تبليغاتX
قصه آدم - همه چیز

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     گاز محله مان قطع بود. خانواده برای خواب رفتند خانه ی عمو؛ من درس داشتم، رفتم خانه ی قدیمی مان که هنوز طبقه ی پایینش را اجاره نداده ایم. ظهرها بابا می رود آنجا، نهار می خورد و استراحت میکند.

     زمانی طبقه ی من بود. اتاق بالایم را که دوست نداشتم جمع میکردم می آمدم پایین. یک گوشی تلفن و یک دست مبل پذیرایی قرمز داشت به اضافه ی تلویزیون، vcd ، یک دکوری کوچک، اجاق گاز و کابینتهای سفید-قرمزی که انتخاب خودم بود. یکبار ناگهان یک دست رختخواب زدم زیر بغلم آوردم پایین و -تا وقتی که همسایه بغلی گود برداری کرد و دیوار ما ترک خورد و کج شد، و فهمیدیم که خانه مان خیلی قدیمی شده و باید عوضش کنیم- اقامتم دائم شد. کم کم میز کامپیوتر و دفتر-دستک و چند تایی کتاب هم آوردم به مرور زمان که جا می افتادم امکاناتم را تکمیل میکردم. به طبع سختی هایی هم داشت. مثلا ممکن بود بخواهد برای نهار مهمان زیاد بیاید و مامان کله ی صبح از خواب بیدارم کند جل و پلاسم را بریزد بیرون. دستشویی هم بیرون بود و 6 ماه از سال دردسر داشتم: زمستان ها از سرما و تابستان از ترس سوسک. اما روی هم رفته برای زندگی جای مرغوبی بود و اصلاً اصولاً روزهای مرغوبی بود.

     بعضی روزها دوستی قدیمی ای - کسی را میاوردم دور هم بودیم. بعضی شبها تنهایی فیلم ترسناک میدیدم. بعضی ظهر ها آیدین زنگ میزد. خیلی شبها چت میکردیم و هنوز موهای خوبی داشتم: بلند و زیاد و براق. مگر آدم دیگر چه میخواهد؟ آن وقتها هنوز میشد لب های خیلی کوچک داشت، رژ خیلی قرمز زد، موها را فرق باز کرد و گذاشت از پشت مقنعه بریزد بیرون و چشمها را با ریمل ضد آب مرغوب خیلی سیاه کرد و رفت مدرسه و ناظم را سرکار گذاشت که: دیدین پاک نمیشه؟ مال خودشه! تنهایی میرفتم، تنهایی هم می آمدم. اول ها بر و بچ سر کوچه ها "مِمُل" صدام میکردند. بعد هم شدم "ممل تنها"، تا اینکه حوصله شان سر رفت و دیگر صدا نکردند. آن وقتها هنوز برنزه کردن کشف نشده بود و زنها نباید دمبل-هالترمی زندند که سفت بشوند. تاپ سفید که میپوشیدی شانه هات را دوست داشتی. آیدین از وب کم که میدید میگفت برق میزند. میگفتم روبروی مهتابی نشستم. اما الان که برنزه گی ها رفته، جلوی مهتابی هم که نشسته باشم دیگر برق نمیزند. ترقوه ها هم آن حجب نرم شان را ندارند. پدر سوخته شده اند. به اش چه میگویند؟ ورزیده! به هر حال امشب همینم که هستم و باید به همین شکل بروم و همانجا که معلوم نیست الآن چه شکلیست بخوابم.

     خانه هوا نداشت. بخاری توی آشپزخانه بود و خیلی کم. زیادش کردم اما برای گرم شدن باید همانجا میخوابیدم . جل و پلاسم را پهن میکنم و دنبال چای میگردم. نصف خانه را ابزار بابا اشغال کرده و فرش ندارد و باید با دمپایی توش راه رفت؛ نصف دیگر را هم 4 تا یخچال ( ! یک فریزر صندوقی خیلی قدیمی، 2 تا یخچال و فریزر پارس، و یک یخچال فسقلی، از آنها که به درد خانه های مجردی و مغازه ها میخورد) و گونی های برنج و کیسه های نمک و روغن و رب، که برای نذری محرم خریده اند. کابیتنها هم پر از ظرف یکبار مصرف و استیل و کارتن لوازم برقیست. نهایتاً موفق میشوم یک بسته چای عقاب نشان و یک چای کیسه ای احمد نارنجی پیدا کنم و بزنم تنگ هم و دم کنم. روی رختخوابم مینشینم و برای گوشی یک profile جدید میسازم تا چای دم بکشد. چای میریزم و کتاب را جلوم باز میکنم. حس نشاط و آرامشی توام به ام دست می دهد. ناگهان هر چه که میخواستم دارم: جای تنگ، چای، سکوت و گرما. همیشه جای تنگی که خودم را با خودم حبس کند دوست داشتم. دلخواه ترین بازی کودکی ام خانه ساختن بود و اگر مامان غر نمی زد 3 تا پشتی را با دیوار چهار گوش میکردم و یک چادر هم میکشیدم روش که بشود سقف. البته وقت تو رفتن همیشه دردسر داشتم. حتی گاهی کل خانه خراب میشد؛ مگر اینکه یک هم بازی داشتم و کمک میکرد. البته در آن صورت نفس بازی زیر سوال می رفت چون من خانه ای میخواستم که مال خودم تنها باشد! ایراد دیگرش هم این بود که همه باید "یک کاری" میکردند و هیچ کس نمی فهمید میشود توی این چهار گوش فقط نشست و کیف کرد.

     یک چیز هایی میخوانم و احساس میکنم که اگر سرم را بگذارم خوابم میبرد. سرم را میگذارم اما ذوق زده تر از آنم که خوابم ببرد. Mp3 player را آتش میکنم. دلم یک چیز راحت میخواهد. یک ریتم تکرار شونده. موسیقی پاپی که قبلاً هم 100 بار شنیده باشی. یک چیزی که که فقط صدا بدهد. چرخ چرخی میزنم و یک چیزهایی گیر میاید: چند تایی ستار و داریوش قدیمی، افتخاری (افتخاری هم پاپ است. همین که گفتم!)، فرامرز اصلانی و آخر هم یک چیز راضی کننده: عقرب زلف کجت با قمر قرین ِ/ تا قمر در عقربه کار ما چنین ِ/ .../ ای پری بیا در کنار ما جان خسته را نلرزان/ از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان/ کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه...

     چرت کوتاهی میزنم. sms دارم. درس-تلفن-جیش- سرما- چای- تنها- چای- جیش. گرسنه ام. هیچ یخچالی چیزی ندارد. چند تا گردو پیدا میشود و یک شیشه ی نوشابه ی خالی برای شکستنشان. سیر میشوم. دیگر چیزی نمی خواهم. می خوابم.

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 21:53  توسط سولماز شریفی  |