نقل است
بچه که بودم انگشت
به سوراخ هر پارچه ی نیمداری میکردم و انگولک
تا جر میخورد
دیگر آنکه عادتم است
هر پوسته ای را بکنم.
میخواهد از دسته ی لاستیکی این صندلی باشد
یا گوشه ی ناخن
خشکی لب
زورم به چوب ها نمیرسد
و لب را
میگذارم خوب خشک شود
اما حالا به تاوان تمام پارچه های دنیا
زورم هم نرسد باید تو را
خیس خیس بکنم
بیندازم آب
-هم نمی برد-
دکتر گفته طبیعیست
عضو بریده
می گندد.
"من"
سال ها از تو می گذرد
سایه ات را با خود برده ای
سال ها از میگذرد
رفته ای برای دیگری پرده ات کنار
از میگذرد
حتی صدای توله سگ هات هم به گوش میرسد
و سال ها از تو.
آمدی
درازتر از تو بود سایه ات
نشستی
سینی ات پر از گند میداد ندیدم
برخاستی
زمین جارو میکشید بینی ات نفهمیدم
رفتی
سال ها و سال های از تو میگذرد گذشت
نبودی
نمی گذارد که بخوابم
امشب سایه ات را سگ ها دنبال کرده نمی گذارد
به خوابم بلند می شوم
خودم با سایه ات به قول قدیمی ها به حیاط می برم
روی سال ها از تو میگذرد آب میگیرم که خوابم بگیرد به خوابم شاید.
"ابولفضل پاشا"
-بر گرفته از شماره ی شهریور و مهر مجله ی "عصر پنج شنبه"-

