس میکشد، و اگر بخواهم با دو تا خلاصه کنم میبینم طرف گردن کشیده و غنچه به لب هنگ کرده.

        باید کم کم بیرون بروم. آینه ی کوچکی توی اتاق هست. از آنها پایه دارها که روی محوری میچرخند و زاویه شان با افق قابل تغییر است. سرم را خم میکنم که مقابلش قرار بگیرم.  از آن شبهایی بود که دلم میخواست صورتم را ببُرم و با خودم نبرمش. چیز آشغالی شده بود. آرایشش یک ساز میزد و حال و هوایش سازی دیگر. چاق شدم. این بلوز شلوار جین به درد هم نمیخورند. "فرزانه" حسابی لاغر شده. 15 کیلو اضافه وزن داشت. حالا تقریباً هیچی ندارد. به صورتش آمده. کلا خوشحال و سر کیف است. خاله بچه جدید است و از میزبانان. وقت نکرده آماده شود. کرم پودر را تکه تکه روی صورت گذاشته و هنوز پخش نکرده، دارد توی اتاق میچرخد و از جمع سایه ی تیره میخواهد. مامان یکی توی کیفش هست. میگیرم و به اش میدهم. گویا برنج دم کشیده. یک کاسه را به آب مرغ پلکانده اند و با نان و ماست گذاشته اند جلوی بچه. 2-3بچه ی دیگر هم میایند و دور غذا گرد میشوند. برنج را مادر یکی به زور به حلقش میکند. نان و ماست دوست دارند. کاسه ماست دو بار خالی میشود و هر بار که پر میکند و میآورد، میگوید: "الان خاله میگه اینهمه ماست میخوان چه کار؟" و شرمآگین میخندد...

 

این مهمانی هم چنان ادامه دارد. اگر خسته تان کرد بگویید، قسمت بعدی را هم بگذارم. اگرنه به دلیل بازماندن نویسنده از دست یابی به هدف، پایان.


 پیوندهای روزانه ام را را به روز کردم. ببنید، چیزیش به دردتان خورد بردارید. "دلبرکان غمگین من" و "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" هم هست؛ برای دانلود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 4:23  توسط سولماز شریفی  |