تبليغاتX
قصه ی آدم - پیرهن سفید نپوشید،بچه ها

قصه ی آدم

"آن بایستی شگفت آور باشد". من هیچ تصوری از آنچه منظور این جمله است، ندارم.

 

آیا شما میدانید گاز اشک آور و فلفل پرزهای زبان آدم را از بین میبرد؟ من میدانم. روی پوست مینشیند و هر جایش را که مرطوب باشد میخورد.

بچه های دانشگاه تهران و کوی خیلی چیزهای دیگر هم میدانند. میدانند برای خنثی شدن گازها باید آتش درست کنند، ولو شده از کتابهایشان، نیمکتهای دانشگاهشان؛ و اگر هنوز دود کم بود، سیگار بکشند فوت کنند به چشم هم. و بر خلاف وقتهای دیگر، این دود-به هم-فوت کردن خیلی معنی خوب دارد، خیلی محبت آمیز است.

و میدانند در جواب گازها، حتی سنگ هم نباید زد. اگر  سنگ ما اندک بردی دارد و نیرویی، سنگ لباس شخصی ها از فلاخن دستهایی میاید که پروارِ جیره خواریست، و پایان ماجرا جز با سرشکستگی نخواهد بود. کاش این را هم بدانند که خون بر پیرهن سفید پاک نمیشود، از خاطر همراهان، دوستان، مادران.

ما میدانستیم حراست بد است؛ نیروی انتظامی بد است؛ یگان ضد شورش بد است؛ اما دیروز، نه چندان چنین! حراست دانشگاه ناصح مان شده بود؛ و یگان ضد شورش، صاحب دانای سگی هار، که عنان گروه فشار را عجالتاً رها نمیکرد.

ما اینقدرمیدانستیم، ولی آنها که بیشتر میدانستند، دیگر معلوم نیست بتوانند! دیشب و دیشب تر دوباره کوی را کوبیدند، زدند، و بردند. عدد فعلاً سه رقمیست. پیرهن سفید نپوشید. فعلاً پیرهن سفید نپوشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 15:24  توسط سولماز شریفی  |