تبليغاتX
قصه آدم - 1

قصه آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

     عمه از وقتی بازنشسته شده کارهای جدیدی میکند و یکیش اینست که چهارشنبه ها می رود آسایشگاه کهریزک. این چهارشنبه من هم رفتم.

     سرویس دارند. صبح که رفتیم سر ایستگاه خانم های دیگر هم بودند. چادرهایشان خیلی جلو است و زیرش خیلی لباس پوشیده اند و ساق دست و کفشهای مشکی تخت ساده دارند. روی حساب دوستی عمه با من هم سلام و لبخندی رد و بدل کردند؛ اگرچه برای پنهان کردن ساختگی بودنش تلاشی نمیکردند. پشت ایستگاه یک هنرستان دخترانه است و زنگش می خورد و دخترهایی که هنوز بیرونند به صرافت می افتند. یکی از از خانم ها -که بعداً فهمیدم معاون مدرسه است- نگاهی به شان می اندازد و می گوید: "نگاشون کن تو رو خدا. خدا ذلیلشون کنه. من که خودم هر چی کردم حریف نشدم آرایش نکنن یا لاقل ابروشونو ور ندارن. حالا کاش لااقل یکی لنگه ی خودشون نصیبشون بشه پسرای ما رو از راه بدر نکنن. پسر یکی از دوستام افتاد دنبال یکی از همینا، گرفتش، ولی آخرم طلاقش داد..."(۱) سرویس می آید.

     علی رغم اینکه از قبل تمام سعیم را برای موجه بودن کرده ام حالا خیلی از ظاهرم راضی نیستم. خانم های توی سرویس هم شکل همان خانم ها اند. به جاده که میرسیم از هر دو طرف زمین برف گرفته است که کش آمده، و جاهایی تک و توک درخت، و یک بار بند چپه ی نیسان، که تا نیمه زیر برف است. آفتاب برف همه ی زمین را بخار(۲) میکند. اولش از شدت منگی و کم خوابی به نظرم می رسد دود است. 4-5 ثانیه ای طول میکشد تا مغز رفلکس بدهد و بفهمم قضیه چیست و بعدش از خودم خنده ام میگیرد. همه ی راه تا رسیدن همین شکلی است. جلوی در ورودی آسایشگاه روی تابلویی 3-4 بند نوشته اند که من فقط دوتاش را میرسم بخوانم:

      از دادن هر گونه خوراکی به ساکنین آسایشگاه بدون اطلاع مسئولان بپرهیزید./ دادن پول نقد به ساکنین ممنوع بوده و باعث رواج تکدی گریست.

     میرویم توی اتاق "نیکوکاران". سماور روشن است . چای دم کرده اند یک سفره ی خالی هم پهن. خانم های یک سرویس دیگر، و 10-12 نفر دیگر هم با ماشین خودشان می آیند. آخری ها بهجت خانم و دوستش هستند که از قزوین می آیند. بهجت خانم یک پالتوی کرم پوشیده و موهایش را مش کرده ریخته بیرون. اتاق دیگر جا ندارد و همه پشت به پشت نشسته اند. هر کس صبحانه اش را در می آورد و می خورد. مال یکی کنجد و گردوی آسیاب شده است، و شیره انگور. ضمن تعارف از همه می خواهد از قند مصنوعی پرهیز کنند. چای را که میخورم بینی ام باز میشود و تازه متوجه می شوم که همه جا "یک بویی" میدهد.

     صبحانه تمام میشود و شهین خانم معلوم میکند که هر کس کجا برود. قد بلند و چهار شانه است و صدای رسایی دارد. جا ی عمه را هم معلوم میکند و میگوید: "اگه میری حمام ام. اس ی ها نبرش. جوانِ، دلش چیز میشه. اگه خواست بره حمام سالمندا روسری کنه. فقط زیاد توی بخشا راه نره. جوانِ..."

     بعداً میفهمم مفصل های ام. اس ی ها خشک است و برای شستن باید به زور بکشند که باز شود. اکثراً هم زخم بستر دارند و وقتی به این بخش می آورندشان، یعنی نهایتاً 3-4 سال دیگر میمیرند. بالاخره قرار میشود بروم حمام سالمند ها روسری سرشان کنم...

-ادامه دارد-


1-حرف های این خانم را بی کم و کاست، و با ترتیب بیان خودش نقل کرده ام.

2- اصطلاح درستش "تصعید" است که برای تبدیل مستقیم جامد به گاز به کار میرود! ( "بخار شدن" تبدیل مابع به گاز است.)

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 16:56  توسط سولماز شریفی  |